۱۴۰۲/۱۰/۰۷ ساعت ۲:۹ ق.ظ توسط انیس

همان‌طور که قرنفل‌ها را جابه‌جا می‌کردم برایتان می‌نوشتم. وقتی اطلسی‌ها را آبیاری کردم هم. می‌نوشتم، می‌گفتم برایتان.

کلی حرف.

اما وقتی رسیدم به این‌جا دیگر نوشته بودمشان و یادم نمانده بود چه بودند. پس باید از این به بعد ننویسمشان همان موقع توی ذهن. زندگی‌شان کنم که بعد ذکرش خیرشان را بیاورم این‌جا.

بعد امروز مادرم رفته استانی که زمان جنگ در آن ساکن بودیم. زنگ زد. مثل بچه‌ای تخس که دور از چشم مادرش به دوستش زنگ می‌زند. با صدای گرفته گفت خانه‌ی پسرعموی پدرم است. صدای لهجه‌ی پسرعموی پدرم که پس از گذشت ۴۳ سال زندگی در آن استان شبیه بومی‌های آنجا شده را می‌شنیدم.

مادرم گزارش داد

: همراه با ...و ...و...بابات آمدیم اینجا.

این یعنی کد دادن به من برای غیبت بعد :))

امروز مادر ساسا، خواهرم، رفته خانه‌ی مادرم. دیده در قفل است‌. هر روز مادرم آن‌جا منتظرش بود و تمام این مدت کنارش بود و شانه‌به‌شانه‌اش ماند. برایش گریه کرد و غصه خورد.

فقط امروز خانه نبود و خواهرم به قول خودش به «در بسته» برخورد و برگشت.

آن یکی خواهر گفت می‌بینی ازش ناراحتیم و غر می.زنیم و عصبانی و فقط یک روز نبود و مادر ساسا را کسی راه نداد.

غم‌انگیز است. خانه‌ای با پنجره‌های شکسته دیدم امروز.

گیاه خریدم.

یادم بماند وقتم را هدر ندهم. قرار است خوش بگذرد.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها