چند سال پیش به اصرار عن کوچک( کوچکترین خواهر، تهمستراحی نه تهتغاری) رفتم و موهایم را روشن کردم.
یادم است خودم هم خیلی راضی نبودم اما بدم نمیآمد. مادرم موهایم را دیده بود.
یک روز درآمد گفت:
بابات میگه موهات خیلی زشت شده.
گه تو سر خودت و شوهرت. اگر نمیتوانی تعریف کنی حتما باید بد بگویی؟ باید تحقیرم کنی؟ باید به من حس بدی و زشتی و بیکفایتی و به اندازهی کافی خوب نبودن بدهی؟
کم خودت و شوهر بدتر از خودت که پدرم بود وقتی نطفهام را انداختید اذیتم کردید؟ ...آخر عجوزه چه خیالت را راحت میکند؟ چه قعری را باید فرو بروی که دست از سرم برداذی موجود سمی؟ چقدر باید احساسات خوب مرا بمکی موجود زهرآگین؟
سی و چند ساله بودم و یکهو پرت شدم به تمام تحقیرهایش. میلیمتر به میلیمتر تن و صورت و مو و روحم را تحقیر کردی و لهام کردی و دلت خنک نشده زنک روانی؟
اسمش هر چه میخواهد باشد خدا، کائنات، انرژی،خلإ، جهان موازی، آن دنیا این دنیا...هر چه میخواهد باشد. تو خوب میدانستی داری چه کار میکنی. از لبخند خبیثت معلوم بود. اسمش هر چه هست باشد. من نمی بخشمت.
امیدوارم خدایت و پیامبرت و امامانت و آنها که برایشان نذر میکنی و خوشبختانه جواب نمیگیری هم نبخشندت.
خودت و شوهر حرامزادههی کثیفت را.