از دزموند تعجب میکنم. چطور یک انسان میتونه اینهمه صبور، فداکار و...باشه. من خجالت میکشم. نمیتونم. کاش میتوانستم گوشهای از مسئولیتهاش رو به عهده بگیرم. احساس خالی بودن دارم. احساس اینکه بارم رو دوشش. باریم رو دوشش.
خدایا برای این مرد خیر و خوبی بخواه.
من آدم درست و حسابیای نیستم. نمیتونم توی مسیر زندگی خیلی همراهیش کنم. در واقع فقط باهاشم. بیشتر مسئولیت گردن اونه. منظورم از درست و حسابی مسئولیتپذیریه.