۱۴۰۳/۱۲/۲۸ ساعت ۱۱:۸ ب.ظ توسط انیس


دیشب در ماشین، میان هیاهوی باد و انعکاس ماه چند تکه شده روی آب‌های کنار جاده، تاریخِ لجن‌مال‌شده‌ی یک تجربه را زیر پا له کردم. از خود پرسیدم: «آیا او هنوز مرا به یاد می‌آورد؟». نه از سر دلتنگی، که از سر وحشت. همان وحشتی که وقتی سریال تماشا می‌کنم، کتاب می‌خوانم به ذهنم خطور می‌کند.

به خودم می‌گویم وقتی کتاب می‌خواند، وقتی سریال تماشا می‌کند وقتی فیلم می‌بیند وقتی موسیقی می‌‎شنود وقتی به دانشجویانش جواب می‌دهد، پشت نقابِ «زندگی عادی» پنهان می‌شود یادم می‌افتد؟ شنیدنِ نام «دانشکده‌ی هنرهای...» یا «فلسفه»، مرا به عمق چاهی می‌برد که روزی خودخواسته کَنده بودم. چاهی که برای عشقی کَندم که مرا تا لبِ پرتگاهِ نیستی برد؛ جایی که مُردنم برای او، تنها راهِ اثباتِ «هستی‌اش» بود.
او می‌گفت: « تو من را دوست نداری. دوستتم داری چون من تو را دوست دارم». با این جمله از من موجودی می‌ساختی مفلوک و سراسر نیاز و وابستگی.

حالا می‌فهمم این جمله، آیینه‌ای بود از حقیقتی تلخ: من برای تو «ابزاری» بودم که وجودت را در آن می‌آزمودی. تو در پیِ آن نبودی که مرا بشناسی، بلکه می‌خواستی وجودت را در نگاهِ پرستشگرِ من ببینی. من هم، چون اسیرِ این بازی شده بودم، از بندِ انگشتانم خون می‌چکید تا نامت را روی کاغذ حک کنم. انگار با هر قطره‌ی خون، بخشی از وجودم را قربانیِ بتِ ساخته‌ی ذهنم که تو بودی می‌کردم.
وقتی مرا به آستانه‌ی مرگ کشاندی، در حقیقت می‌خواستی مرا به آزمون بکشانی. می‌خواستی ثابت کنی آنقدر قوی هستی که دیگری خود را برایت نابود می‌کند تا وجودش را احساس کند. اما من، در آن تاریکی، به جنونِ آن بیماری پی بردم: «عشقِ تو، همزمان یخ زدن و سوختن بود». شعله هایی منجمد که نه گرمابخش بودند، نه نابودکننده. فقط مرا در قفسی از انتظار نگه می داشتند.


این درد تنها مالِ من نبود. قرنهاست انسانها عشق را با تیغِ خودویرانگری پیوند زده اند. اما تفاوتِ من با آنها چیست؟ شاید این که من، در نهایت، جرات کردم از این چرخه ی باطل بیرون بیایم. فهمیدم که فداکردنِ خود برای «اثباتِ عشق»، نه فضیلت، که بیماریِ روحیِ است که محبت را با درد یکسان می داند.
خودکاوی‌ام مرا به اینجا رساند: من عشقِ تو را نه به خاطرِ تو، که به خاطرِ ترسِ عمیقم از «دیده نشدن» میخواستم. دوستت دارم چون به تو نیاز دارم. به من سالها در دامِ عشقِ نابالغ اسیر بودم. نیاز به تأیید شدن، مرا وادار می کرد تا نامت را با خون بنویسم؛ گویی دردِ جسمی میتوانست دردِ بی معناییِ وجودم را تسکین دهد.


حالا که ماشین به خانه نزدیک میشود، دزموند و بچه ها در ماشین هستند. میدانم که این عشقِ آرامِ کنونی، شاید هرگز آن «شعله ی آتشین» گذشته را نداشته باشد،فهمیده ام که عشقِ سالم، نیازی به قربانی کردنِ «خود» ندارد. تو حق داشتی که بگویی دوستم نداری، اما اشتباه می کردی که فکر می کردی این حرف، پایانِ داستان است. این حرف، آغازِ کشفِ من بود: کشفِ اینکه میتوانم بدونِ نگاهِ تو هم «باشم».

من با آغوشِ باز پذیرفته ام که زندگی ام ترکیبی است از زخمها و زنجیره های شکسته. ترکیبی که حالا، در نورِ سردِ واقعیت، به جای بتِ خونخوار گذشته، نقشِ یک انسان را نشانم می دهد: ناکامل، اما آزاد.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها