دیشب برام فال گرفت:
شاه خوبانی و گدایان ...
قهر کردم. گفتم یعنی برای اینکه قدر خودم رو بدونم باید تو و بچهها رو از زندگیم بیرون کنم؟ بیربط. شاید هم یک آرزو یا یک نیاز پنهان برای عدم قبول مسئولیت. بعد هی غرغر که چرا برایم تفسیرش نمیکنی پس؟ میگشت توی نت دنبال تفسیر.
آخرش قهر کردم و گفتم ازت متنفرم.
میبینی چه روانی دیوانهیی نمکنشناس و قدرندان عوضیای هستم؟ به همین صراحت و راحتی.
حالا هم رفته تو اتاق أش که کاردستیاش را تازه شروع کرده و دلم میخواهد بزنمش که کمکش کند.
گفت برو بخواب تو خستهای...من خستهام؟ درست که خستهام. اما عزیزم من تو را دوست دارم و هیچکس را جز تو ندارم.
اگر زمان برمیگشت باز تو را میخواستم.
چه کسی من را با تمام دیوانگیها و روانیبازیهایم تحمل میکند؟