جواد،
دیروز داشتم کتابی را که هدیه داده بودی، ورق میزدم. به آن نقاشی بیشهزار باستانی رسیدم. ناگهان، یکباره، خاطرهای به سویم آمد که سالها بود گمش کرده بودم.
آن تابستان بود. هفده-هجده ساله بودم. تو چند سالی بزرگتر. کنار ستون کتابخانه چسبیده بودیم به ضبط قدیمی دفتر رئیس، که داشت "اگزیستانسیالیسم چیست؟" را توضیح میداد. گوش میدادیم. ما، با آن وقار مصنوعی نوجوانی، دربارۀ "بودن" و "اصالت" و "پوچی" داد سخن میدادیم. تو با اطمینان تمام از سارتر حرف میزدی و من، با خشمی پنهان، به تابلوی روبرو خیره شده بودم.
یکهو گفتم: "جواد، فکر میکنی زمان قاجار آبگوشت را هم همین شکلی، مثل الان، میپختند؟"
سکوت کردی. بعد خندیدی. گفتی: " داری از فلسفه فرار میکنی. این چه سؤالی است؟"
من آن روز پاسخی نداشتم. اما حالا، بعد از اینهمه سال، پاسخش را میدانم.
آن سؤال، فرار از فلسفه نبود؛ شاید عمیقترین مواجهۀ من با آن بود. همۀ آن حرفهای بزرگ دربارهی "معنای زندگی" و "آزادی مطلق" در برابرِ این حقیقتِ ساده رنگ میباخت که امواج دریایی که آن تابلوی دیوار را زینت داده بود، با شنهایش، قرنها قبل از آنکه ما خودمان را "سهراب" یا "فروغ" یا "اگزیستانسیالیست" بدانیم، آنجا بودهاند. و قرنها بعد از آنکه ما و تمام بحثهایمان به خاک تبدیل شویم، نیز خواهند بود.
"حرف"، گاهی ما را چنان در حلقۀ خودمان اسیر میکند که فراموش میکنیم بخشی از یک جهانیم که خودش را با قوانین دیگری توضیح میدهد: با زمختیِ سنگها، صبرِ درختان، و عطر سادهی یک دیگ آبگوشت.
حالا که به آن روز فکر میکنم، میبینم تو در جستجوی پاسخی برای "چگونه باید زندگی کرد" بودی، و من، بیآنکه بدانم، داشتم به "زندگی کردن" نگاه میکردم. به چیزی که از پیش بوده و خواهد بود. به گورخرهایی که در نقاشی یک غار، فقط "هستند"، بیآنکه نیاز به توضیحی فلسفی داشته باشند.
شاید حرف من در آن سالها هم همین بود، جواد. شاید تمام آن عصبانیتام از شکلگیریهای مصنوعی شما، از همین جا میآمد. که شما داشتید "لباس" فلسفه و شعر را میپوشیدید، اما من، کودکانه، به "پوست" جهان اشاره میکردم. من گاهی در برابرتان احساس کوچکی میکردم. زورم میآمد که بلد نیستم ویترین بچینم برای حرفهایم.
حالا دیگر بر سر هیچکدام از آن بحثها نیستم. همانطور که گفتم، "اگر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم. برنیاید هم دیگر کاری به این و آن ندارم."
اما این یک چیز را برایت روشن کنم: آن دخترک عصبانی، بیدلیل عصبانی نبود. او داشت تلاش میکرد از پشت شیشۀ کلمات، دنیای واقعی را ببیند. با فرستادن این پست، کمی از آن دریا و آن سؤال قدیمی را برایت بازارسال میکنم. شاید اینبار، جواب مرا بشنوی، ای رفیق سپیدمو.