۱۴۰۲/۱۰/۱۸ ساعت ۱:۵۶ ق.ظ توسط انیس

همچنان خواب خواهر کوچکه را می‌بینم. برگشته و همه چیز خوب شده.

مشاور گفت چه پیوندی مگر بین شما بوده؟

نمی‌دانم. پیوندی نکبت احتمالا.

برچسب ها :

تهوع

۱۴۰۲/۱۰/۱۷ ساعت ۱:۱۸ ب.ظ توسط انیس

میام اینجا و میرم اونجا که بنویسم.

روح قفل شده و دست فلجی ‌دارم. چیزی ازم درنمی‌آید برای نوشتن.

۱۴۰۲/۱۰/۱۶ ساعت ۷:۴۵ ب.ظ توسط انیس

هستم و نیستم. جسمم هست. راه می‌رود. کار میکند. گرچه به کندی اما خودم نیستم.

نیستم‌

برچسب ها :

مکعب سیمانی

۱۴۰۲/۱۰/۱۶ ساعت ۱:۳۷ ق.ظ توسط انیس | 

...

۱۴۰۲/۱۰/۱۲ ساعت ۲:۳۰ ق.ظ توسط انیس

امروز زیر دست دکتر دراز کشیده بودم. منشی هم بود. داشتیم درباره‌ی عمل بینی صحبت می‌کردیم

من سر به سر دزموند می‌گذاشتم. چون خیلی مخالف است. من ک.و.ن عمل دماغ دارم؟

امروز دکتر می‌گفت خونت رقیق است بند نمی‌آید.‌‌

القصه که بله دکتر گفت برادر خانمم متخصص بینی است اما خانمم عمل نکرد. من پرت و پلا میگفتم متمرکز نشم رو درد.

منشی گفت إ؟! آقای دکتر؟! واسه چی از خانمتون مایه می‌‌ذارید؟ خودتون رو بگید.

دکتر ساده و دهاتیه. بعد می‌گم چرا. ساده و دهاتی بودنش ماهه ماه.

بله.

دکتر جواب داد...من که هیچ.

خجالت کشید.

من مطمئنم اگر جای دکتر بودم همین جواب رو می دادم.

« من که هیچ» چون جواب دیگه ای به ذهنم نمی رسید.

بله.

بعد منشی گفت شما گرفتارید دکتر. فکر کردن به این جور چیزها کار آدمهای بیکاره.

با چونه اش اشاره کرد به من.

نمی دونستم چی بگم.

گفتم من که هیچ.

تو دلم هم گفتم ج.ن.د.ه.ی زشت‌.

برچسب ها :

نمی‌دانم چرا

۱۴۰۲/۱۰/۱۲ ساعت ۲:۹ ق.ظ توسط انیس

همینجوری نشستم خون شره کرد از جای زخم.

شت.

اگه نگم شت بهشت نمی.رم. میرم جهندم.

۱۴۰۲/۱۰/۱۲ ساعت ۱۲:۳۹ ق.ظ توسط انیس | 

...

۱۴۰۲/۱۰/۱۱ ساعت ۷:۱۲ ب.ظ توسط انیس

برگشتم خانه و از درد می‌میرم

۱۴۰۲/۱۰/۱۱ ساعت ۱۲:۵۲ ب.ظ توسط انیس

توی مطب دکتر.

دکتر دارد نماز می‌خواند.

منتظرم.

۱۴۰۲/۱۰/۱۱ ساعت ۱۲:۱۶ ب.ظ توسط انیس

و أنا قلبي مات...

برچسب ها :

طناب لیز

،

مکعب‌سیمانی

،

پرهای سنگین

،

اشکهای‌ نَشُسته

۱۴۰۲/۱۰/۱۰ ساعت ۱۱:۵۹ ب.ظ توسط انیس

چشمانم ورم دارد. خسته‌ام. خیلی نتوانستم کار کنم. قبلا، قدیم، دبیر ادبیات‌فارسی داشتیم می‌گفت هر شب خاطره می‌نویسد. شبی اگر ننویسد می‌نویسد

امشب خسته‌ام و چیزی نمی‌نویسم.

یک‌بار درباره‌ی گذشته انشا نوشته بودم. بالای برگه با خودکار قرمز برایم نوشته بود

گذشته

گذشته‌ام...

اکنون من به جای تو گذشته‌ام...

یک سریال مزخرف می‌بینم.

...

برچسب ها :

کسی‌عطرماگنولیای‌تاریک‌درون‌ات‌رادرنیافت

۱۴۰۲/۱۰/۱۰ ساعت ۵:۵۰ ب.ظ توسط انیس

برچسب ها :

عکس

،

طبیعت

،

mobile pic

،

باغچه‌

...

۱۴۰۲/۱۰/۱۰ ساعت ۴:۴۹ ب.ظ توسط انیس | 

.....

۱۴۰۲/۱۰/۰۹ ساعت ۷:۹ ب.ظ توسط انیس | 

....

۱۴۰۲/۱۰/۰۹ ساعت ۲:۳۴ ق.ظ توسط انیس | 

کامنت

۱۴۰۲/۱۰/۰۹ ساعت ۱:۴۱ ق.ظ توسط انیس

...

برچسب ها :

عینک دسته فلزی

۱۴۰۲/۱۰/۰۸ ساعت ۸:۲۲ ب.ظ توسط انیس

پیازها را کمی کلفت بریدم. کلفت نه...ضخیم؟ نمی‌دانم. آنطور که وقتی سرخ شود شیرینی اش را حس کنی..با زردچوبه و کاری و دارچین...با کشمش...

آب میشود توی دهانت ...اش و دزموند پیاز داغ مخصوصا با کشمش نمیخواهند من و زاک میخواهیم ...پیازهای درشت خرد شده ..بی نظم...کج و کوله...کلفت . و باریک...ضخیم و نازک...

خوشمزه.

خوش عطر

با ماست دومزه...ترش شیرین و عدس پلو...

حالا سیر

راضی

توی اتاقمم باید کارم را ادامه بدهم

و اینگونه است که دلم دیدن فیلم هم میخواهد

باورت میشود دزموند پدرخوانده را ندیده؟

خب نبیند

به تل ننه‌ام.

۱۴۰۲/۱۰/۰۸ ساعت ۱:۴ ب.ظ توسط انیس

دیروز پس از این همه سال از خواهر 40 ساله‌ام شنیدم که گفت:

به مادرم گفت انیس‌الجلیس که نمی‌آید آخر هفته دلم برایش تنگ می‌شود. مادر ساسا.

غم روح آدم را صیقل می‌دهد. دل شکسته آدم را زلال می‌کند. جرئت محبت کردن و رهایی از قضاوت شدن می‌بخشد به او.

ما آدم گفتن از محبت هم به هم نیستیم. گفتن از محبتی که به هم داریم. اما مادر ساسا با ضربه‌ی عمیق و خونین این روزهایش توانست این را به مادرم بگوید و بعد بیاید به خودم بگوید:

دلم برایت تنگ شده انیس‌الجلیس.

ذهن عادت کرده به غمم تمایل دارد حالا این ابراز محبت را نادیده بگیرم یا بگویم بله دوستم دارد اما...تنگ می‌شود دلش برایم ولی...

بی اما بی‌ ولی..پذیرای محبت این زن باش انیس.

۱۴۰۲/۱۰/۰۸ ساعت ۱۲:۳۰ ب.ظ توسط انیس

دزموند رفته مو کوتاه کند. صدای اذان را می‌شنوم. هنوز ناهار نپخته‌ام. اگر بروم بیرون خوب است اما حواسم پرت می‌شود به همه چیز. احتمالا عدس‌پلو بپزم.

کاش حوصله کنم و کنار عدس‌پلو پیاز داغ با دارچین و کشمش درست کنم.

یک بار دزموند خاک خرید. خاک خوب که بذرهایمان را بکاریم و کاشتیم. یعنی توی کرتها خاک گلدان ریخت با تقویتی. گلها خوب رشد کرد و بیشتر از آنها علفهای هرز. چقدر این مرد برای همه چیز تلاش می‌کند.

هنوز وقتی یاد این می‌افتم با خودم می‌گویم عزیزم و قلبم پر از مهر و دلسوزی می‌شود. یادم است وقتی آمدیم توی این خانه چون می‌دانست از چیزهای براق

(قبلا الان نه) خوشم نمی‌آید رفته بود سرامیک غیربراق خریده بود که برای پشت ظرفشویی و پشت اجاق گاز مناسب نبود چون تمیز کردنش سخت است. هر وقت می‌بینم اینها را دلم برایش خیلی می‌سوزد. آنقدر دلم سوخت و این را به او گفتم که یک بار گفت این را خیلی گفتی انیس‌‌الجلیس. اما باز هم نمی‌توانم دست از دلسوزی برای او بردارم.

اینجور وقتها عمیق می‌‎شوم در این مسئله و با خودم می‌گویم از چه رو دلم برای او می‌سوزد؟ آیا خودم را می‌گذارم جایش؟ مثلا یاد کارهایی می‌افتم که در بچگی با ذوق و شوق برای کسی کرده‌ام و محلم نداده یا با شکست مواجه شده‌ام؟ یا توی ذوقم زده؟ یا سنسورهای بسیار حساسم به آنچه ذر ذهن قلب شکسته می‌خوانم حساس است؟

و حالا که نوشتمش حس کردم آنچه قلب شکسته می‌نامم شاید فقط تجربه‌ای بوده که آنقدرها هم باعث غمگین شده دزموند نشده. هدفش کار خوب بوده حالا نشده تجربه شده برایش و اینکه دیده من قدرشناسم حس خوب داده به او

برچسب ها :

عینک دسته فلزی

۱۴۰۲/۱۰/۰۸ ساعت ۱۲:۵۳ ق.ظ توسط انیس

...

برچسب ها :

عینک دسته فلزی

۱۴۰۲/۱۰/۰۷ ساعت ۳:۵۳ ق.ظ توسط انیس

شروع شد...

۱۴۰۲/۱۰/۰۷ ساعت ۲:۲۸ ق.ظ توسط انیس

قدیم قدیم ...

یه نفر بهم گفته بود:

به وبلاگ من هم سر بزن!

نوشته بودم زیر کامنتش: گه نخور:))

چه آکله‌ایی😂😄😀

سال۸۷ بود...

۱۴۰۲/۱۰/۰۷ ساعت ۲:۲۱ ق.ظ توسط انیس

دزموند پشت کرده به من و من خیلی مسخره حس کردم به مراقبت شدن نیاز دارم:)

مثل کسی که بچسباندت به خودش و بگوید جان جان ...بیا سردت شده، نگران نباش...یا تو چرا اینهمه خوبی آخر؟ یا این روح زندگی‌آفرین تو...یا بگوید ..

حالا صدایی مردانه در گوش مجسم کردم. زمزمه‌طور :)))))

_دوستت دارم.

نه! یک چیز خاص‌تر.

_چقدر زنی تو...

نه ممممممممممممممممممممم.

همان‌طور نگاه نافذ،قوی،درنده و پر مهر.

از بالا نگاهت کند.

از پایین نگاهش کنی.

قلبت بزند...

اما تا همین‌جا استاپ.

دیگر برای ماجراهای بعدش پیرم.

نمی‌شود مثلا قصه شروع شود و برسد به همین‌جا و تمام؟

ها؟

می‌شود؟

یعنی من هنوز زنده‌ام. حسنک کجایی؟ ای که در همه‌ی کارها ناتمامی.

برچسب ها :

پشت دیوار غار یار

۱۴۰۲/۱۰/۰۷ ساعت ۲:۹ ق.ظ توسط انیس

همان‌طور که قرنفل‌ها را جابه‌جا می‌کردم برایتان می‌نوشتم. وقتی اطلسی‌ها را آبیاری کردم هم. می‌نوشتم، می‌گفتم برایتان.

کلی حرف.

اما وقتی رسیدم به این‌جا دیگر نوشته بودمشان و یادم نمانده بود چه بودند. پس باید از این به بعد ننویسمشان همان موقع توی ذهن. زندگی‌شان کنم که بعد ذکرش خیرشان را بیاورم این‌جا.

بعد امروز مادرم رفته استانی که زمان جنگ در آن ساکن بودیم. زنگ زد. مثل بچه‌ای تخس که دور از چشم مادرش به دوستش زنگ می‌زند. با صدای گرفته گفت خانه‌ی پسرعموی پدرم است. صدای لهجه‌ی پسرعموی پدرم که پس از گذشت ۴۳ سال زندگی در آن استان شبیه بومی‌های آنجا شده را می‌شنیدم.

مادرم گزارش داد

: همراه با ...و ...و...بابات آمدیم اینجا.

این یعنی کد دادن به من برای غیبت بعد :))

امروز مادر ساسا، خواهرم، رفته خانه‌ی مادرم. دیده در قفل است‌. هر روز مادرم آن‌جا منتظرش بود و تمام این مدت کنارش بود و شانه‌به‌شانه‌اش ماند. برایش گریه کرد و غصه خورد.

فقط امروز خانه نبود و خواهرم به قول خودش به «در بسته» برخورد و برگشت.

آن یکی خواهر گفت می‌بینی ازش ناراحتیم و غر می.زنیم و عصبانی و فقط یک روز نبود و مادر ساسا را کسی راه نداد.

غم‌انگیز است. خانه‌ای با پنجره‌های شکسته دیدم امروز.

گیاه خریدم.

یادم بماند وقتم را هدر ندهم. قرار است خوش بگذرد.

۱۴۰۲/۱۰/۰۷ ساعت ۲:۱ ق.ظ توسط انیس

بروم توی بغل یار بخوابم؟ باشه اما کف دستام و تنم حتی پر از تیغ کاکتوسه.

جداشون کردم داغون شدم.

یک کیفیتی داشت عجیب. تو فشار می‌دادی و تیغ‌ها بیشتر فرو می‌رفت توی کف دست و پاهات و درد تلخی می‌آمد که اول تازگی داشت بعد تکراری شد اما چیزی از دردش چیزی از تلخی زجرش کم نشد.

تکراری بودن درد دلیلی بر بهبود شدن یا تغییر هویت آن نیست.

درد درد می‌ماند حتی اگر هم شوی که کاکتوس‌ها را جدا کنی و بگویی مجبورم! دیگر سوسول نیستم مثل قبل. دست‌هایم قوی شده.

نه! دستانت همچنان مشتاق کار و پرتلاشند اما زورشان کم است. درست که اراده دارند و مصمم برای ادامه دادن اما قرار نیست باهاشان سنگ بکنی و خرد کنی. عاقل باش.

سوسول هم نبودی. فقط فرهاد کوه‌کن نیستی تو.

ناخنت هم که هنگام باغبانی شکست نازنین. قلچماق.

برچسب ها :

عینک دسته فلزی

۱۴۰۲/۱۰/۰۶ ساعت ۷:۳۲ ب.ظ توسط انیس

از این به بعد پستهای عکس دار و حساس را رمزدار می‌کنم.

اگه رمز می‌خواید می‌تونید بخواید از من.

یا خودم می‌فرستم براتون.

باید وقت بذارم و عکسدارهای قبلی رو هم رمزدار کنم.

۱۴۰۲/۱۰/۰۶ ساعت ۸:۲۲ ق.ظ توسط انیس

پشت خانه‌‌..کاش بچه بودم و این محل بازی‌ام می‌شد. هوس کردم به اش بگویم بیا برویم خاله بازی

به زاک گفتم. گفته بودیم بیابد همراهم. کمی مرددم از تنها رفتن

بچگی ام البته دست کمی از این صحنه ندارد روزگار ش.

آزاد نبودم راحت نبودم همیشه پد و مادر و خودم انگار در حالا محافظت از لای پایم بودیم و همه اش ترسیده از بلایی که می‌گفتند قراراست سرک نازل شود...اما جرقه ی خیال و بازی و جرقه ی رهایی ازاین مناظر زده شد.

رو به این نشستم کنار زاک کار کردم.‌دیروز نه، قبلش شاید هم روز قبل‌ترش

بله روز قبل‌ترش ...

دوست داشتم دیوار آجری بیفتد ...ماه

میگویند وقتی اینهمه کامل باشد آدمها را گرگ میکند یا گزگهای درون را بیدار

من پشت خانه زوزه کشیدم ...

راستش نمیدانک‌این بازی عکس را تا کی ادامه بدهم. عکسها لویم خواهند داد

خیلی زود. اینکه کی ام. کجا هستم و ...آن وقت حیف نمی‌شود ننوشتن؟

بعضی وقتها فکر میکنم رمزدار بنویسم و رمز به مخاطبینم بدهم

بعضی وقتها میگویم نه....شاید مخاطب و خواننده ی جدید یافتم....

بعضی وقتها میگویم خواننده ی پیگیر خودش از من رمز خواهد خواست...

اما میدانک...خوب خوب میدانم چقدر زود می شود لو‌بزوی

خودم تا حالا هزار بلرمچ‌دسک آن را حتی بدون عکس گرفته ام...

چه کنم؟

میشد تلگرام بگذارم...

اما واقعا خسته تک دوست دارم بنویسم و آمد اگر از دردها و احساس تم حتا نسبتا به مزدیکارینهایم واقعی ننویسم به چه درد میخورد نوشتن؟

نمی‌دانم.....

ولی هر وقت عکس می‌گذارم نگاه نامحرم و نگاه پر از کیم و سردی و نفرت دیگران را می بینم آنان که می‌توانند بشناسندم که می‌گویند ایناهاش ! نگاهش کنید

..ببینید چه پشت سرمان میگوید ....

قبلا مهم نبود

حالا هست چون خسته ام.

۱۴۰۲/۱۰/۰۶ ساعت ۴:۴۲ ق.ظ توسط انیس

خواب ...خواب ...خواب...

عکس‌های اینستا می‌کشدم. اروپا. بازارها و ...

زنی که پارسال شوهرش را دست.گیر کرده بوده‌اند حالا اتریش یا سوئیس است و حالا برای کریسمس رفته اسلوونی. هیچ وقت به عکس‌ها اهمیت نمی‌دادم اما این یکی اذیتم کرد. آن‌ دوچرخه‌های گل و...می‌دانم رفتن به خارج برای کسب دانش شعفناک است ..ولی من خودم را با سبد گل گاه می‌بینم.

بگذریم بچه نیستم. یادمان داده‌اند که ظاهر زندگی دیگران را با باطن خودت مقایسه نکن...خوب حالا. این را نگوییم چه بگوییم. باید خود را مجاب کرد و توجیه کرد ..

نشد. این مرد نمی‌خواهد. نمی‌دانم چرا. گمانم ترسو است شاید بی‌عرضه و شاید راضی به اینجا. نمی.دامم

۱۴۰۲/۱۰/۰۶ ساعت ۳:۵۱ ق.ظ توسط انیس

خب.

Well... well... well

القصه که بله...

چندین سال پیش زنی وبلاگ‌نویس که دوست داشت با من دوست شود و من ترس داشتم از نزدیک شدنش بهم و بعدها البته چه نیک کاشف به عمل آمد که حق داشته‌ام، در پستی نوشته بود:

« از آنان که پروفایل وبلاگ‌هایشان تهی است در عجب است» آن موقع با خودم فکر کرده بودم برو بابا! من بیایم در وبلاگ جایی بدین بی‌دروپیکری از علایقم بگویم؟ اوه! اوه! چه کار زشت زرد و چیپی. اعتراف می‌کنم که بنده گاهی به ماتحت خویش می‌گفتم به دنبال من راه نیفت زیرا که ..خب حالا. زیرا که فلان.

بعد کم‌کم دنیا چرخید.

یادم است طفلی حتی برداشته بود(طفلی آن موقع، حالا از برای خودش سلیطه‌ای خوش‌آب‌ و رنگ شده)عکس خودش و همسرش را برای من فرستاده بود.

تپل بود کلی و پوست روشنی داشت. همسرش انگشت‌های سوسیسی ناخن از ته جویده شده داشت.

گفته بود تصورت می‌کنم با موهای فلان...عکس ندادم من. آن روزها قوانینم سفت و سخت بود.

_ کسی تصمیم گرفته برای من عکس بفرستد، به من چه؟ چرا باید من هم از این در به آن در شوم و عکس بفرستم؟ مثل حالا نبودم که زرت و زرت برای مگسی که بالای سرم وز وز می‌کند هم عکس بفرستم. البته قبل از اینکه با پیف‌پاف بکشمش.

بعدها اتفاقات بسیاری افتاد که مرا به درگاه آن زن به گدایی فرستاد. بله. زندگی همین است.

یک روز التماس کردم که بیا کارت دارم و کارش داشتم و بعد از مدتی راه آمدن باهام یک‌طورهایی چزاندم که به نظرم برای درس گرفتم لازم بوده.

بله دیگر.

توی اینستا این خانم دوستی دارد که با من یک‌طوری همکار شد. می‌شود گفت در یک جا اسممان می‌آید. آقا من از زور تنهایی یا از روی کرم، یا شاید صداقت نمی‌دانم رفتم تعریف موهای آن زن را دادم.

گفتم بله رنگ‌ موهایت فلان و اینها. دروغ که نگفتم اصلا.واقعا زن خوش‌مویی است.

آقا آمد و نوشت بله دوست جدید هم هستیم و فلان

یکی دو بار دیگر چیزهایی در رابطه با ظاهرش و‌مویس نوشتم.

حالا دیشب خدا بگویم کائنات را جر بدهد ان‌شاءالله..یک وبلاگی یافته بودم گذاشته بودم روی صفحه‌ای اصلی گوشی بخوانم.

دیدم ای داد بیداد.

این وبلاگ را زمانی کسی(ببینید یک تابو و یک خط قرمز ذهنی دارم که به بعضی چیزها نمی‌توانم اشاره کنم حتی، انگار چنان از بیخ و ریشه کنده شده‌اند که حتی انگشت اشاره به سویشان گرفتن هم اشاره کردم به قبری تهی از خاطره است، قضیه این است، وگرنه، بدم نمی‌آمد این‌جا یا در پست بعدی شرح مطول‌تری بدهم) گفته بود بخوانم.

من؟

نیمی از روی غرورِ« ولم کن من حوصله ندارم من وبلاگ سفارشی نمی‌خوانم من فقط می‌نویسم که بخوانندم و ضمنا باید خودم وبلاگ مورد علاقه‌ام را بیابم که آن هم باید خاص و خفن و منحصر به فرد و گاد باشد) و نیمی از روی حسادت (معرف وبلاگ جنسیت زنانه نداشت(مذکر بود) و نویسنده‌ی وبلاگ‌ زن بود و همچنان هست البته) نخواندمش.

چند روز پیش اتفاقی یافتمش. اسمش و جوّش کمی آشنا بود. پراکنده خواندم و اسم این همکار خوش‌مو را در پستهای سال نود و قبل از آن هم دیدم!

و چه دیدم از او:

« اگر کسی از مویم یا رویم تعریف کند این را برنمی‌تابم! من را با فکرم دوست داشته باشید.از فکر زیبایم بگویید نه از مویم»

خب، الله ربی! خیلی هم خوب و خفن و درست ولی انسان که بیست ساله نمی‌ماند که.کائنات و خدا و ماوراءالطبیعه کلا آماده است برای زیر و زبر کردن گنده‌گوزی‌هایمان.اول از همه خودم

​​​​​​شاید البته یعنی در واقع حتما خانم خوش مو آو موقع این حس را داشته و من هم داشتم و کسی که مثل خودم نبود را تا حدی خوار می‌شمردم.مخصوصا زن اگر بود.

پس من از موی آن خانم تعریف کردم و آن خانم از این رو سردی‌اش را باهام به دوستی تغییر داد

و همان روز یک کامنت از این خانم در وبلاگ خانم دیگری دیدم که به طور کلی نفی می‌کرد مدح مو و رویش را.

وبلاگ آن خانم را هم کسی به من معرفی کرد که هم خانم تپله‌ی اول پست را می‌شناخت هم خانم وبلاگ‌نویس را و هم خانم‌موقشنگ را.

آن خانم همکار هم از سر عداوت دیرینه و زخم برداشته و کهنه‌ی من با خانم تپل با من دشمنی داشت که تا حدی رفع شد.

شکم این است البته. شاید خانم تپل هیچ وقت پیش همکار فعلی.ام حرفی از من نزده.

حالا خانم‌ تپل لاغر و مانکن شده. عکس از قد و بالا و چهره که الحق زیبا هم هست می‌گذارد.ثروتمند و اعیانی هم که هست و چه بها از این و استاد دانشگاهی بسیار معتبر و معروف.

با نویسنده و مترجم جماعت در ارتباط.

خانم موقشنگ هم فعال در حوزه‌ی قلم

خانم وبلاگ‌نویس یک دانشمند خارج‌نشین شده

من؟

همچنان وبلاگ‌نویس و چیزهایی که می‌دانید.

بعد گشتن در وبلاگ خانم دانشمند خارج‌نشین پایم را به پست‌هایی باز کرد که به آن قبر خالی خاطره مربوط می‌شود.

یعنی حتی نمی‌توانم اشاره کنم به چه.

حالم بد شد.

اسم‌های آشنا، حس‌های ناآشنا...خود گم‌شده‌ام...به خودم گفتم می‌توانستی نیک یاد بگیری از آن همه اسم...اما تو آن زمان که این نبودی.

غوره نبودی که حلوا شوی.

تو نهال بی‌جان تاک بودی که در دل سنگ‌های بی آب رها شده‌ بودی..بارانی می‌بایدت سیل‌آسا که ریشه دهی، غوره‌ات بیاید، مویز شوی و بریزندت توی حلوا برای شیرینی:

دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می‌کشد

نه انیس‌الجلیس؟

​​​​​​یحتمل چُنین است.

برچسب ها :

عینک دسته فلزی

،

هیچ کس بازت نمی‌شناسد

،

جوهرهای ریخته

۱۴۰۲/۱۰/۰۶ ساعت ۳:۱۲ ق.ظ توسط انیس

بفرمایید پس از هفده هجده سال بلاگر بودن

برایتان پروفایل نوشتم.

باز بگید انیس‌الجلیس بده.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها