۱۴۰۲/۰۹/۲۱ ساعت ۱:۲۸ ق.ظ توسط انیس

خیلی دیر فهمیدم که باید حواسم به خودم باشد. دزموند و بچه‌ها عزیزند اما من برای خودمم. اینها شاید کلیشه باشد، شاید شعار به نظر برسد اما دیگر تعصب ندارم حرف جدید بزنم.

بله. من امروز و این روزها کارهایی می‌کنم که حالم خوب باشد. حداقل سعی خودم را می‌کنم.

۱۴۰۲/۰۹/۲۱ ساعت ۱:۲۶ ق.ظ توسط انیس

چرا الان باید زیر کولر با دمای ۲۳ دراز کشیده باشم. آذر است؟ ماه آخر پاییز. به قول جوانها شت.

۱۴۰۲/۰۹/۲۰ ساعت ۱۰:۲ ب.ظ توسط انیس | 

امروز ۱۸ نفر وبلاگم را دیده‌اند، واقعاً ؟

۱۴۰۲/۰۹/۲۰ ساعت ۱۰:۱ ب.ظ توسط انیس

ناخن‌هایم را درست کردم. یک‌جور قرمز کهکشانی. چه اسمی! هیچ وقت فکر نمی‌کردم پای این اسم‌ها به نوشته‌هایم باز شود.

دزموند گفت انگار سه بعدی است. مشخص بود خوشش نیامده. مهم نیست چند وقت است برای خودم زندگی می‌کنم.

۱۴۰۲/۰۹/۲۰ ساعت ۳:۳۳ ب.ظ توسط انیس

پیش اش گریه کردم. سرش پایین بود و چای می‌خورد. این حاصل تربیت من است. بغلی، بوسی، قربونت برم گریه نکنی...هیچ. با بی خیالی چای می‌خورد.

حالم چند روزه خوب نیست. از دست برخورد آن روز زاک. تا حالا. نمی‌توانم ببخشمش.

اینها حاصل تربیت من است. من کاری کردم که اینها این‌طور شدند. بعدش به پدرش گفته مادر گریه می‌کند که احتمالا پدر بیاید ببیند چه‌ام است و او نخواهد کمی بیشتر پیشم بماند.

برچسب ها :

طناب لیز

،

هیچ کس بازت نمی‌شناسد

،

بادشنه‌بادرد

۱۴۰۲/۰۹/۲۰ ساعت ۸:۳۳ ق.ظ توسط انیس

خواب جن‌گ دیدم

باز جنگ شده بود و ما در یکی از پارکهای اسکان داده شدیم. دزموند گفت دیگر بر نمی گردیم. گفتم وسایلمان چه؟کنابهام؟ خشونت بود بکش بکش. لباسهایم را شستم توی پارک و‌بردنم ر بود آنجا. روناک سیگار می کشید گفتم به من هم بده و آخر سر به دشمن فحش می‌داد. ترسیده بودم از بی‌احتیاطی‌اش.

من گفتم اینها عاشق دهه ۶۰ هستند. آره همه چی قراره برگرده مثل قبل.

خواب ترسناکی بود.

بیدار شدم و با ذره ذره ی وجودم قدر حالا را دونستم.

برچسب ها :

طناب لیز

،

مکعب سیمانی

،

تمساح‌ها و لبخندها

۱۴۰۲/۰۹/۱۹ ساعت ۱۰:۷ ب.ظ توسط انیس

احساس می‌کنم غرورم زخمی شده. فکر هی بروی در خانه‌ی کسی را بزنی و در را به رویت باز نکند

آن هم خواهر..سخت است، سخت. حوصله ندارم.

۱۴۰۲/۰۹/۱۹ ساعت ۱۰:۲ ب.ظ توسط انیس

دوش گرفتم و موهایم را با شامپوی پرژک س.یر شستم و حالا آه کشیدم. یاد خواهر کوچکه افتادم. سربه‌سرم می‌گذاشت که به پرژک می‌گفتم پژواک.. نمی.چرخید روی زبانم.

امروز در وبلاگی خواندم خواهری با خواهرش دعوایش شده. نوشته بود شش سال از خواهرش بزرگتر است. من شانزده سال از او بزرگتر بودم و دوستش داشت.

معلوم است که او برای محافظت از خود در برابر آسیب‌هایی که دیده بود انتخاب کرد قطع رابطه کند اما دل است دیگر. تنگ می‌شود. از یکی‌اشان ده سال و از دیگری ۱۶سال بزرگتر بودم.

خواهری که وبلاگش را خواندم نوشته بود مادرش با او سرسنگین شده و نوشته بود در کودکی قهر کرده بودند سه سال طول کشیده برای آشتی پس حالا لابد بیشتر طول می‌کشد.

خواستم برایش بنویسم می‌فهممت. می‌دانم وقتی مردم می‌نویسند که خواهرید و برمی‌گردید تو چه حالی می‌شوی.

آنها قرار نیست برگردند. چون اینگونه تربیت شده‌اند. چون مادر و‌ پدرمان ما را با کینه و حس رقابت و نفرت به هم بزرگ کردند. مخصوصا مادر که همچنان همه را مسخره می.کند و دست می.اندازد. در خانه هر کس دیگری را بیشتر ریشخند می‌کرد جایزه می‌گرفت آن هم چه جایزه‌های خندیدن مادر. و چه خودمان را برابر نجات از ریشخند شدن زودتر از بقیه دست می‌انداهتیم. دردناک است. خود مادر هم قربانی است. خود پدر هم.

اما نتیجه چه؟ از شهریور ۹۸ تا به حال قهر کردند. ناانسانیتش به این است که با آن ده سال فاصله.ی سنی نزدیک بودم. ادبیات، کلاس داستانویسب، فیلم، شوخی خنده...و آن کوچکتره را دوست داشتم.

حتما اگر آنها وبلاگ داشتند که احتمالا دارند خواننده‌هایی دارند که برایشان دل می‌سوزانند از بد بودن من باهاشان.

نمی.دانم یک غشاوة هست روی دیده‌هایمان که درست نمی.دیدیم یا مقدار. زخمشان عمیق است.

هر وقت حس می‌کنم با همند و خوشند و گفته‌اند حتی اگر انیس مرد سر قبرش نمی.رویم پر از یأس، تلخی، احساس طرد شدن، مورد نفرت واقع شدن و مورد بی‌مهری و نامردی واقع شدن می‌کنم.

کامم تلخ شد، حیف.

اما می‌دانم که قرار نبوده توی مسیر هم بمانیم. هم‌مسیر باشیم و همراه...هم‌خون بودیم نه هم‌خانه.

درد دارد. انگار یک جایت را بریده باشند و هر چند وقت یک بار جایش بد درد بکند. گرچه همیشه یک درد همیشگی مزمن همراهت باشد.

حیف شد. می‌شد با هم رشد کنیم بزرگ‌تر شویم. به هم کمک کنیم.

می‌گویند من بدجنس و حسود بوده‌ام

دورو

دو به هم زن

دروغگو و...

می‌گویند من تهمت زدم بهشان

من یک چیز را فقط می‌دانم. قلبم درد می‌گیرد از یادشان و متاسفانه نتوانستم دوستشان نداشته باشم.

می دانم خدا برایم خواسته که دیگر در زندگی‌ام نباشند. اما سخت و کشنده است.

برچسب ها :

با دشنه با درد

۱۴۰۲/۰۹/۱۹ ساعت ۸:۵۴ ب.ظ توسط انیس

و من همان زنی ماندم که با پاستیل آشتی می‌کند🫤😑🙄

۱۴۰۲/۰۹/۱۹ ساعت ۶:۴۱ ب.ظ توسط انیس

کم‌کم باید برگردم به کارم. استوری کاری بگذارم و کار نیمه‌تمامم را تمام کنم. چند ویرایش هم دارم.

دلم برایش می‌سوزد. انگار جز آغوشم پناهی ندارد. اما باید بداند من کاکتوسم. هر چقدر محکم‌تر بغلم کند بیشتر زخمی می‌شود و دردش می‌گیرد.

۱۴۰۲/۰۹/۱۹ ساعت ۶:۳۸ ب.ظ توسط انیس

این چند روزه همه‌اش مشغول خواندن وبلاگ بودم. آرشیو دو وبلاگ را تمام کردم. اگر از حاشیه نمی‌ترسیدم و حوصله‌ی روابط داشتم لینکشان می‌کردم. آخی! دارم می‌بینم که اصطلاحات وبلاگی به زبان نوشتاری‌ام بازگشته.

لینک، وبگذر، آمارگیر ...

ظهر زنگ زدم و بار سنگین خشم طوفانی و نفرت این چند وقتم را رویش خالی کردم. می‌دانم وقتی صدایم کلفت و خشن می‌شود و وحشی می‌شوم چقدر ترسناک و زشت و کریه می‌شوم. اگر این وبلاگ، وبلاگ روزمره نویسی محض بود شاید می‌نوشتمشان. اما هیچگاه عادت نکردم به ثبت وقایع روزانه با جزئیات از این رو در اینجا بریده‌هایی از اتفاقات و رویدادهای زندگی‌ام را می‌خوانید.

برگشت و سلام کرد. جواب ندادم. نشسته بودم روی مبل. ساکت. مستأصل.

بعد برگشت و رفت. توی پیراهن سفید و شلوار سرمه‌ای، با نمه شکم میانسالی‌اش جذاب و شیرین و دلخواه و دلپسند و دل‌انگیز و دل بود. بلافاصله گفتم، در دل گفتم: دوستت دارم عزیزم.وقتی آمد پیشم گفت چته؟ چرا از پریشب دعوا می‌کنی. بلند شدم رفتم. نه با قهر و نه با سری بالاگرفته که یعنی مغرور.

هیچ.

فقط بلند شدم و رفتم.

زاک دارد آماده می‌شود برود دانشگاه. اش خواب است و او دست زیرچانه زده با سری یک وری انگار خسته و ناراحت با خشمی فروخورده نشسته بود.

برچسب ها :

نوکزدنبردندانتمساح

۱۴۰۲/۰۹/۱۹ ساعت ۳:۰ ق.ظ توسط انیس

خلاصه با هم حرف زدیم. از مدیران گفت که دو سال پیش پوست صورتش را صد میلیون داده کشیده و برادرش گفته اگر مردی اینجا می‌نویسم که زنی با صورتی صد میلیونی اینجا خفته. خاک بر سر برادرش. این مدیر مردی شَل را دوست داشته و مادر مانع شده و حالا سن‌بالاست و مجرد. خودش از مجردی ناراحت است وگرنه مشکلی ندارد که باشد. خواهرم می‌گفت آبرویش را برده می‌گوید ..‌فردا ازش می‌پرسم یادم نیست.

القصه که بله. عکسش را فرستاد توی مدرسه گرفته‌اند با لباس محلی. انصافاً خوش‌چهره است خواهرم. خواهر شوهرش گفته که قشنگی اما سالن عقب رفته . خودش هم معتقد اینها نیست ها. اسمش حورا است. گفتم این عورا است نه حورا. عورا همان عورت. توقع نداشتم غش کند از خنده. هر چه می‌گفتم ریسه می‌رفت. انگار از دنیای آدمهای دور بوده باشم. یاد زمانهای خوشم با او افتادم.

مثلا داشت می‌گفت برادر بی‌تخمم که برای بار صد میلیونوم از طرف زنهای ج.نده گاییده می‌شود آمده درددل که بله این زن من را خوب نمی‌ک.ند. منظورم این است که هر وقت به او می‌گویم با من ازدواج می‌کنی می.گوید نه تو به نظرم آنقدرها مرد نیستی . خب برادر من یک‌بار ک.و.ن.ش بگذار و ثابت کن مردی. زنی که اینقدر ج.ن.س.ی باهات حرف می‌زند و همه جوره تحقیرت می‌کند ...بچه نیست دیگر. موی آنجایش از طول کارنامه‌ای اعمال سیاهم بلندتر شده. سی و چندین ساله است مرد. هنوز گریه می‌کند که ...

بابا . روانی است. برو روانپزشک بگو من همیشه از زنها ک.ی. ر می‌خورم. چه کنم؟ یا قرصش را می.دهد بهت یا می‌فرستدت جراح می‌گوید از بیخ بکن راحتش کن.

یعنی زورت از چه می‌آید؟ از اینکه این برادر که بی‌تخم است برای زنها می‌آید بی‌تخمی‌اش را سر ما خالی می‌کند و در نفرت ورزیدن به نزدیکان مرد روزگار می‌شود.

دیگر بزرگیم و می‌دانیم دلیل این‌ها چیست. اسم دارد برادر من. برو اسم بیماری‌ات را از روانپزشک بپرس و برو پیش درمانگر بگو درد من این است.

بگذریم...چوب توی ک.ون.ش تا حلق، به من چه.

آره عکسش را نشانم داد. گفت پروفایل کنم؟ گفتم خوبه. گفت اینستا گفتم خوبه اما منتظر نیاست باش. گاه برای مسخره‌باری تمام جیم‌ها را ی می‌کنم. نجاست می‌شود نیاست. می‌خندید. منظورم مردها بود و طمعشان و گهشان.

گفتم دکتر می‌گفت مردها موی روشن دوست دارند و همان موقع که داشتم می‌گفت گورباباشون او می‌گفت گورباباشون و تعجب کردیم. با این یکی خیلی پیش می‌آید جوابمان یکی باشد.

یک بار داشتیم می‌کفتیم، روبروی خانه‌امان نشسته بودیم. می‌گفتیم به درک که مردهایمان گاهی فکر می‌کنند نمی‌دانیم اما ما می.دانیم.

هر دویشان گفتیم حالا ما کم زیدبازی کردیم؟!

البته نکرده بودیم داشتیم مسخره‌بازی درمی‌آوردیم‌. اما با هم شد. شوهرش از سرکار آمد کمی فحشش داد و لقب همیشگی را تقدیمش کرد: ک.ی.رو.

یکی از همکاران مرد با او چت کرده بود. این خواهرم از من بدتر بدبین شده. البته از من بدتر که چه عرض کنم در واقع خیلی از من بدتر. گفت ببین به نظرت یارو دارد خوارک.س.ده بازی درمیاره؟ به نظرم دارد لاس می‌زند.

گفتم بفرست.

فرستاد. خوب بود اما یک جایی به او گفته بود شما هر چه دستور بفرمایید من خدمتگزاری می‌کنم.

گفتم اوک، ببین لاس عیان ندارد. لاس وگاس هم ندارد(هره عره هر...چه بلایی سرم اومد اینو گفتم الان؟) تو هم ازش کار بکش. چون ابراز آمادگی کرده و امکاناتش را دارد. تو می‌خواهی یک مدرسه‌ی محروم را گلکاری کنی. و برای دخترهای بدبخت فقیر سرگرمی درست کنی. این هم گفته باشه. موردی ندارد ازش کاربکشی اما در نظر داشته باش که وقتی به تو گفته تو دستور بده هر دستوری بدهی من خدمتگزاری می‌کنم و خدمتگزار تو هستم در واقع دارد می‌گوید من خدمتگزار و برده و نوکر آنجای زنها هستم. گفتم حسن درست بود پس. گفتم شک نکن. ببین هر مردی این پتانسیل را دارد اما به تو ربطی دارد که چطور پیشش ببزذی الاعمال بلنیات هم . پس اگر عملت و نتیجه می‌تواند باعث شود که...گفت باشه.

گفتم هر جا دیدی گه‌خوری اضافه کرد برین بهش و بگو گمشو.

می‌خندید که چه راحت شدی و غیرپیچیده.

گفتم چون زندگی سالهاست هر دستوری می.دهیم خدمتگزاری نمی‌کند. بلکه ما را خدمتگزار عورت خود کرده.

می‌خندیدیم که بزرگ شدن با هم خوبه نه؟

گفتم عالی واقعاً. به قول آن خانم رئیسم هی تو خواهر من و فلان. سالها برایش کار کرده بود. پولش را زیاد و روابطش را افزون کرده بود و بعد برای گرفتن سنواتش از یکی از ثروتمندترین مردان ایران خودش را جر داده یارو. رئیس خودش را جر داده که پول زنی که می‌گفت خواهرش است را ندهد.

۱۴۰۲/۰۹/۱۹ ساعت ۲:۳۰ ق.ظ توسط انیس

خواهرم زنگ زده بود. این چند روزی که آن یکی خواهرم خانه‌ام بود با هم حرف نزده بودیم. راستش حوصله نداشتم جوابش دهم اما دادم دیگر و بد هم نبود.

حرفهای دکتر را برایش تکرار کردم و همانطور که توقعش می‌رفت به خودم آمدم و دیدم جدی گرفته! تایید می‌کرد. خب این هم یک مدلش است دیگر. قضاوتی روی این هم ندارم. مهم این است که باهاش می‌خندم.

گفتم این دکتر می‌گوید با اینکه دمدغش هیچ مشکلی ندارد اما عملش می‌کند چون سن می‌آید پایین و مردها به دخترهای کم‌سن زل می‌زنند و همان موقع گفت که برایش مهم نیست اگر مردها به او را بزنند ..

خواهرم گفت گووووووووز! خیلی برایش مهم است. من توی دستشویی بودم. در حال جیش کردن که گفتم مرض و غش کردن از خنده. گفت بیشعور چرا وقتی می.ری دستشویی با من حرف می‌زنی ؟ گفتم چون تو یک ساعت است داری زر می‌زنی و مجاری ادراری من تنگ است و باید زود به زود...گفت خب حالا...گفتم انتخاب کن شاشیدن در خود...پرید توی حرفم‌ . گفت دیگر چی گفت دکتر؟ گفتم گفت پاشنه بلند بپوش کفشت رو چون باعث می‌شود نیروی زنانه از کون.ت...داشتم آماده می شدم که مسخره کنم که گفت خفه شو خفه شو ...زود زود از اینجاش رد شو، نظر خودت رو نمی‌خوام. بنال ببینم دکتر چی گفت. گفتم گفت موسیقی بشنو انرژی زنانه‌ات آزاد می‌شه. گفت درسته واقعا. گوشه‌ی ذهنم نوشتنش که بروم با مادر ساسا، آن یکی خواهرم که پیشم بود بهش بختدیم، چون جوگیر است و عاشق هر نوع و مدل و احتمال خرافات و شبه علم.

مثلا فکر کن که زمانی به گیاهانش می‌گفت دخترهایم(!)

:

_ دخترهای نازنینم ....این* لینداست، دختر موفرفری‌ام!

چون آن موقع مد بود. طرفهای سال ۹۵ ۹۴ و ۹۶..همان حدود. حرفی که من و آن یکی خواهرم به خود دخترهایمان هم نمی‌گوییم.

القصه که گفتم مامان ساسا می‌گوید حتما از کسی یاد گرفته. این خواهرم گفت که مهم نیست از که یاد گرفته و از کجا. مهم این است که حرفش درست است. گفت کفش پاشنه بلند هم راست است. اصلا انیس تو چرا هیچ کفش پاشنه داری نداشتی تا حالا؟

گفتم می‌خواهم بخرم.

گفت واقعا؟

گفتم بله اما اگر کفل‌هایم چرخید و مردها به من نگریستند چه!؟

گفت گمشو پیرزن!

مردم از خنده.

گفت انیس الجلیس یادته اون کفشه که افتادی به حالت سجده و اون ترکه توی راه آهن گفت یا ابلفرز! گفتم بله بله..یادم ننداز. البته برای شوخی گفتم. دیگر رنگ باخته این خاطره با تمام خنده‌دار بودنش در آن زمان.

یادم است یک بار توی راسته‌ی طلافروشی من و آن کوچکه که باهام قهر کرد( خدا لعنتش کند دلم برایش تنگ می‌شود و یک شب در میان خوابش را می‌بینم) داشتیم راه می.رفتیم.

پسری گفت این چرا ...‌اینهمه بزرگه؟

گفت لگنش پهنه برای بچه‌دار شدن خیلی خوبه.

هنوز شرم این جمله، شرم شنیدن این جمله، هنوز شرم بعد از شنیدن این روی شانه‌ها و قلبم سنگینی می‌کند. یادم است به خواهره گفتم بیا پشت سرم راه برو و هیچ وقت دیگر کفش پاشنه بلند پایم نکردم.

القصه که خواهر می‌گفت بله و فلان و کلی جدی گرفته بود.

می‌گفت تو چرا در ده‌کوره‌ها چیزهای خوب پیدا می‌کنی. از اینکه همچنان تحت‌تاثیر من است راضی‌ام. یعنی دیگر شناختمش. که قبولم دارد ته دلش و از این رو گاهی به شدت حس رقابت و حسادت دارد و اذیت شدید می‌شوم از دستش.

در پست بعد می‌خواهم درباره‌ی عکسش بگویم.

برچسب ها :

چشمهای‌بادامی‌و‌دماغ‌دراز

،

آن دو دماغ پهن

۱۴۰۲/۰۹/۱۹ ساعت ۲:۹ ق.ظ توسط انیس | 

خدا کند بالا نیاورم. نمی‌خواستم قرص خواب خیلی بخورم، پس شربت نوشیدم و عین دم مار تلخ بود.

شربت اکسپکتورانت. ..نگاهش نکردم. فکر کردم دیفن‌هیدارمین است. این حسش بهتر است. حس خواب با شربت به تو حس طبیعی بودن بیشتری می‌دهد.اما قرص خواب (کوئتیاپین) اگر هر شب از سه‌تا بیشتر شد، مخصوصا اگر شرکتش عوض شود. خسته‌ام می‌کند. ​​​​​​اما از سه‌تا دارم کمترش می‌کنم. بیشتر آنان که به زن‌هایشان خیانت کرده‌اند گفته‌اند که خانمم قرص اعصاب می‌خورد.

خب پس بهانه‌ی دزموند چه پر و پیمان است:

_ من؟ بله، من ؟ راستش خانمم زن خوبیه، فقط بنده‌خدا( تجربه ثابت کرده کسانی که درباره‌ی دیگرانی که می‌خواهند درباره‌اشان بدگویی کنند می‌گویند بنده‌خدا، خودشان بنده‌ی شیطانند) روزی هفت یا هشت تا قرص می‌خورد. به روزی ده دوازده‌تا هم رسیده بود.

_ اوه مای گاش

من( انیس الجلیس): ریدم به هردوتایتان دیوثها. می‌خواهید هم را بکنید چرا از من مایه می‌گذارید حرامزاده‌ها.

عجب! دارم با احتمال دعوت می‌کنم.

برچسب ها :

گرگ درونش را بشناس

۱۴۰۲/۰۹/۱۸ ساعت ۷:۲۲ ب.ظ توسط انیس | 

بدانید دوستان که شما با یک بلاگر گیج طرفید.

بگذارید شرح بدهم. من لیست کلوزفرند داشتم. خب؟ استوری می‌کردم و می‌دیدم ئه! فلان صاحب‌کار، فلان شاعر، نویسنده یا مترجم و هر کسی که باهاش رسمی‌ام دارد رقصم را توی ماشین با دزموند مشاهده می‌کند. چگونه؟ اینگونه که مثلا من می‌خواستم عطیه را وارد لیست دوستان نزدیک بگذارم. بعد رفتم a را سرچ کردم و علی و عادل و آرمین و آتنا هم وارد شده‌اند. بعد فکر کرده‌ام که استوری اینستا مثل واتساپ است که اگر از اولین استوری نبیند و ادش کنی از همان استوری که ادش کردی می‌بیند قبلی‌ها را نمی‌بیند و بعد به خودم می‌آیم و می‌بینم آن شاعر نفرت‌انگیز با پست‌های دوستدار ظالمینش آمده زل زده به من که دارم عین بز برگ درخت برای تست مزه می‌جوم یا دارم برای دزموند مزاحمت‌های همنجسگرا‌.یانه ایجاد می‌کنم.

مثلا اینطوری که بله دزموند و یک فیلتر سبیل‌دار هم هست و من دوستت دارم و طالبتم و فلان. بعد همه‌ی غریبه‌ها را می‌خواهم بردارم و دوستانم هم برداشته می‌شوند. و هی دربه‌در دایرکتها که پس نورا و عطیه و رها و ...چه شد. من را می‌بینند؟

خسته شدم از خودم

من را ببخشید 🙏🙆🙋

۱۴۰۲/۰۹/۱۸ ساعت ۴:۱۳ ب.ظ توسط انیس

بعد ویرایش می‌کنم....

سگها بدجور پارس میکنند همسایه ها حق دارند بروند شکایت به خدا.

من بودم که حتما چیزی میگفتم آن موقع که سگ نداشتم.

۱۴۰۲/۰۹/۱۸ ساعت ۴:۱۰ ب.ظ توسط انیس

صدای بیل زدن همسایه می‌آید. صدای فاخته هم. زاک دور از من روی صندلی چوبی نشسته و گوشی به دست لبخند می‌زند. نی نی پیشم خوابیده. کثیف است و خرخر می‌کند. تا حالا هیچ گربه‌ای را حمام نبرده‌ام وگرنه می بردمش.

زاک اول هوگو را برد بیرون و بعد لیام را. لیام عین اسب در کنار زاک می‌دوید. تا به برادرش پیوست. برادرهایی که هیچ شباهتی به هم ندارند. سفید قهوه‌ای با تنی شکاری سیاه سفید پشمالو شبیه سگ خانواده. اخلاق هم کاملا متفاوت.

پشت خانه سگ پیری هست شاید هم مریض که گاهی او را با هوگو اشتباه می‌گیرم . زاک می‌گوید هیچ وقت بهش خوشبین نبوده چون به نظرش ممکن است سگ‌هایمان را مریض کند. یک جورهایی چپ و چول است.

همسایه‌امان کارگر آورده برای بیل زدن. جوان و قوی است هم انگار. شاید به دزموند گفتم بیاوردش. شاید هم نه.

حالا فصل تزاوج است. حالم بده می‌شود. به هر جا رو کنم یک صحنه‌ی کثیف می بینم.

زاک هم که خودش را جر داد با خندیدن رو به گوشی.

چرا باید کاکائو و دوغ میخوردم؟ دل درد گرفتم. زاک با پوشیدن زیرپوش‌های سفید مردانه شبیه جوانی‌های پدرش می‌شود و از این رو از او خشمم می‌گیرد. منظور ابتدای جوانی. وقتی همسن الان زاک بود و شوهر من شده بود.

سگی در گوشه‌ای از جهان پارس می‌کند و خشم من به دزموند تحریک می‌شود و زنده.خواسته بودم بگویم که نفور و نفرت یکی نیست. نفرت که معلوم است چیست اما نفور یعنی نفرت همراه با فرار و دوری.دیروز لیام و هوگو به سگی پیله کرده بودند خواهرم بچه‌هایش را که داشتند نگاه می‌کردند. خیلی روشن‌فکرانه و اوپن مایند توضیح می‌داد که بله و فلان.

روی برگرداندم. حالا این‌ها هیچ . دیگر این بحث را پیش دزموند و زاک و برادرم پیش نکش هی.هی می‌خواهم تمامش کند هی کشش می‌دهد. نمی‌دانم خل است ساده یا فاسد.

برچسب ها :

کلاغ

،

مورچه

،

فیل

۱۴۰۲/۰۹/۱۸ ساعت ۳:۵۱ ب.ظ توسط انیس | 

روبروی زمین سبز. سوگی با تن زخم و زیلی و مریض خودش را روی چمنها می‌غلتاند. خوش است و راضی با تمام مریضی‌اش.

هوگو خوابیده روی نهال‌های شب‌بو حوصله ندارم بلندش کنم و دورش کنم.

خودم که خواب پشت خواب.

وارد راهرویی شدم و آدمهایی در آسانسوری اتوبوس‌مانند ایستاده بودند. مترجم آلمانی که برایم پیام می‌فرستد گاهی میانشان بود. دست بلند کردم که از زیر بار نگاهشان که معذب شده بودم زیرش رها شوم. اما مخاطب دست بلندکردنم کسی نبود. شاید مثلا برای دزموند بوده.

در فضایی بودم که مهناز آرایشگرم هم بود. با پروانه آرایشگرم

کیانا خدیجه‌ی سابق را می‌گویم. هر روز به خودش می‌رسید که برود به روستایی که همین اطراف است. مهناز می‌گفت قرار دارد با کسی در آنجا.

من آن‌جا مشق می‌نوشتم. باران زد. زیر باران خیس شده بودم و تن. تند

مشق می‌نوشتم. دزموند رفته بود تنها مانده بودم. از دختر هوایی انگار دبیرستانی پرسیدم

کفشم را دزدیده آمد اینجا کسی کفشها را می پزدد؟ جوابم را ندادند اما زیر باران کفشم گم شده بود و کفشهای دیگر بودند دوست داشتم ببرمشان اما مال من نبودند و شاید بعد صاحبشان برمیگشت و می‌گفت این کفشهای مرا برده

یک کلاه سبز پیدا کردم. مدل پیرمردی و قشنگ. دلم خواستش

اما زیر باران مانده بودم...

و

دزموند رفته بود

۱۴۰۲/۰۹/۱۸ ساعت ۴:۸ ق.ظ توسط انیس

احتمالا باید برای این ناراحت می‌شدم اما نشدم. حتی قدری خوشحال شدم. خوشحال واژه‌ای نیست که منظورم را خوب برساند،نه، شاید باید بنویسم احساس جوانی و زنده بودن کردم. چرا؟ چون دستمال‌کاغذی‌هتی دوروبر تخت مچاله شده و حاوی ضجه‌ها و اشک‌ها و ناله‌هایم زبر تختم. ریخته بودند.

آیا دارن به مادربزرگ شیرینی تبدیل می‌شوم؟ از جیغ و داد و بازی بچه‌های خواهرم ناراضی نبودم. خانه با صداهایشان سکوتش را شکستند وحش کردم آدم‌هایی در آنند که حرف می.زنند.

در این خانه کسی با من حرف نمی.زند.

۱۴۰۲/۰۹/۱۸ ساعت ۳:۴۶ ق.ظ توسط انیس

بسیار می‌توانم بنویسم.

فقط باید فکر کنم بهشان.

۱۴۰۲/۰۹/۱۸ ساعت ۲:۱۶ ق.ظ توسط انیس

خوبی وبلاگ این است که بیش از آنکه عکس و تصویر صادر کنی حرف می‌زنی. می‌نویسی. منظور اینکه تصویر قبل از فکر نمی‌دود. از فکر حرف می‌زنم. فکرهای مکث‌دار. نه تصمیمات لحظه‌ای که استاد همان‌ها هم هستم. استوری‌های بسته‌ی اینستایم گواهند.

این برتری نیست بلکه خاصیت است. چه عکس‌ها و تصاویری که بی یک حرف دنیایی از فصاحت و سخنند و چه کتاب‌ها که الکن و گنگ. بحث مقایسه نیست، بحث کمی تأمل است.

برای انتشار عکس در اینجا باید کمی حوصله کنی. در فاصله‌ی حوصله تا صدور عکس یک خط باریک هست.اسمش تأمل است. مکث.

آن که قرار است ببیند برای چه ببیند و آنکه قرار است بخواند چه را خواهد خواند؟

اینستا مثل ریختن پول روی سر رقصنده‌ای خوش بر و بدن است. بارش اسکناس. تند تند تند ..دنبال‌کننده آدم جمع کردن اسکناسهایی است که یکی‌اش هم گیرش نمی‌آید و همه‌اش می‌رود در چاک سینه و باسن رقاصه. یا رقاص.

اگر کاهلی کنی و چشمت نیفتد به آن اسکناس که افتاده آن گوشه باید حساب پس بدهی. تو وظیفه‌ات را خوب انجام ندادی و آن زیبای خوش خط و خال را راضی نکردی. پس مغبون می‌شوی.

وبلاگ مثل تماشای رقص و تصمیم برای پرداخت کردن یا نکردن است. با فاصله. با پیپی بر گوشه‌ی لب و جرعه‌های متأملانه‌ی یک نوشیدنی ...

موقع بیرون رفتن کارت می‌کشی یا نمی‌کشی. قرار نیست کسی را راضی کنی. خود رقصنده باید راضی‌ات کند.

برچسب ها :

نوک‌زدن‌بردندان‌تمساح

۱۴۰۲/۰۹/۱۸ ساعت ۱:۴۹ ق.ظ توسط انیس

اشک چون رودی خروشان که پشت سدی محبوس مانده بود، پس از مدتها و زمانهای مدید بر صورتم جاری شد. گریه زنگار قلب را می‌شوید و همراه خود می‌برد. ای جان خسته‌ی من خودت را به دستش بسپار.

....

به خودم آمدم. چند وقت است گریه نکرده بودم. خیلی طولانی. مثل نم‌نم باران که نگاهش می‌کنی و باورت نمی‌شود این قطرات بی‌جان که روی خاک و روی آسفالت و روی انسان و روی حیوان و دریا و بیابان و‌ نمکزار بی‌اثر است، همین قطره‌های سبک نوازشگر قرار است بشوید و ببرد..یک نم اشک بود و پس از آن مژه‌ای خیس و آهی شکسته در خفای تیره و تار سینه...بعد آهم شکست و دیدم آمد. نتوانستم خودم را از دستش نجات دهم. می‌دانستم چه‌ام است اما می‌دانستم چه‌ام نیست. می‌دانستم که نمی‌شود کاریش کرد و باید گریه را نگه داشت برای غم‌های حقیقی. قرار است گریه کنیم در آینده و به این غمها بخندیم.

نه...نه...این توجیه دردناک بسیار واقعی چیزی از بار و حقیقی بودن غم‌های دیگر هر چند اندک و ناچیز هرچند بابت حرف یا روی گردانی...کم نمی‌کند.

من از احساس حرف می‌زنم. حس. حس یعنی زنده. یعنی روح. آنچه روح دارد آنچه زنده است درد می‌کشد و آنچه درد می‌کشد همواره شفا نمی‌یابد اما گاه می‌زاید. و گاه...

پدیده‌ها متنوعند.

از حکم صادر مردن، از صلابت یک سخنی که قرار است فرض کنم گریزانم. هیچ نمی‌دانم. اما آنچه می‌دانم را فقط زمانی می‌«دانم» که باور داشته باشم.

باور دارم که گریه خسته می‌کند اما سبک هم می‌کند.

خسته می‌شوی اما سر می‌خوری روی دیوار و به خودت می‌گویی خب رفیق.

حالا دلیلش را می‌دانی پس باورش داری و باهاش کنار می‌آیی این صداقت داشتن در زندگی کردن است.

این زندگی همراه‌ با دانستن است. این زنده زندگی کردن است. حتی اگر بمیری. زنده بمیر رفیق.

برچسب ها :

عینک دسته فلزی

۱۴۰۲/۰۹/۱۸ ساعت ۱:۳۴ ق.ظ توسط انیس

بعد از رفتن خواهرم کاری نکردم. آرشیو یک وبلاگ که از ۱۴۰۰ دیگر به‌روز نشده را خواندم.

وبلاگی برای زنانه‌نویسی. مشکلات با جاری، مادرشوهر، برادرشوهر...اینکه چطور یک دختر موفق به یک زن شکست‌خورده و افسرده تبدیل می‌شود. اینکه چطور خودش را کم‌کم در منجلاب حسادت، رقابت، توطئه، دسیسه و احساس بردهای پوشالی غرق می‌کند. این‌که محبوب مادرشوهر و ...بشود. زنی آن‌طور که خودش نوشته زیبا، خوش‌اندام، خانواده‌دار ‌ با وضع مالی بسیار خوب و دارای مدرک تحصیلی بالا درگیر روابط دایره‌ای بیمار و دور باطل می‌شود و خودش را می‌بازد...زندگی و بچه‌هایش را و به زنی خسته از جنگ و تباه تبدیل می‌شود.

معمولا اینطور وبلاگها را نمی‌خوانم. اما این را از آرشیو دنبال کردم و متأسف شدم. یک زندگی واقعی بود.

یادم است سال ۹۶ یا۹۷ بود که کسی که دیگر نیست و چه بهتر هم که نیست زنی عجیب و غریب، که خودش را دوستم می‌دانست اما من ازش می ترسیدم برایم نوشته بود:

این را بخوان و ببین چطور جدی نگرفتن نشانه‌ها، چطور دقت نکردن به علایم و بی‌اعتنا گذشتن از چراغهای هشدار آدم را به‌گا می‌دهد. بعد تو هی بشین کارتون ببین.

آن موقع بهم برخورد. حالا می‌بینم که کاملا حق داشت.

خود من چه علایم و نشانه‌هایی را جدی نگرفتم و به آنها توجه نکردم، و نمی‌گیرم، و نمی‌کنم و چوبش را تا سر حد بصل‌النخاع می‌خورم.

یکی‌اش، یک مورد ساده‌اش همین ماجرای آن دو خانم بود. دلیل الانسان قلبه.

راهنمای انسان قلبش است. به قلبت برس، او تو را خواهد رساند. می‌رساند.

الهی و ربي من لی غیرك؟

برچسب ها :

عینک دسته فلزی

۱۴۰۲/۰۹/۱۸ ساعت ۱:۲۰ ق.ظ توسط انیس

معنی «😁» در پیام پایین چیست؟

نمی‌دانم.

۱۴۰۲/۰۹/۱۷ ساعت ۷:۱۱ ب.ظ توسط انیس

خواهرم رفت اما غم‌هایش را با خودش نبرد. نبرد. نبرد. تنها شدم. آدمی مثل من، هم‌غم‌ من دیگر در خانه‌ام نیست. آدمی که مثل من خوش‌غذاست و اطوار ندارد برای خوردن و همه چیز می‌خورد و همه چیز می‌نوشد و اشکش مثل خودم دم مشکش است.

بچه‌هایش بغلم کردند و من را بوسیدند. چندبار.

دلم سوخت برایش. از زنی که پایش را دم‌ خانه جز به ضرورت نمی‌گذاشت به زنی تبدیل شده که باید با این و آن مرد کلاش، فاسد، عوضی طماع سروکله بزند. از سر دفتر طلاق بگیرم تا و تا و تا...

اما قوی است، قوی‌تر می‌شود. یاد می‌گیرد از خودش محافظت کند. زن همین است. واقعاً همین است: قوی.

۱۴۰۲/۰۹/۱۷ ساعت ۱۲:۳۲ ق.ظ توسط انیس

خواهرم می آید و غمش را با خوش می‌آورد. غمش عمیق است. قلبش زلال است. سبک است .قلبش بی‌وزن است. غمش غم کودکی است. وقتی کوچک بود و پدرم او را از یک لنگه پا روی زمین می‌کشید و سرش تق تق روی زمین می‌خورد و حالا با زخم‌های باز قلبش مرد او را رها کرده. دلم می‌خواست به او بگویم بودنت بی وزن است من خوشحالم که می‌آیی این‌جا... مب‌دانم گریه می‌کند چون عمیقأ حس می‌کند کسی دوستش ندارد.

من از غمش ناراحت نیستم. غمش غم بغل کردن است. غم تن‌های گرم است.وقتی دست دراز کردم تن دزموند پیشم گرم بود کافی بود بخواهم توی بغلش بروم اما نرفتم.

خواهرم داشت ظرف می‌شست و می‌گفت تا کی تا کی این غم؟ این درد ؟ این تنهایی؟ و آه کشید و گفت زمانه قلبم را شکستی و کمرم را خم کردی. نمی‌دانست آن‌جایم. می‌خندانمش. آویز می‌بافد برایم و برای خنداندش جای گلدان‌های طبیعی گل‌های مصنوعی ضایع می‌گذارم.

اما قلبش واقعی و غمش طبیعی . و حقیقی است

برچسب ها :

سرماسرما‌سرما

،

در می‌زند بر دلم

۱۴۰۲/۰۹/۱۷ ساعت ۱۲:۱۷ ق.ظ توسط انیس | 

قلبم یک‌هو به آسمان پرت شد. نه شلیک شد. به جایی بالاتر از درخت‌هایی که بلدم رسید. درخت‌هایی که می‌شناسم. می‌توانم عکس پیاز و خرمالو بگذارم و به خودم بنازم.

اما قلبم گیر کرد به دهان جغد سفیدی که همیشه روی درخت است. او مرا می‌شناسد اما من فقط دیده‌امش. نمی‌شناسمش. او دیده و شناختدم. می گویند جغد سفید حکیم است. برای من پرنده‌ی روزهایی است که روحم قاطر پیری می‌شود و شلاق‌ها بر جانش می‌نشینند و هر چقدر بخورد نمی‌تواند بلند شود.

روحم قاطر پیری است که رهایش کرده‌اند از گرسنگی و بی‌آبی بمیرد.وقتی برای یک عمر ازش کار کشیده‌اند.

قاطرها، اسب‌ها، خرها، الاغ‌ها را اگر پیر شوند رها می‌کنند بمیرند. چند شب قاطری پیر دیدم که دلش برای خرحمالی تنگ نشده بود اما رها شده بود و راه را بلد نبود و جای شلاقها درد می‌کرد و چاره‌ای جز چرخیدن میان دالان‌های مرگ نداشت.

این اگر روحم نبود چه بود؟

برچسب ها :

طناب لیز

،

مکعب سیمانی

،

تمساح‌ها و لبخندها

۱۴۰۲/۰۹/۱۶ ساعت ۱۱:۵۲ ب.ظ توسط انیس

سردرد دارم. شاید از پنکه است که وقتی روشن می‌کنم سردرد می‌گیرم و وقتی خاموشش می‌کنم گرمم می‌شود.

رفتم گل خریدم. نارنجی، زرد، زرشکی. مثلا رنگ‌های پاییزی . پاییزی که جز کم شدن گرما اثر دیگری از آن در زندگی‌ام نمی‌بینم.

دیگر حس و حال رفتن به تهران را ندارم. حس می‌کنم کاری برای انجام دادن هم ندارم آن‌جا. آنان که باید می‌دیدم را دیده‌ام و حرف‌ها را زده‌ام.

خواهرم پیتزای خانگی درست کرد و برایم آویز و گوشواره درست کرد. دختر هنرمندی است که حقش طلاق نبود اما صد در صد که شوهرش قرار. نبوده در زندگی‌اش بماند.

به محض اینکه پولی به جیب زد بچه‌هایش را و زنش را ول کرد.

ناراحتی‌ام واسه این است که دخترک باهوش برای پدرش نوشته بود:

ساکت شو اهمق بی‌ارزه! بعد نوشته من از تو تلاغ می‌گیرم.

به پدرش. با اینکه خواهرم زنی نیست که بچه‌ها را علیه عمه، پدر،عمو و خانواده‌ی پدری بشوراند. اما جواب دخترش را داده که تقصیر مادرت است‌. مادرت طلاق خواست.

خواهرم او را شست. از نظر خودش او را شسته. من اگر بودم دستمال گردگیری‌اش می‌کردم. نه، نه...فرچه‌ی دستشویی و ناموس خودش و خواهرهایش را می‌گاییدم. یعنی قشنگ چوب در ک.و.ن همه‌شان می‌کردم.

اما خواهرم خیلی مبادی آداب، مؤدب و هنرمند است. اصلا از روزی که این دختر زن این یارو شد و از روزی که بچه‌دار شد همیشه می‌گفتم این بچه نباید دختر آن مردک باشد.

مثلا امشب می‌گفت خاله من ازدواج نمی‌کنم چون می‌ترسم طلاق بگیرم. برادرش دوید و گفت ساسا اگه مَرید شدی ...و بعد صدای بوسه درآورد! کارهایشان بامزه است و خنده‌دار. نمی‌دانم چطور ازشان دل کند مردک. دزموند را می‌گذارم جایش و می‌گویم او عاشق بچه‌هایش است. دزموند را می‌گویم. اذیت دارد اما بچه‌دوست است. مخصوصا اَش را. نه. راستش هم اش و هم زاک را دوست دارد.

خدایا زندگی‌ام را میان دستان تو قرار داده‌ام.

حفظم کن. من بلد نیستم از خودم محافظت کنم.

ممنونتم.

برچسب ها :

در می‌زند بر دلم

،

سرماسرما‌سرما

،

تمساح‌ها و لبخندها

۱۴۰۲/۰۹/۱۶ ساعت ۳:۱۱ ب.ظ توسط انیس

دلم چای تازه دم می‌خواهد. لیوانی تمیز شسته شده و دستانی مطمئن که قبلش به جای کثیف دست نزده باشند. چای را بخورم. جنایت و مکافات را بخوانم. دکتر می‌گفت برو کلاس رقص. آنجا آدم می‌بینی، زن می‌بینی، انرژی زنانه‌ات آزاد می‌شود. از همین الان عقب نشستم.

مشکلی ندارم باهاش، حتما حال خیلی‌ها را خوب می‌کند.

برچسب ها :

طناب لیز

،

هیچ کس بازت نمی‌شناسد

۱۴۰۲/۰۹/۱۶ ساعت ۳:۰ ب.ظ توسط انیس

بحث امنیت گربه‌ها و فلان بیهوده بود. چون نی‌نی روی قالی مدفوع کرد. گربه سفیده زل زل نگاهم می‌کرد. دزموند را بیدار کردم ببردشان بیرون. شش صبح بود فکر کنم. با غرغر و فحش و فضیحت بردشان بیرون. فکر کنم آن شت را هم پاک کرد.‌باید بروم روی جایش الکل بریزم.

زندگی همین است. یک گربه را با عشق و با محبت و احساس امنیت و گرما کنارت می‌خوابانی. روی احساس امنیتت می‌ریند و مجبور می‌شوی‌ بیرونش کنی‌.

برچسب ها :

چسب روی بال‌های بریده

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها