استوریهایم دربارهی رفتنم به تهران بود و ملاقاتم با دو خانم که برایشان گل برده بودم و اتفاقا، و جالبی ماجرا به این است که یکیاشان دوست همین مات بود و مات رفته بود خانهاش در تهران. من البته به روی هیچکدام نیاوردم که دوستند و هیچکدام نمیدانستند منظورم کیست در استوریها. آن دو خانم هم که در کلوز فرند نبودند. نوشتم که بله گل بردم و وقتی دیدند دزموند کنارم است و من زنگ زدم بیاید دنبالم اینها درآمدند که ما مستقلیم و آویزان به شوهر نیستیم. میدانید که ماجرایش را. در استوری نوشته بودم.
خلاصه اینها هم انگار این را خوانده بودند .
حالا کار داریم با اینجایش.
دو دسته گل بردم. آرایش کردم. شب قبل مویم را رنگ کردم. روز قبلترش زیرابرو و پشت لبم را برداشتم. ساق پایم را اپیلاسیون کردم.روز رفتن از ترشی، خیارشور و خرمای خانگیام بردم. لباسهای خودم و دزموند و اش را آماده کردم. زاک دانشگاه بود. راه افتادیم. هزار بار لباس عوض کرده بودم که چه بپوشم که هم ساده باشد هم مرتب و...یک شال مشکی نو هم خریده بودم.
توی راه موسیقی و فلان. رسیدیم شهر.. احساس عجیب. کمی بغض. رسیدیم خانه. مات با لباس سبز بلندی آمد. بدون آرایش با موی سفید و سیاه که به نظرم قشنگ آمد و روبوسی و بوی دهان. آن یکی که اسمش را میگذارم واب آمد. لباسهایشان راحت بود که هیچ مشکلی نداشتم. من لباس بلند ساده پوشیدم و آستین سه ربع و یک شال هم سرم گذاشتم. آخر شوهر مات هم آمده بود که چهرهی عجیبی داشت. دماغ خیلی دراز که انگار افتاده بود توی دهانش. کمی چاق. سن بالا تقریبا و شانههای آویزان و راهرفتن تق و لق..شبیه کاریکاتور متحرک. پسرش را هم آورده بود. پسر خوشقیافه بود و توی سن زاک بود. مشخص بود بچهی مات نیست. اولین برخورد اینطور بود که من به واب گفتم حتما بیایید شهرمان. مات پرید گفت که چرا؟ چون شما آمدید مثلا؟ یعنی این به آن در. خب هر کداممان وقت داشت بیاید. لزومی ندارد که حتما چون تو آمدی ما هم بیاییم. نمیدانم. حسم اینطور بود که مات داشت میگفت من زن منطقی و بدون احساس هستم و رکم و هر چه حس میکنم بر زبان میآورم.
واب خیلی تدارک دیده بود و واقعا زحمت کشیده بود. دو نوع مرغ، سوپ، یک چیزی به اسم ...یک چیزی با گندم خورد شده ، طبزی، لیمو،فلفل،سالاد،ترشی،خرما، برنج،نان، مرغ اناری،مرغ آلویی، دوغ، نوشابه..میز هم چیده بود که من توی عمرم برای کسی نچیدهام و فکر نکنم بچینم.
قهوه، هات چاکلت، آجیل، بسکوئیت، کیک، میوه، یک جور دانههای برشته، شکلات، لواشک...
راستش شرمنده شدم و معذب. خجالت کشیدم. گل خریده بود. مشخص بود خانه را هم تمیز کرده. خانه ساده بود و تا چند ساعت بعدش حس خوبی داشت و کابینتها زنگ زده که همین برایم جالب بود و حس راحتی بهم داد.
شوهر مات آمد. من خجالت کشیدم بروم پیشش.یعنی میخواستم بروم ها، فقط دزموند نشسته بود. وبرویش و اش و مات درآمد که من به شوهرم گفتم بیاید که شوهرت تنها نباشد خب فرصت بده بابا. من گفتم باشه ممنون. با لحن ناراحتی گفت اگر اذیتی که جدا سفره بکشیم. گفتم نه بابا و گفت زیر شال حس امنیت داری؟ گفتم عادت است دیگر. واقعا هم عادت بود و جلوی دزموند هم نمیخواستم اذیتش کنم. معذبش کنم چون بالاخره میشناسمش...ولی واقعا بیشتر. عادت بود و خجالت.