۱۴۰۲/۰۹/۱۴ ساعت ۳:۲۲ ب.ظ توسط انیس | 

دیشب خوابم برد. بعد باز می‌نویسم

۱۴۰۲/۰۹/۱۴ ساعت ۴:۱۳ ق.ظ توسط انیس | 

سفره پهن شد. من خجالت کشیدم نخورم. می‌خواستم نشان بدهم که خوشمزه است که واقعا هم بود. بعد مات اینطوری بود که چطوری علی؟ چطوری کیخسرو دلم تنگ شده براتون هشت ساعته ندیدمتون. یک نگاه زیرچشمی هم طرف من برای سنجیدن عکس‌العملم. سر سفره هم شوهره می‌گفت چیه مات انگار می‌خواهی یک چیزی به من بگویی اما چون مهمانها را برای اولین بار می‌بینی انگار...

واب و شوهر مات هی حال می‌دادند بهش با گفتن اینکه زنی متطقی،رک و با عدم ابراز احساسات...مات بلند می خندید که بله من احساساتی نیستم اصلا ...

ادامه بعداً...خوابم گرفت

۱۴۰۲/۰۹/۱۴ ساعت ۴:۴ ق.ظ توسط انیس | 

استوری‌هایم درباره‌ی رفتنم به تهران بود و ملاقاتم با دو خانم که برایشان گل برده بودم و اتفاقا، و جالبی ماجرا به این است که یکی‌اشان دوست همین مات بود و مات رفته بود خانه‌اش در تهران. من البته به روی هیچ‌کدام نیاوردم که دوستند و هیچ‌کدام نمی‌دانستند منظورم کیست در استوری‌ها. آن دو خانم هم که در کلوز فرند نبودند. نوشتم که بله گل بردم و وقتی دیدند دزموند کنارم است و من زنگ زدم بیاید دنبالم اینها درآمدند که ما مستقلیم و آویزان به شوهر نیستیم. می‌دانید که ماجرایش را. در استوری نوشته بودم.

خلاصه اینها هم انگار این را خوانده بودند .

حالا کار داریم با اینجایش‌.

دو دسته گل بردم. آرایش کردم. شب قبل مویم را رنگ کردم. روز قبل‌ترش زیرابرو و پشت لبم را برداشتم. ساق پایم را اپیلاسیون کردم.روز رفتن از ترشی، خیارشور و خرمای خانگی‌ام بردم. لباس‌های خودم و دزموند و اش را آماده کردم. زاک دانشگاه بود. راه افتادیم. هزار بار لباس عوض کرده بودم که چه بپوشم که هم ساده باشد هم مرتب و...یک شال مشکی نو هم خریده بودم.

توی راه موسیقی و فلان. رسیدیم شهر.. احساس عجیب. کمی بغض. رسیدیم خانه. مات با لباس سبز بلندی آمد. بدون آرایش با موی سفید و سیاه که به نظرم قشنگ آمد و روبوسی و بوی دهان. آن یکی که اسمش را می‌گذارم واب آمد.‌ لباسهایشان راحت بود که هیچ مشکلی نداشتم. من لباس بلند ساده پوشیدم و آستین سه ربع و یک شال هم سرم گذاشتم. آخر شوهر مات هم آمده بود که چهره‌ی عجیبی داشت. دماغ خیلی دراز که انگار افتاده بود توی دهانش. کمی چاق. سن بالا تقریبا و شانه‌های آویزان و راه‌رفتن تق و لق..شبیه کاریکاتور متحرک. پسرش را هم آورده بود. پسر خوش‌قیافه بود و توی سن زاک بود. مشخص بود بچه‌ی مات نیست. اولین برخورد اینطور بود که من به واب گفتم حتما بیایید شهرمان. مات پرید گفت که چرا؟ چون شما آمدید مثلا؟ یعنی این به آن در. خب هر کداممان وقت داشت بیاید. لزومی ندارد که حتما چون تو آمدی ما هم بیاییم. نمی‌دانم. حسم اینطور بود که مات داشت می‌گفت من زن منطقی و بدون احساس هستم و رکم و هر چه حس می‌کنم بر زبان می‌آورم.

واب خیلی تدارک دیده بود و واقعا زحمت کشیده بود. دو نوع مرغ، سوپ، یک چیزی به اسم ...یک چیزی با گندم خورد شده ، طبزی، لیمو،فلفل،سالاد،ترشی،خرما، برنج،نان، مرغ اناری،مرغ آلویی، دوغ، نوشابه..میز هم چیده بود که من توی عمرم برای کسی نچیده‌ام و فکر نکنم بچینم.

قهوه، هات چاکلت، آجیل، بسکوئیت، کیک، میوه، یک جور دانه‌های برشته، شکلات، لواشک...

راستش شرمنده شدم و معذب. خجالت کشیدم. گل خریده بود. مشخص بود خانه را هم تمیز کرده. خانه ساده بود و تا چند ساعت بعدش حس خوبی داشت و کابینت‌ها زنگ زده که همین برایم جالب بود و حس راحتی بهم داد.

شوهر مات آمد. من خجالت کشیدم بروم پیشش.یعنی می‌خواستم بروم ها، فقط دزموند نشسته بود. وبرویش و اش و مات درآمد که من به شوهرم گفتم بیاید که شوهرت تنها نباشد خب فرصت بده بابا. من گفتم باشه ممنون. با لحن ناراحتی گفت اگر اذیتی که جدا سفره بکشیم. گفتم نه بابا و گفت زیر شال حس امنیت داری؟ گفتم عادت است دیگر. واقعا هم عادت بود و جلوی دزموند هم نمی‌خواستم اذیتش کنم. معذبش کنم چون بالاخره می‌شناسمش...ولی واقعا بیشتر. عادت بود و خجالت.

۱۴۰۲/۰۹/۱۴ ساعت ۳:۴۳ ق.ظ توسط انیس

آن‌ها، خیلی ف.م.ن.ی.س.ت بودند. به شدت. زن دوست زن و زن یار زن و مخالفت با زن علیه زن. تحصیل‌کرده و شاغل. حق.وق ز.نان و...من گاهی استوری و پست‌هایشان را دنبال می‌کنم و نظر ‌و این‌ها. آخرین استوری (اسم آن زن بزرگتر را بگذارم مات) مات این‌طور بود: بیایید حرف بزنیم، بیایید از زخم‌هایمان بگوییم. بیایید به هم کمک کنیم.‌ بعد نوشته بودند که زمانی جدا شده بوده از شوهر قبلی که مواخذه‌اش می‌کرده که چرا در ف.ی.س‌بوک عکس بی‌حجاب می‌گذاشته. من با خودم فکر کردم چه عالی. دارم می‌روم دیدن دو زن هنرمند، هنردوست، مطالبه‌گر حقوق زنان و فمنیست و آرتیست و دوستدار ادبیات. کتاب اولم را هم خوانده بودند و از آن طریق آشنا شده بودیم. من یک حسی داشتم که مات انگار یک حس بدی به من دارد. یا بهتر است بنویسم یک گاردی علیه من دارد. نمی‌دانم شاید درد استوری‌های من باشد. اگر در لیست کلوزفرند من باشید که احتمالا هستید می‌دانید که من اکثراً بی‌پرده می‌نویسم. از زندگی، دزموند، اش و زاک. دزموند هم که این روزها مسیحی‌تر از پاپ شده و مرتب تبلیغ نثار ارادت و عشق بر من. بعد من روزهای آخر، روزهایی که قبل از رفتنم برای دیدنشان بود استوری گذاشته بودم که بله من مبارزه کردم و دزموند را که زمانی روبرویم بود به کنارم آوردم و کاری کردم که حتی در نوشتن رویم را کم کند. این را از روی خوشحالی نوشته بودم اما حتما چیزی بود که حس بدی به آنها داده بود. نمی‌دانم. تا آن موقع نمی‌دانستم. البته حس کرده بودم اما حسم را گذاشتم به حساب بدبینی.

۱۴۰۲/۰۹/۱۴ ساعت ۳:۸ ق.ظ توسط انیس | 

آن‌ها اصرار کرده بودند خانه‌شان بروم. تقریبا از سال ۹۹ این را از من می‌خواستند و مرتب از من درخواستش را داشتند. چندبار دعوت. تابستان قرار بود بروم که جور نشد. اما این اواخر گفته بودند که بیا. یعنی اینطوری شد که من استوری یکی‌اشان را دیده بودم. استکان چای به دست.

که می‌گفت: « انیس جلیس بیا..داریم به تو فکر می‌کنیم. بلند شو بیا دیگر» من احساس می‌کردم که قولی داده‌ام که باید آن را ادا کنم. انگار مثلا با نرفتنم بهشان بی‌احترامی کرده باشم. این‌طور شد که گفتم خب می‌آیم. راستش ۳۱ سال هم از آخرین‌بار که شهر کودکی‌ام را دیده بودم گذشته بود. گفتم شاید با وجود آن‌ها بشود که رفت و آن خانه‌های سازمانی را دید.

ببینید راستش برایم سخت بود خانه‌شان بروم. اما انگار احساس گناه داشتم و نگران این بودم که مبادا فکر کنند که من خودم را گرفته‌ام! حالا شاید با خودتان بگویید چقدر مهرطلب است این زن. هنوز جای کار داریم. قضاوت نکنید. یعنی در واقع قضاوت بکنید اما هنوز جا دارد بیشتر بکنید.

این را با شرم می‌نویسم.

ناراحت می‌شوم برای خودم و طی این نوشتن دلیل کارم را متوجه شدم. بله احساس بدهکار بودن به آن‌ها. مدیون بودن. چون خوانده بودند من را و چون ابراز محبت پس باید جبران می‌کردم. امروز عصر یک لحظه قدر خودم را دانستم و ارزشم را دریافتم و به خودم گفتم گور بابای قضاوت دیگران. نباید می‌رفتم.

برچسب ها :

سلیطه‌ها

،

آنان که دشمنم شدند

،

اما تو دوستم داری

۱۴۰۲/۰۹/۰۸ ساعت ۱:۲۴ ق.ظ توسط انیس | 

خواننده‌های قدیمم من رو می‌خونید؟

خواهش می‌کنم اگه هستید بگید.

تشویق می‌شم بنویسم🙏❤️

بچه‌هایی که دایرکت تو اینستا دادم بهشون و بچه‌هایی که ایمیل دادم

لطفاً بگن

ممنون می‌شم که خبر بدید بهم.

بچه‌ها لطفاً بگید بذارید به عشق شماها بنویسم.

برچسب ها :

عینک دسته فلزی

،

جوهرهای ریخته

۱۴۰۲/۰۹/۰۷ ساعت ۲:۴۹ ق.ظ توسط انیس

دارم خفه می‌شم. دقیقا خفه. حالم چنان وحشتناکه که فکر می‌کنم دووم نیارم.

اصلا نمی‌شه توضیح بدم چون قرار نیست کسی بفهمه.

۱۴۰۲/۰۹/۰۶ ساعت ۶:۴۴ ب.ظ توسط انیس

گرسنه‌ام و چیزی نیست بخورم. حوصله آشپزی ندارم. نویسنده الجزایری برام عکس اسلوونی رو فرستاد و گفت موسم برف نزدیک است. پرسید خوبی ش..؟.مرا به اسم قدیم می‌شناسد. گفتم جراحی چشم دارم. منتظر ترجمه‌ی کتابش است.

هیچ‌کس برای خدا حال کسی را نمی‌پرسد. شاید خودم اینطور باشم فقط. آن هم گاهی.

نوشت شر از چشمانت دور باد. آمدم تشکر کنم جانش را نداشتم.

لایک کردم فقط.

مرد باسوادی است. حداقل چهار زبان بلد است. اما من دیگر مثل قبل نیستم که بخواهم به قول معروف نبودم و آن‌ها بختیاری ایران دربیاد چون در این سن باورم نمیشه به عنوان یک کاربر دیگر این رو در بیارم و به همین خاطر در سال شاید به این رنگها در کمد و ویترین مغازه و فروشگاه های زنجیره ها را در این زمینه زده شده و شرم‌آور به من بگویید تا در صورت فلکی مار باریک یک ستاره از کره زمین خواب.

برچسب ها :

هیچ کس بازت نمی‌شناسد

۱۴۰۲/۰۹/۰۶ ساعت ۱:۴۲ ب.ظ توسط انیس

خواهرم می‌گه خواب دیده مردی با انرژی بد توی خانه پنهان شده. خانه‌ی من. می‌گفت توی تاریکی و‌ پشت قالی‌ها قایم می‌شده. به دزموند می‌گفته که کسی هست و دزموند بی‌خیال و شل بوده. گفت برای مها نیت بد داشته. برای من. کلی من را ترساند.

گور بابات با خوابات، روانی.

به‌هرحال تصمیم گرفتم وبلاگ‌های قدیم را فعال نکنم. ترسیدم آدمی از گذشته پیدایش شود و اذیت کند. بهتر است تمرکز کنم روی کار.

۱۴۰۲/۰۹/۰۶ ساعت ۱:۳۷ ب.ظ توسط انیس

اش از مدرسه برگشت. چیزی نخورده بود. گفتم غذات رو گازه گرم کن بخور. رفتم دیدم سمبوسه دیروز که ول شده بود روی کابینت رو خورده. سرد.نمی‌شه تو چیزی بهشون اعتماد کرد یا که خیالت رو راحت کنند. دیروز باز کفشم رو پاش کرده. محال ممکنه کفش بخرم و نپوشه گند نزنه بهش. من وسایلم رو خوب نگه می‌دارم. مسئله اینه که کفش داره اون. کفش زیاد داره و همه رو گرون هم می‌خره. غذا رو گرم کردم. می‌گفت ماست نداریم. چندتا ماست پگاه بود. گفت این مزه‌اش خوب نیست ماست کاله سون می‌خوام. محل ندادم. خودم غذا خوردم به کتابهایی که دیروز خریدم نگاه کردم. کلی کار هست.

۱۱

عصبی‌ام. شاید برای نزدیک شدن جراحیه.

۱۴۰۲/۰۹/۰۶ ساعت ۳:۵۱ ق.ظ توسط انیس | 

کاش کسی بود که حرف بزنم که نخوابم که فشار نیاید به چشمم.

خوابم می‌آید.

۱۴۰۲/۰۹/۰۶ ساعت ۳:۲۴ ق.ظ توسط انیس

دکتر باید لمسم کند دیگر. دزموند آنجاست می‌دانم ناراضی است. زیرچشمی نگاهش می‌کنم. دکتر چانه‌ام را می‌برد بالا، می‌گوید توی چشمانم نگاه کن، گوش چپم، گوش راست، بالا، پایین، شانه‌ام، بینی، چانه‌ام. چانه‌اش را اصلاح کرده و بوی افترشیو قدیمی پدرم را می‌دهد.

چون دوست دزموند است ازش بدم می‌آید اما از دست دزموند عصبانی هستم و دوست دارم اذیتش کنم.

اما نمی‌کنم. می‌گذارم دکتر کار خودش را بکند. یک جاهایی که دستش می‌خورد به گونه‌ام لبخندی شرمگینانه تحویلش می‌دهم. خیلی خاکی و متواضع و فروتن و شیرین است.

دزموند را زیر چشمی می‌پایم به سقف دیوار پنجره نگاه می‌کند که نگاه نکند. حقش است.

۱۴۰۲/۰۹/۰۶ ساعت ۲:۷ ق.ظ توسط انیس

رفته بودم دکتر اهواز. چشم‌پزشک. برای هفته‌ی بعد یا بعدش نوبت دکتر برای جراحی دارم. امروز هم تزریق داشتم.

گفت نباید بخوابم.

بیدار مانده‌ام عین جغد. کتاب هم نباید بخوانم.

هی! چشم‌های قشنگم را چشم کردند😔🥺😢

۱۴۰۲/۰۹/۰۵ ساعت ۳:۱۵ ب.ظ توسط انیس

ولم کن، بگذار نفس بکشم. خسته‌ام کردی. این اسمش صمیمیت نیست سلب هویت از من است و تابع خودت کردن.

این کار من است. بگذار حداقل در آشپزی کردن خودم باشم و خودم تصمیم بگیرم.

به قول نزهت مهشید هامون نمی‌دانست چه می‌خواهد اما می‌دانست چه نمی‌خواهد. من این کارهایت را نمی‌خواهم.

دست از سرم بردار.

۱۴۰۲/۰۹/۰۵ ساعت ۳:۱۳ ب.ظ توسط انیس

قابلمه روی گاز بود. رویش در قابلمه‌ی دیگری گذاشته بودم. آمدم دیدم دری که من گذاشته بودم را برداشته و یک در دیگر گذاشته. چرا؟ چون به نظرش رسیده این مناسب است. عصبانی ام می‌کند دخالتش در جزئی‌ترین جزئیات زندگی. به تو چه؟

گفتم و جواب داد جای تشکرت است؟

گم‌شو بابا.

برچسب ها :

گرگ درونش را بشناس

۱۴۰۲/۰۹/۰۵ ساعت ۱:۵۷ ب.ظ توسط انیس | 

این مصاحبه دارد روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند، چرا قبول کردم؟ نمی‌شد بگویم نه! چون دفعه‌ی قبل هم‌ نه گفته بودم بد می‌شد.

۱۴۰۲/۰۹/۰۵ ساعت ۱:۳۲ ب.ظ توسط انیس | 

از این جهت که اینجا را کسی ندارد خب بهتر است. اما دلم خواننده می‌خواهد و پست‌های قدیمم را. از دزموند می‌پرسم چگونه باز بنویسم و خواننده‌گان قدیم خویش را بازیابم؟ می‌گوید اگر ایمیلشان را داری برایشان ایمیل بگذار وگرنه باز خودبه‌خود خواننده پیدا می‌کنی.

آخر مثل مادری شده‌ام که فرزندانش پراکنده‌اند. فکر می‌کنم یک سالی باید وقت بگذارم که همه‌ی پست‌ها را گرد هم آورم.

نمی‌شود که هی سر بزنم این‌جا و آن‌جا.

۱۴۰۲/۰۹/۰۵ ساعت ۳:۳۵ ق.ظ توسط انیس | 

حالا دیر است برای اینکه کتاب بخوانم. چند خط شاید.

۱۴۰۲/۰۹/۰۵ ساعت ۳:۳۴ ق.ظ توسط انیس | 

رفتم وبلاگهای بلا.گ.اسکای رو فعال کردم باز.

چه حس خوبی

۱۴۰۲/۰۹/۰۵ ساعت ۳:۲ ق.ظ توسط انیس

پس هنوز وبلاگ‌نویس هست در بلاگفا! زیاد هم و چندتایی دیدم پرخواننده با کامنت‌های ۳۵تایی حتی! من در اوج پرکاری که گاهی به ده پست یا بیشتر در روز می‌رسید این‌همه کامنت و بازدیدکننده نداشتم.

این یکی از حسرت‌هایم ماند. بیشتر کامنت‌ها فکر کنم ۲۸تا بود. آن روزها خواننده‌هایی که سراغم می‌آمدند را دوست نداشتم. با بعضی هایشان دوست شدم اما خیلی هایشان را دون از شأن خود می‌دانستم. دلم می‌خواست دوروبرم نویسنده و ادیب و مترجم باشد یا حتی چند آدم که سرشان به تنشان بیامرزد. آن‌روزها هم خیلی معروف نبودم و آن‌ها که دوست داشتم بیایند، سراغم نمی‌آمدند. البته بعدها که فقط می‌نوشتم که‌نجات پیدا کنم گاه‌گاهی کسی پیدا می‌شد که می.دیدم کسی است برای خودش.

خلاصه که دلم خواست شخصیت برای را در وبلاگهای قدیم برگردانم و اینجا ناشناس باشم و بمانم.

اما چه سخت است ثبت آرشیو و چه وقتم کم است.

برچسب ها :

جوهرهای ریخته شده

۱۴۰۲/۰۹/۰۵ ساعت ۲:۵۷ ق.ظ توسط انیس

دیشب خواب دیدم خواهرم( یکی از خواهرهایم) مدفوع مرغ خورد. یعنی یک تکه برداشت مربعی شکل و عین آدامس پرتش کرد توی دهانش. توی خواب شروع کردم عق زدن. وقتی روی بالش چشم باز کردم هم در حال عقب زدن بودم.

واقعا پشت سر هم عق می‌زدم این اولین بار بود که این‌طور می‌شدم.

عجیب است.

۱۴۰۲/۰۹/۰۵ ساعت ۱:۴۴ ق.ظ توسط انیس

قسمت دوم ف.ا.ر‌گ.و را دیدم و قسمت یک سریالی کره‌ای. بد نبودند.

فردا عصر زاک می‌رود. جدیداً متوجه شده‌ام او تنها کسی است که می‌خنداندم.U❤️

برچسب ها :

من هیولا نیستم

،

قلب گرم

،

سینه چپ

۱۴۰۲/۰۹/۰۵ ساعت ۱:۳۸ ق.ظ توسط انیس

امروز اجاق گاز را تمیز کردم. لباس‌هایی که نمی‌خواستم را جدا کردم. دزموند یک بار چک کرد. به شوخی خنده برگزار کردم. دوباره چک کرد گفتم بی‌خیال شود و اینهمه تصمیمات من را نبرد زیر سئوال.

باز رفتم گذاشتم توی کیسه. بار سوم رفته چند تکه را برگردانده. خدای من، یعنی من شعور، درک و عقل و توانایی تصمیم گرفتن را در این سن ندارم؟ یعنی من نمی‌دانم چه را دور بیندازم و چه را نگه دارم؟ دور هم نه، به کسی که مستحق است. من لباس‌ها را نو و تمیز نگه می‌دارم، بعضی‌ها برایم کوچک می‌شود، بعضی‌ها از رنگ و رو می‌افتد و بعضی های دیگر را ، دیگر دوست ندارم. چرا برای کنار گذاشتن چند تکه لباس اینهمه باید جر و بحث کنم و تازه آخر سر برود و چند تکه بیاورد.

آخرش چیزی نگفتم. گفتم بگذار توی کمد. خودش انگار داشت توضیح می‌داد گفت آخر اینها را دوست دارم.

بابا دل بکن مرد، از خیلی چیزها دل بکن. از مال دنیا، لباس اضافه از انبار کردن های بیهود، از چک مردن، از کنترل کردن از سرم کشیدن از من دل بکن مرد. از من دل بکن و راحتم بگذار.

برچسب ها :

طناب لیز

،

گرگ درونش را بشناس

،

چسب روی بال‌های بریده

۱۴۰۲/۰۹/۰۴ ساعت ۸:۱۰ ب.ظ توسط انیس

همه رفته‌اند بیرون. در تاریکی مطلق نشسته‌ام. سرم را گذاشته‌ام روی شکم خرس بچگی مها‌.

لحظات سنگین و تاریک می‌گذرد.

همیشه میان من و دیگران حتی اگر از خودم باشند فاصله هست. مشاورم می‌گوید خودت را دوست بدار که دوست داشته باشی دیگران

کمی دیر است دوست من.

تاریکی مثل پتو روی تن برهنه‌ام کشیده شده‌. بوی خوش می‌دهم. بوی زن. بوی مادرها، همسرها، بوی کسی که در تاریکی مطلق در زمانی که کسی وبلاگ نمی‌خواند و نمی‌نویسد از خودش می‌گوید.

صبح اجاق گاز را تمیز کردم و برای نگهبان چای بردم. بردن که ازش بپرسم می‌داند سگ پشمالوئه کجاست؟

گفت دیگر نمی‌آید. یک دریا گریه کردم. سگها زده بودندش. بقیه‌ی سگها و فرار کرده بود.

عزیزم. زندگی من. پشمالوی مهربانم. هیچ‌کس را به اندازه‌ی تو دوست ندارم. چشمانم از گریه ورم کرده. سرم درد می‌کند. آن شب که به تو غذا دادم انگار کسی گفته بود دیگر نمی‌بینمت. چون عمیق نگاهت کردم. اشک‌هایم درشت روی بالش می‌چکد. صدای اشکم را می‌شنوم حالا.

تو مظلوم بودی و برای اینکه کتک نخوری حتی برای سگ مریضه برمی‌گشتی و خودت را لوس می‌کردی که بگویی نمی‌خواهم دعوا کنم. شکمت را نشان می‌‌دادی که بگویی دعوا ندارم.

کاش پیشم می‌ماندی. حاضر بودم بیاورمت توی حیاط.

دور و بر خانه در بیابان و دشت صدایت زدم. نبودی. نیستی. من گریه می‌کنم برایت.

برچسب ها :

هیچ کس بازت نمی‌شناسد

۱۴۰۲/۰۹/۰۴ ساعت ۲:۲۲ ق.ظ توسط انیس

تمامش کردم. جشن یک نفره گرفتم. گوجه خام خرد کردم روی برنج سفید و خوردم. از حالا تا هشت ماه، یا یک سال شاید هم بیشتر به آن فکر خواهم کرد، طرح جلد، تلقی خواننده از آن...خوابم می‌آید.خیلی خوابم می‌آید.

می‌دانی چیست؟ بر فراز کوهساران باران می‌بارید. درختی خم می‌شد من راست ایستاده بودم. او بال گشود. مثل شاهین. افتاد. غلت خورم. دامنه گود بود. نشستم. به بالا نگاه کردم. دیگر روستا را نمی‌دیدم. سنگهای دورچین یادم انداختند آنجا از آن من است این درست. اما چه می‌توانم در آن بکارم؟ وقتی دستانم چوبی است و خودم بذر کتابی بیش نبوده‌ام؟

بیماری این‌گونه است. این شکلی است. کج و معوج است.

وقتی میان پدر و مادر خود خوابیده بودم و خوش بودم هیچ فکر می‌کردم یک زمانی از خرد شدن دستان گلی و گچی ام بگریم؟

تو بوی پدر می‌‌دادی. نمی‌شد خوابید..نمی‌شد..نمی‌شد...نمی‌گذاشتند‌.

هر شب می‌خوابیدم که فردا را برای دیگران نیرومند کنم. کتک می‌خورم و می‌شکستم و هیچ‌گاه هر کس مرا در دستان خود گرفته بود نفهمید چقدر شکننده‌ام.

چون درون کاغذی فولادی خود را پیچانده بودم. کاغذی فولادی که به اندازه‌ی یک برگ پاییزی پوسیده بود.

برچسب ها :

طناب لیز

،

هیچ کس بازت نمی‌شناسد

،

باخنجر

۱۴۰۲/۰۹/۰۴ ساعت ۱۲:۴۱ ق.ظ توسط انیس

قسمت اول ف.ا.ر.گ.و را دیدم. بد نبود. گربه را آوردم پیشم‌. سیاه سفیده. ناز است. خدا کند سردش نشود بیرون. می‌ترسم بیاورمش تو و پی‌پی کند توی اتاقم. وگرنه می‌گذاشتم تا صبح پیشم بماند.

اما سگ پشمالوئه فکر کنم رفت و دیگر برنمی‌گردد.

برچسب ها :

گرگ خورده شده

۱۴۰۲/۰۹/۰۴ ساعت ۱۲:۳۰ ق.ظ توسط انیس

ریدم توی زندگی‌ای که قسمت اعظمش با بوی خوش گه گذشته.

۱۴۰۲/۰۹/۰۴ ساعت ۱۲:۲۹ ق.ظ توسط انیس

آیا برای تحمل بوی دهان دیگران خداوند ممکن است به ما ثواب دهد یا برای تنبیه بوی دهان خودمان هم گه می‌شود؟

۱۴۰۲/۰۹/۰۳ ساعت ۳:۳۶ ب.ظ توسط انیس | 

یک همبر دهه شصتی سفارش دادم که تویش آشغال نریزند. پنیر پیتزا و خلال سیب زمینی و ...

همان برگر و جعفری ‌و‌گوجه و خیارشور...من سلیقه‌ام این است.

بعد چه؟

پادرد شدید. کلی چیز میز. کاپشن زرد و کفش حالت کاپشنی. خیلی وقت است اسپورت نبوده‌ام. چند عکس گرفتم و استوری کردم.‌دارم از درد پا می‌میرم.

دلم می‌خواهد خانه بروم ترجمه را تمام کنم و باز کتاب بخوانم. هول‌و‌ولای خواندن کتاب پیدا کرده‌ام و این بد نیست البته.

برچسب ها :

عینک دسته فلزی

۱۴۰۲/۰۹/۰۳ ساعت ۱۲:۳۹ ب.ظ توسط انیس

از جایی صدای تیراندازی می‌آید و خوانش لری. همسایه‌ها عروسی دارند. روی پاچه‌ی شلوار دزموند شاپرک چسبیده نمی‌گویم برش دار.

آرایش نکردم . می‌رویم بیرون که بعد برگردیم خانه..دیشب کتاب ح.ف.ر.ه را تمام کردم. هیچ خوب نبود راستش. یک روایت دم دستی. شاید جدید باشد در میان داستانهای ایرانی اما حالت را خوب نمی‌کند و یا حتی بد. تنها حس شلپ شلپ آبی را می‌شنوی که به آن بسته‌اند.

هنوز باورم نمی‌شود پروفسور به من زنگ زد. پروفسور شماره یک ایران در فلسفه.

خدای من.

می‌خواهم برایش کتاب پست کنم.

یادم است برای یک نویسنده و فلسفه خوانده تعریفش کردم گفت آره آره صبح هم با من املت خورد. چیزی که خودش آرزویش را داشت، خوابش را نمی‌دید برایم اتفاق افتاده بود.‌ برای این زن ساده‌ی شهرستانی دور از همه چیز و او نمی‌خواست و حتی نمی‌توانست باورش کند. حق داشت البته. اما حالا که یادم آمد حس کردم چقدر می‌توانم بهانه داشته باشم برای افتخار کردن به خود.

زندگی مرا ساخت.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها