۱۴۰۲/۱۰/۲۰ ساعت ۱:۴۶ ق.ظ توسط انیس

دیشب خواب دیدم که خواهر دزموند و شوهرش جایی هستند و من هم بودم. بعد پسر بزرگشان حاصل ازدواج من و شوهر خواهر دزموند است.

بعد وسط خواب فکر می‌کنم ئه؟! پس چشم‌های این پسر به من رفته بودند. بعد در خواب انگار در گذشته‌ام رازی شرم‌آور بود.... رازی که به ازدواج ناموفق من و شوهر خواهر دزموند ربط داشت. مثلا آنها خانواده‌ی آبروداری باشند و من زنی سربه‌هوا...بعد انگار شوهر خواهر دزموند در وجود سختگیر خواهر دزموند زنی قابل اعتماد و اطمینان و ستایش یافته بود.

تهوع داشتم از نگاه کردن بهشان. اما به خودم ته دلم می‌گفتم اگر هم هر چقدر بی‌آبرو شوم از زندگی با این مرتیکه بهتر است.

انگار خانواده‌اش راضی نبوده باشند و من انگار مایه‌ی آبروریزی شده بودم...

توی خواب حس شرم همراه با آزادی و غیر مهم بودن طرفم داشتم.

توی خواب زنی گفته بود درباره‌ی من که بچه‌اش که دنیا آمد گذاشتش توی کیسه پلاستیک و گذاشت روی آب ...

شاید هم جای دیگر...

زنی شبیه زنهای همسایه خانه‌های شرکتی...از آن همسایه‌ها که طرف خانواده‌ای شوهر خواهر دزموند هستند....

توی همان خواب به شوهر دزموند یا دزموند گفتم اینطورها هم نبود دیگر.....‌‌من بچه را می‌خواستم اما من غمگین بودم...غمگین و خسته و اگر کارهای عجیب می کردم از افسردگی بود....

شوهر خواهر دزموند عین کلم بود بی‌مزه و بی‌طعم و من ته دلم می‌دانستم علت جدایی من از او این بود که خیلی او را مرد نمی‌دانستم. مرد نبود برایم. مرد بودنش چشمم را پر نکرده بود. شبیه مقوا بود انگار. اگر می‌زدمش پاره می‌شد. توی خواب به خودم می‌گفتم من این بچه را با هم خوابی با او به دست نیاوردم... بچه‌ام از دیوار گچی بیرون آمد.

بعد فکر کردم پس خواهر دزموند و شوهرش برای همین پسر کوچکشان را دوست دارند. چون آن را با هم درست کرده‌اند.

توی خواب یک پرنده دیدم. سبز و آبی

دنبالش دویدم و همه چیز محو شد. از همه دور شدم. برگشتم پیش دزموند.

اما انگار دلم برای بچه‌ی چشم درشت و بادامی‌ام تنگ شد یکهو. انگار گذاشته بودمش میان آدمهای خل و سطحی.

پرنده انگار من را می‌شناخت....

​​​​​​...

برچسب ها :

هنوز آثارش باقیست

،

هیچ‌کس بازت نمی‌شناسد

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها