خواهرم را با دزموند فرستاده ام برایم استندی بخرند که قرصها و کرمهایم را تویش بچینم. حالا انگار واجب است. نیست خب اما انگیزه ی زندگیست.
ماشین می رفت یاد قبل افتادم. خواهرم که عروس بود، که سقط میمرد، که حامله شد که باز حامله شد. که حالا بچه هایش نهدو ششساله هستند.
روزگاری أش شش ساله بود. می نشست روی پایم میربوسیدمش و زاک...زاک یازده ساله بود.
دلم خواست اش کوچک شود ببوسمش.
انگار غمگین شدم و عسکم آمد کمی. گفتم آیا من مستعد غمگین شدنم.
فکر کنم بله. چون ذهنم فقط روی نقاط منفی متمرکز میشود.
همه حواسشان به دزموند است.
خواهرم به مادرم گفته انیس برای خودش شهبانویی میکند.
آن یکی خواهر گفت طفلی دزموند میخواست برایت کنتور بگیرد.
میگویند چکارش کردی دوستت دارد.
خب من هم دوستش دارم و یک جای بخصوص قلبم مال اوست.
جایی که هیچ کس به آن دسترسی ندارد.
دزموند کنار خواهرم عین برادر ایستاده
نجیب است و کودک و پاک.
رنگی ندارد. نور از قلبش رد میشود.
در مه دوست داشتنش سیر میکنم.
اما دست خودم نیست. دلم میخواهد نجات پیدا کنم.
دلم میخواهد خوب باشم.شوم.
یک چیز خنده دار. فکر میکنم برای کمک بهش باید طلای دست دوم بخرم.