بیرون نشسته بودم، روی صندلی زیر پنجره اتاق خواب. دور و برم پر بود از دود سیگار. صدای اذان بلند شد. فکر کردم حتماً الان کسانی هستند که دست به دعا بلند کردهاند و با آسمان راز و نیاز میکنند. اما در عین حال، فکر کردم شاید کسانی هم باشند که از این صدا خوششان نمیآید. من هم گاهی از این صدا متنفر بودم. گاهی عصبانیام میکرد. اما نمیخواستم خاطرات بد را زنده کنم، پس روی این نقطه تمرکز نکردم. به جای آن، به این فکر کردم که من اینجا نشستهام، میان فریاد گنجشکها، بلبلها و فاختهها. هوای سحر ناگهان سرد شد، سردی خوب و دلنشین. نسیم ملایمی وزید، معطر و هوشیارکننده. فکر کردم من اینجا وجود دارم، حضور دارم. حتی اگر دود سیگار به ریههایم میرود، اما من بودم. آنجا بودم.
تاریکی مطلق بود. سگ سفید و نارنجیام کنارم بود. هستهای بودم برای دست کشیدن به سرش. سگ سیاه و سفیدم دم در خوابیده بود. غذا داشتند، اما جان دادن به آنها را نداشتم. باز برگشتم به داخل. توی پذیرایی، در تاریکی مطلق نشسته بودم که دخترم در را باز کرد و دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: "ترسوندیم." گربهاش را آورده بود. گربه دور و برم چرخید. خسته بودم. در را باز کردم و گربه به سمت اتاقک دستشوییاش رفت. به او و گربه نارنجیام غذا دادم. برگشتم و در تاریکی دنبال چادرم گشتم، اما نبود. با پیراهن زرشکی پولکیام که از شهر ساحلی خریده بودم، نماز خواندم. فکر کردم از کی من پولکیپوش شدم؟ یادم آمد در جوانی از هر چیز براقی متنفر بودم. حتی فرق حلقه و انگشتر را نمیدانستم. وقتی همسر شدم، از دنیا و مادیات هیچ چیز نمیخواستم. فقط او را میخواستم. وجودش، مرد بودنش و انسانیتش. نه عروسی گرفتیم، نه لباس خریدم. کفشهایم کفش دوستم بود و چادر عقد را معلمم داده بود.
دیشب موقع تماشای یک سریال آبکی، اشکهایم ریخت. مرد داستان به عشقش نرسیده بود. عشقش ازدواج کرده بود و خودش هم تنها مانده بود. همراه مرد گریه کردم. خوب بود که تنها بودم توی اتاق.