باهاش حرف زدم و گفت یه من افتخار میکند. خیلی. گفت از گفتن این جمله اشک در چشمهایش جمع شده. گفت در بدترین حالت مثل کسی هستم که پایش شکسته و هی معذرت میخواهد و بگوید ببخشید که بی عرضه ام بلند نمیشوم کار کنم.
گفت کی اندازه ی تو مبارزه میکند برای حال خوب. گفت فکر کردی نمی بینم که چقدر تلاش میکنی و روزی چندتا قرص میخوری برای خوب شدن حالت. گفت تلاش میکنی که خوب باشی و بمانی کنارمان.
گفتم بچه هایم مثل خودم ضعیف و بی عرضه و ...گفت نه تو بچه هایت را خوب بزرگ کرده ای و من دوستشان دارم.
حالا کدئین خورده ام. میخواهم کتاب بخوانم. فیلم یا سریال ببینم و بخوابم.