۱۴۰۳/۱۲/۲۲ ساعت ۵:۱۹ ق.ظ توسط انیس

ظاهراً وظیفه‌ام در این خانه این است که دیگران را بترسانم. چند شب پیش دخترم را ترساندم و دیشب پسرم را. پسرم دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: "مامان، ترسیدم." بعد اضافه کرد: "بسه دیگه، چقدر سیگار می‌کشی؟" رفته بودم توی آشپزخانه، هود را روشن کرده بودم که دود نماند و در تاریکی خیال می‌کردم تنها هستم. اما پسرم آمد تا عدس‌پلو بخورد. وقتی بیرون رفتم، ته‌سیگارها را با خودم بردم.

نمیدانم چرا کمرم درد می‌کند. دزموند راست می‌گوید. هر وقت با هم دعوا می‌کنیم، کمرش درد می‌گیرد و جالب اینجاست که هر جای بدنش درد بگیرد، من هم همان درد را حس می‌کنم. فکر می‌کنم به مرور زمان، روح و جسممان یکی شده‌اند.

من دوستت دارم، مرد. خیلی دوستت دارم. تو ترکیبی از کودکی، بزرگ‌سالی، خشک‌مغزی تعدیل‌شده و نظم و ترتیب مفرطی هستی. با این همه، حاضرم دور سرت بگردم. اما از این ابراز محبت‌های متأخر که بگذریم، حرفی دارم که باید بزنم: فردا احتمالاً می‌روم ناخن‌هایم را رنگ کنم. نمیدانم چه رنگی، اما یک رنگ... شاید پاهایم را هم؟ نمیدانم.

حیف است که بزرگ شده‌ام، وگرنه موهایم را از ته می‌زدم، مثل دو سه سال پیش. بیایید صادق باشیم، این چیزها و حرکات را باید به جوان‌ها بسپاریم. طی مراسمی، این کارها را به آن‌ها محول کنیم. ما زمانه‌مان، عصیان‌ها و کودتاهایمان را زندگی کردیم و پرداختیم. بهتر است وقت بگذاریم برای آن‌ها که کله‌ی بی‌مو را قرمز کنند و ما هم دل خوش کنیم به تارهای سفیدی که نمی‌خواهیم رنگ کنیم.

چرا؟ چون دخترک توی آرایشگاه، که ته‌اش دوازده سالش بود و ترک تحصیل کرده بود تا رنگ‌کار شود، به من گفت: "وای خواهر، انگار مش کردی!" نگاهش کردم و با تعجب گفت: "ببخشید، وای خاله!" خب، حالا. اگر نمی‌گفت هم، منتظرم ببینم آثار زیبای زمان چگونه بر ما رد می‌شود.

خدا را شکر اینستاگرام ندارم. اگر داشتم، باز یکی از متظاهران به فمنیسم می‌آمد در عکسی موی سفید را مشاهده میکرد و به این ترتیب از من تعریف می‌کرد: "چقدر خوشحالم که خودتی!" من خودم نیستم و تو این را می‌دانی. تو دوست داری خودت باشم.

ممنون.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها