کی بود که این عطری که به خود زدهام را برای دزموند خریده بودم؟نمیدانم. یک روز غمگین بود لابد. چون خواهرم همراهم بود و مردی که رفته بود تنهایش گذاشته بود و ..
حالا مرد میخواهد برگردد. غروبها میرود دم در خانه با بچههایش فلافل میخورد اما حق ورود به خانه را ندارد.
زندگی چه سیرک یخ، خنک و مضحک و مبتذلی است.
ازدواج مجدد کرده و میگوید بیا برگرد که آن زن دیگر را طلاق دهم.
بیخیال. زندگی من نیست. من تصمیم گیرندهاش نیستم و حق حکم صادر کردن برای کسی را ندارم.
شاید چند وقت پیش حکمهای قاطع داشتم در این زمینه. حالا دیگر سکوت است. ساکتم و احکام خودم را برای زندگی خودم نگه میدارم.
عطر خوشبو است. برای دزموند خریده بودمش.
دیدم خواهرم اسم شوهر سابقش را در تلفن گذاشته :
مردی که رفت.
منتظرم دزموند کارم را تمام کند. کار خودم را که دادهام تمامش کند.
بعد بفرستمش.
امروز در رابطه با کارم روز خوبی نبود.
به پ.م زنگ زدم. مرد خوبی است.
اما....
یک چیز بگویم؟ تعمد دارم فقط در حضور دزموند با او حرف بزنم.
چون یک بار موقع صحبت کردن تپق زد:
سلام خانمم!
بعد هر دو ساکت شدیم و زود درستش کرد: سلام خانم فلانی.
خجالت کشیدم خیلی.
بعد امروز کلی بهم امید داد اما فکر میکنم جوان است و امیدوار و کمتجربه. احساس میکنم زیادی امیدوار است.
یادش به خیر با هم ناهار خورده بودیم و من در آن سازمان رسمی و دولتی بلند شدم ظرفها را شستم و چای دم کردم و سینک را با وایتکس شستم.
چه کاری بود انیس جان؟
نمیدانم اینطور راحتترم.
دلم میخواهد به نظر خواهر بزرگترش برسم.
اما یک بار برایم خاطرهای تعریف کرد که ترسیدم.
نمیدانم بگویمش یا نه.