۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ساعت ۳:۱۷ ق.ظ توسط انیس

تمام روز در تاریکی نشستم. دزموند ازم نظر می‌خواست. خودم را به خواب می‌زدم.

_انیس چرا هر کاری می‌کنم دوستم نداری؟

چرا این فکر را می‌کند؟ دوستت ندارم چون خودم را دوست ندارم. یاد نگرفتم دوست داشتن خودم را. چگونه از کسی که توان دوست داشتن خودش را ندارد می‌خواهی که دوستت بدارد؟

بعد دوست داشتن مگر چیست؟ غذا پختن و ظرف شستن و حرف نزدن مگر نیست؟ من چه کار کنم که گاهی دو روز در خانه امان صدایی نمی‌شنویم. خانواده‌ای شلوغ نیستیم. مخصوصاً وقتی زاک دانشگاه است.

جدای از وقتهایی که روبروی دوربین موبایل خوشم که خیلی هم طول نمی‌کشد ما خانواده‌ای نیستیم که با....

نه اینطور نیست انیس‌. منصف باش. بچه‌ها با پدرشان حرف می‌زنند. تو خودت بی‌حوصله‌ای. بعد هم ..گاهی دزموند حرف می‌زند باهات...تو فرار می‌کنی. مثلا آن روز که آمد گفت آن پیرزن گفته برایش ساندویچ بخرد...داشت تعریف می‌کرد..که رویت را کردی طرف شیشه. نطقش کور شد طفلک...اما فکر می‌کنم من این را از او یاد گرفتم و حالا ترکش سخت باشد.

مثلا از شهری که هستیم تا مرکز استان دو ساعت و نیم راه هست. در این دو ساعت و نیم ما حرف نمی‌زنیم. اولش سخت بود برایم. بعد عادت کردم. مثلا بعدش آمد گفت وقتی داستان پیرزن را گفتم محل ندادی. گفتم در نقل کردن و شنیدن داستان بدبختی‌های دیگران لذتی نمی‌بینم. گفت ...

یا آن روز که می‌خواست پاسپورت درست کند. می‌خواست با جزییات ریز بگوید. خلاصه‌اش کن بابا. در نیم جمله تمامش کن.

دنبال یک آیه‌ی خوب توی قرآن می‌گردم.

داشتم ظرف می‌شستم حالا.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.