
پشت خانه..کاش بچه بودم و این محل بازیام میشد. هوس کردم به اش بگویم بیا برویم خاله بازی
به زاک گفتم. گفته بودیم بیابد همراهم. کمی مرددم از تنها رفتن
بچگی ام البته دست کمی از این صحنه ندارد روزگار ش.
آزاد نبودم راحت نبودم همیشه پد و مادر و خودم انگار در حالا محافظت از لای پایم بودیم و همه اش ترسیده از بلایی که میگفتند قراراست سرک نازل شود...اما جرقه ی خیال و بازی و جرقه ی رهایی ازاین مناظر زده شد.
رو به این نشستم کنار زاک کار کردم.دیروز نه، قبلش شاید هم روز قبلترش
بله روز قبلترش ...

دوست داشتم دیوار آجری بیفتد ...ماه
میگویند وقتی اینهمه کامل باشد آدمها را گرگ میکند یا گزگهای درون را بیدار
من پشت خانه زوزه کشیدم ...

راستش نمیدانکاین بازی عکس را تا کی ادامه بدهم. عکسها لویم خواهند داد
خیلی زود. اینکه کی ام. کجا هستم و ...آن وقت حیف نمیشود ننوشتن؟
بعضی وقتها فکر میکنم رمزدار بنویسم و رمز به مخاطبینم بدهم
بعضی وقتها میگویم نه....شاید مخاطب و خواننده ی جدید یافتم....
بعضی وقتها میگویم خواننده ی پیگیر خودش از من رمز خواهد خواست...
اما میدانک...خوب خوب میدانم چقدر زود می شود لوبزوی
خودم تا حالا هزار بلرمچدسک آن را حتی بدون عکس گرفته ام...
چه کنم؟
میشد تلگرام بگذارم...
اما واقعا خسته تک دوست دارم بنویسم و آمد اگر از دردها و احساس تم حتا نسبتا به مزدیکارینهایم واقعی ننویسم به چه درد میخورد نوشتن؟
نمیدانم.....
ولی هر وقت عکس میگذارم نگاه نامحرم و نگاه پر از کیم و سردی و نفرت دیگران را می بینم آنان که میتوانند بشناسندم که میگویند ایناهاش ! نگاهش کنید
..ببینید چه پشت سرمان میگوید ....
قبلا مهم نبود
حالا هست چون خسته ام.