۱۴۰۳/۰۱/۰۶ ساعت ۱۲:۴۰ ق.ظ توسط انیس

پیج برادرش را اتفاقی توی اینستا دیدم.

عکسش را گذاشته بود.

همان بود اما بسیار غریبه بود. نه انگار که روزی برایش خندیده بودم، برایش گریسته بودم، هر وقت باران باریده بود گفته بودم آنجا ، جایی که او هست هم باران می‌بارد ؟

عجیب که او نبود. قیافه‌اش...از خودم پرسیدم روزی در تمنای این چشمها، لبها، آغوش ، دستها...مو و رنگ چشم ...

اینها می‌سوختم؟اما چه فایده که بعدش تا دو روز بعد در حس دلتنگی داشتم.

عشق نه...غم...فقدان...وقتی دیدم در دست چپش حلقه دارت یکهو دلم ریخت.

فراموش کردم کجای زندگی ام.

بعد...

به دزموند گفتم برایم فال بگیر.

گفت نیت؟

نیت را که نمی‌گویند اما اگر هم می‌گفتند نیت من گفتنی نبود.

غمگین بودم و شرمنده که به شوهرم بگویم برای احساس فعلی ام درباره ی آدمی که زمانی جایی در قلبم داشت

از حافظ بپرسد.

پرسید.

جواب آمد که نکن. نگو. دست بردار. همه چیز به ضررت است

می‌دانستم که هست.

خوب می‌دانستم

اما بعدش یک روز یا دو روز بعدش یاد آن چیزی که واقعا بود افتادم.

بیماری.

من بیمار بودم و عامل بیماری او نبود.

او خود بیماری بود.

جرثومه‌ی به گند کشیدن وجودم.

همه ی اسکرین شات ها را حذف کردم و فکر کردم

هر راست نشاید گفت چه برسد به هر چپ ..هر دروغ...هر مرض

و بانمک این است که در بیوی پیج خصوصی اش نوشته

فاطمه و بنیها و بعلها و...

از امام عسکری حدیث گذاشته

کلی دعا

قرآن

دوست ندارم فکر کنم توبه کرده

به هر حال در لیست نفرین شب قدرم در صدر می درخشد.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.