۱۴۰۳/۱۲/۲۱ ساعت ۶:۲۲ ق.ظ توسط انیس

در بخارِ حمامی که مرا به مرز خفگی می‌کشاند، بدنم را می‌سایم؛ نه برای پاکیزگی، که برای فرار از خاطره‌ای به نام «دزموند». هر بار که لیف به تنم می‌کشد، گویی دارم پوستی تازه می‌دوزم بر قامتِ روحم؛ پوستی کلفت، زمخت، بی‌اعتنا به تیغ‌های جهان. سال‌ها پیش گفته بود پوست من نازک است، نرم چون گُلبرگ. نمی‌دانست که همین نازکی، مرا به جادوی تلخِ رنج وابسته می‌کند.

آیا می‌توان عشق را به مثابه یک «بیماری» دید؟ جایی که خُرد شدنِ قلب، نه استعاره، که واقعیتی خونین است؟ وقتی دزموند فریاد می‌زند، رگ‌هایم منجمد می‌شوند. وقتی سکوت می‌کند، درونم از فریادهای بی‌صدا انباشته می‌شود. این تناقضِ هستی‌شناختی عشق است: همانی که باید مایه‌ی حیات باشد، گاه سمی می‌شود که رگ‌به‌رگِ وجود را می‌خورد. «مرگ‌خواهی» مفهومی ست که میل به نابودیِ خود یا دیگری را شرح می‌دهد. اما آیا می‌توان عشقی را تصور کرد که در آن، «زنده ماندن» و «نابود شدن» هم‌ارزند؟ هر بار که به چشمانش خیره می‌شوم، گویی دارم به پرتگاهی قدم می‌گذارم که یک سویش نوازشِ ریشِ سفیدش است، و سوی دیگرش، تیغِ کلامش.

می‌گویند عاشق باید از «خود» بگذرد تا به معشوق برسد. اما من در این گذار، نه به وصل، که به ورطه‌ای از گم‌شدگی رسیده‌ام. وقتی اشک‌هایم با آبِ دوش درمی‌آمیزد، گویی خونِ روحم است که جاری می‌شود؛ قربانیِ آیینی نانوشته که در آن، معشوق هم حیات بخش است هم جلاد.

شاید نوشتن درباره‌ی دزموند، آخرین حربه و سلاح من باشد. تبدیلِ درد به کلمه، آتش به شعر. وقتی می‌نویسم «پوستم را کرگدن‌وار می‌خواهم»، در واقع دارم دیواری می‌کشم میان او و روحم. اما آیا واژه‌ها می‌توانند مانعی واقعی باشند؟ یا تنها بازتابی اند از آرزوی محالِ مصونیت؟

عشقِ ما شبیه فیلمی سیاه‌وسفید است که در آن، هیچ قهرمانی وجود ندارد. تنها دو ضدقهرمانیم که یکدیگر را به نام عشق می‌درانند. شاید روزی، وقتی هر دو در آینه‌ای ناپدید شویم—همان‌گونه که عشق گرم و تعهد ناپدید شد—تازه بفهمیم که عشق، نه نجات‌دهنده بود، نه نابودگر. تنها آیینه‌ای بود که ژرف‌ترین ترک‌های روحمان را نشانمان داد.

خونِ دل که می‌گویند هم استعاره است هم واقعیت.

و من، هم قربانی‌ام هم شاهد.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها