گرسنهام و چیزی نیست بخورم. حوصله آشپزی ندارم. نویسنده الجزایری برام عکس اسلوونی رو فرستاد و گفت موسم برف نزدیک است. پرسید خوبی ش..؟.مرا به اسم قدیم میشناسد. گفتم جراحی چشم دارم. منتظر ترجمهی کتابش است.
هیچکس برای خدا حال کسی را نمیپرسد. شاید خودم اینطور باشم فقط. آن هم گاهی.
نوشت شر از چشمانت دور باد. آمدم تشکر کنم جانش را نداشتم.
لایک کردم فقط.
مرد باسوادی است. حداقل چهار زبان بلد است. اما من دیگر مثل قبل نیستم که بخواهم به قول معروف نبودم و آنها بختیاری ایران دربیاد چون در این سن باورم نمیشه به عنوان یک کاربر دیگر این رو در بیارم و به همین خاطر در سال شاید به این رنگها در کمد و ویترین مغازه و فروشگاه های زنجیره ها را در این زمینه زده شده و شرمآور به من بگویید تا در صورت فلکی مار باریک یک ستاره از کره زمین خواب.