توی ماشینم. شیشه پایین. باد میکوبد به شقیقههایم. دزموند باید بنزین بزند. صف طولانی است.
نشسته بودم که زنبور شهوتی پرسید:
اضافه وزن داری؟ گفتم نه.
گفت چرا یه کوچولو داری. دخترش گفت:
نه به نظرم لاغر شده.
گفت نه دارد.
بعد اضافه کرد گه کوچیکه و عن بزرگه لاغرند. گفت کوچکه میرود هفتهای دوبار پیادهروی. شکمش صاف شده و کمرش باریک. بزرگه هم چون عقیم است و بچه ندارد اندامش عین مانکنهاست.
او جرئت دارد جلوی آن ج.ن.د.ه.ها اسمم را بیاورد؟ نه میگایندش. اما جلوی من هی اسم آنها را میآورد که بگوید او محبوب و بیطرف است و باهاش قهر نیستند.
دیشب یلدا رفته بود پیششان. دعوتش کرده بودند. من رفتم پیش مادرم اینها. هیچی نداشتند. شلغم و لبو گرفتم. خواهرم تخمه آورد و یک چیز حال به هم زن که شبیه فشفشه بود. لواشک آشغالی که کنده نمیشد. به هرحال پدرم و برادرهایم بودند. دزموند. مادر سایت خواهرم، آن یکی هم بود با شوهرش. احتمالا شوهرش به دزموند حسودی کرد که با برادرهایم میگفت و میخندید. پدرم با گربهی سیاهش بازی میکرد که مادرم اخ و پیف میکرد.
خوب بود. حداقل مادر ساسا تنها نبود. پدرم و مادرم کلی تشکر کردند که خانهشان رفتم و مادر ساسا را تنها نگذاشتم.
بچههایم نیامدند. خوب بود. بزرگ شدهام و میدانم هدف دور هم بودن است اما عصبانیام. از اینکه خواهرم بعد از ۱۷ سال یکهو تنها شده و باید با مکانیک و جوشکار و کاشیکار و رنگآمیز حرف بزند و آنها به او طمع کنند ناراحتم.
خب حداقل هوا خنک است.