خیلی چیزها هست که در موردشان بنویسم. اینکه با خواهرم رفمدتم شهر کودکیام. اینکه متوجه شدم چقدر از بوی هتل و اتاقهای هتل بدم میآید. اینکه همهی مدت اتاقم را میخواستم. اتاق خوابم را. کتابها و فیلمها و آشپزی کردنم را. اینکه پیش دزموند توی ساحل نشسته بودیم روی سنگها. موجها میآمد و میرفت. صحنهی زیبایی بود اما بوی گندی در فضا پخش بود. بوی فاضلاب. شاید هم بوی عدم توانایی از لذت بردن. نه اینکه ضدحال بزنم یا دعوا کنم یا چیزی صرفا از خوشحالی کردن ناتوان بودم. یعنی