۱۴۰۲/۰۹/۰۲ ساعت ۳:۱۶ ق.ظ توسط انیس | 

رفتم بوتاکس نوبت هم گرفتم و تونبتم رسید تا رسید کنسلش کردم....ترسیم عوض شم

۱۴۰۲/۰۹/۰۱ ساعت ۳:۳۰ ق.ظ توسط انیس

یادم رفت چه می‌خواستم بنویسم.

آها! گمان می‌برم که درباره‌ی خواب بود. بله. دیروز بود که فکر می‌کردم خوابیدن برایم لذت‌بخش است و دل کندن از آن سخت. ظهرها که می‌خواهم بلند شوم خواب را موجودی مهربان و دلپذیر تجسم می‌کنم که مرا در آغوش خود پناه داده. سر بر شانه‌اش می‌سایم و دیگر دلم نمی‌خواهد از آغوش امن بیرون بخزم. بیدار می‌شوم و توی ذوقم می‌خورد: آه! چه کسالتی! خانه و زندگی.

آدم تنبلی هستم. شده‌ام. دزموند چیزی نمی‌گوید. می‌بیندم که مشغول خواندن راضیست. اما اجاق گاز را شاید به یک ماه یا بیشتر کشیده که تمیز نکرده باشم. سیاه شده و شرم‌آور.

هر روز تصمیم می‌گیرم: فردا، فردا...و درباره‌اش می‌خوانم: نامش بی‌عرضگی و تنبلی و شلختگی نیست عزیز جان. نامش تلاش است برای رهایی از حال بد. هیولای افسردگی‌ای که بلعیدت یا بلعیده بودتت تو را به این راحتی بر ساحل پیاده نمی‌کند و آه که همین لحظه پر از سیاهی و نیستی شدم از نقل این سخنان لاطائل...چه فایده اگر بگویم من سیاه و کسل و دل مرده‌ام؟

نمی‌دانم.

درباره‌ی خواب.

گفتم ساحل امن؟ نه نیست‌. گاه چه خواب‌ها که مرا زیر و رو نمی‌کند ته و انتهای تمام خواب‌ها به این ختم می‌شود: ناکامی!

نرسیدن! کافی نبودن! به اندازه‌ی کافی خوب نبودن! نرسیدن به خواسته و آرزو. احساس ناکامی و هی تلاش و هی تلاش و هی تلاش و نرسیدن.

این است خواب. چکیده‌ی همه‌ی خواب‌هایم.

اما می‌خواهم آگاه شوم درونشان و مدیریتشان کنم. به گمانم می‌توانم.

برچسب ها :

عینک دسته فلزی

،

طناب لیز

۱۴۰۲/۰۹/۰۱ ساعت ۳:۲۰ ق.ظ توسط انیس

کتاب می‌خواندم و این اندیشه در سرم جولان می‌داد:

نوشتن عملیست غیرمنصفانه. تو ساعت‌ها می‌نویسی، روحت عرق می‌ریزد، می‌دود، خسته می‌شود و به دنبال واژه‌ی بهتر، گویاتر می‌گردی و در ترجمه جان می‌کنی که روشن‌تر باشی، خواننده را در دل زبان مقصد رها کنی و سپس؟

در یک الی چند ساعت خوانده می‌شوی و می‌روی توی قفسه و بعد رهایی از خودخواهی و خود را مرکز جهان فرض ناکردن سراغم آمد: عزیز جان! چه چیز این جهان منصفانه است؟ سال‌ها یک فیلم ساختن با جهانی از عوامل و طی دو ساعت تمام شدن؟ غذایی که می‌خوری قبلش چقدر پایش بودی؟ درست کردن خب سخت است و مصرف کردن آسان.

پس چرا مصرف‌کننده اغلب بی‌ارزش است و موّلد باارزش؟

چون پروسه‌ی تولید زمان و جان بر است و مصرف کوتاه و ناچیز.

اما رضایت روحت چه زمان تأمین‌تر است؟ زمانی که چیزی بلدی یا زمانی که خودت چیزی هستی؟ چیزی مثل یک مصرف‌کننده؟

برچسب ها :

عینک دسته فلزی

۱۴۰۲/۰۹/۰۱ ساعت ۳:۸ ق.ظ توسط انیس

خسته شده‌ام بس که سریال ج.ن.ایی و پ.لیس.ی دیدم. حتی همین رمان حُ.ف.ر.ه هم پ.ل.ی.سی‌ ج.ن.ای.ی است. انگار هیچ گونه‌ی دیگری از سریال و فیلم و رمان را تاب نمی‌آورم.چیزهایی درباره‌ی عشق، مشکلات خانوادگی و...انگار همیشه باید کسی دیگری را بکشد که جذاب باشد. نکند دوست دارم خودم قاتل کسی یا چیزی شوم و از این رو به دنبال این حس در جاهای دگرم؟

نمی‌دانم. نیک می‌دانم اما که مشاور به من گفت احساس اضطراب و پریشانی و هراست این‌طور فرومی‌خوابد. نمی‌توان بسیار به گفته‌های اینان مطمئن بود، زیرا که تجربیات شخصی حاوی حقیقتِ بیشتر است: اینان هم به اندازه‌ی ما، به اندازه‌ی من، ممکن است ناکام باشند که هستند و ممکن است در ناکامی‌های خود به‌رغم سواد و دانش و حتی تلاش برای رهایی باقی بمانند. شاید حتی من از سر تواضع و اعتراف بگویم بله من بیمارم و نیازمند به کمک اما آن‌ها دم برنمی‌آورند و بروز نمی‌دهند و شاید من را، من نوعی را، روحم را جولانگاه ریز و درشت ناخوشی‌های روحی خودشان کنند. به هرحال به او بدبین نیستم آنقدرها هم، اما نمی‌توانم بسیار جدی‌اش بگیرم. زیرا که سطحیت موجود در سخنانش آزارم می‌دهد.

شاید هم من نام انسان‌های معمولی را «سطحی» می‌گذارم.

آنچه پس می‌زنی خودت هستی!

می‌گویند این را و در این دنیا قرار نیست بر گفته‌های دیگران و حتی خودت زیاد صحه بگذاری.

برچسب ها :

طناب لیز

،

هیچ کس بازت نمی‌شناسد

۱۴۰۲/۰۹/۰۱ ساعت ۲:۵۰ ق.ظ توسط انیس

کتاب خواندم. حفره. خواندنش..آخرهایش هستم. یکی از خواننده.ها گفت عالی، یک آقای همکار است و هم استانی. مطمئنم از من خوشش می‌آید اما کنترلش می‌کنم نمی‌گذارم خیلی نزدیک شود. خودم گاهی استوری‌هایش را چک می‌کنم همه‌اش پر از ف.ا.ک است. دقیقا همین.اما به هرحال. کسی دیگر گفت دوستش نداشته. زندگی را این تفاوت و اختلاف در سلیقه زیبا می‌کند.

به‌هرحال چیزی که هست این است که من آنجا بسیار دزموند را حلوا حلوا می‌کنم که مردها دوروبرم را نگیرند.‌ببینبد اینطور نیست که اگر تو مرد نداشته باشی مردها اجازه دارند سراغت بیایند. نه اصلا.

اما خب من بی‌حوصله‌ام و به نظرم این راه کم هزینه‌ای است...و خب دزموند هم مرد بالیاقتی است. یعنی حیف نمی‌شود اگر پررنگش کنم چون واقعا یار و همراه است. گرچه من گاهی خیلی می‌میرم.

برچسب ها :

طناب لیز

،

هیچ کس بازت نمی‌شناسد

۱۴۰۲/۰۹/۰۱ ساعت ۲:۳۱ ق.ظ توسط انیس

شاید این یک آزمایش و امتحان الهی باشد شاید هم یک واقعیت تلخ .مثلا یک‌هو از گربه‌ و سگها بدم آمد. به خودم گفتم مردم چه سگ‌های شیرین زیبایی دارند و من صاحب این سگ زشت بوگندوی مریضم. اما هرجا می‌رفتم می‌آمد با فاصله می‌نشست.به خودم می‌گفتم که نه.‌..ببین سهم او از دنیا تو هستی.

ببخشید خدایا.

که او را نخواستم.

بعد شب چشمم افتاد به یک ویدیو که یک فیزیکدان درباره‌ی نیستی پس از مرگ صحبت می‌کرد به نظرم آمد راست می‌گوید. خب حس پوچی هم دارد. اینکه یکهو اکلیل شوی بروی توی آسمان.اما نیست اینطور. حالا شاید آن جهنم و بهشت که می‌گویند نباشد اما اینطور نیست که هیچ ماوراءالطبیعه‌ای نباشد.

یک چیزی هست بالاخره.

وگرنه آن اتفاق کثیف لجن که مثل زگیل روی قلب را آلوده می‌کند از چه رو قابل توجیه بود؟

حتما چیزی بود تویش....یا خواب‌ها و احساسات و چیزی که ورای فیزیک است.

اگر بعد از مرگ برگردیم به یک میلیون سال قبل وقتی که هنوز نبودیم، «وقتی دنیا نیامده بودیم کجا بودیم؟» همانجا را می‌گفت فیزیکدان، خب پس تحمل کردنم چه فایده دارد؟ یعنی تحمل این سگ مریض را.ا

ما آیا من برای گرفتن ثواب با او خوبم؟ یا برای ترس از عذاب با او بد نمی‌شوم و رهایش نمی‌کنم؟ نه! چشمانش گناه دارد و خودش هم.

اما بی‌تاثیر نیست البته..از آهش ترسیدن مثلا.

به‌هرحال رهایش نمی‌کنم با وجود تمام عذابی که به من می‌دهد.

گرچه ذهنم الان پیش طیطوزه است که هزارتا گربه دارد و بدبخت است....بدبخت؟! چرا این را می‌گویم ؟ مگر در روحش هستم؟

برچسب ها :

طناب لیز

۱۴۰۲/۰۹/۰۱ ساعت ۱:۳۲ ق.ظ توسط انیس

دارم چای نبات می‌خورم این ساعت! شاید بعدش خوابم نبرد. دزموند روی زمین خواب است. به بهانه‌ی اینکه آنجا راحت‌تر است بیدارش نمی‌کنم بیاید بالا. احساس می‌کنم تخت آدم عین قبرش است باید برای یک نفر جا داشته باشد. دور از جانش البته منظورم خودم هستم.گاهی فکر می‌کنم اگر برود و من بمانم حاضر خواهم شد تا ابد صدای خروپفش و جا نداشتنم را. وی تخت تحمل کنم و ...بدم می‌آید که برای قدر دانستن حتما باید یاد نداشتن افتاد. هی باید به خود یادآوری کنم. اما من لوسم که تخت را فقط برای خودم می‌خواهم. مسئله تخت هم نیست گاهی به اتاق توی حیاط می‌روم. آنجا دیگر تخت ندارد که ...یا حتی خودم روی زمین می‌خوابم.

تصمیم گرفته برایم آشپزخانه درست کن. ⁦ :⁠-⁠)⁩⁦:⁠,⁠-⁠) :⁠-⁠D⁩

فکر کن پس از بیست و دو یا سه سال برای اولین بار دربیاید به تو بگوید تا حالا آشپزخانه‌ی قشنگ نداشتی بگذار بگویم برایت درست کنند. طراح آورده بود...خوب است.

البته یک بار، ۱۶ سال پیش کابینت فلزی درست کرد برایم. گران بود هم. آن موقع ۷۰۰ تومن.

تا حالا راستش برایم مهم نبوده اما این روزها سقف آشپزخانه و دیوارهای گچی‌اش دارد فرو می‌ریزد...و چه شد که جدی شد نمی‌دانم.

اما من دیگر مثل قبل نیستم.

اما می‌دانی باز هم خدا را شکر.

زندگی پستی بلندی و تنگی گشادی زیاد دارد.

برچسب ها :

طناب لیز

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۹:۱۴ ب.ظ توسط انیس | 

آرامش اغلب با غم همراه است.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۲۶ ب.ظ توسط انیس | 

قبلا ...گاهی خوش می‌گذشت با خواهرم. از وقتی آن یکی طلاق گرفت و خراب شد روی همه چیز همه چیز خراب شد رویمان. اینکه برایش خون گریه کردم یک طرف.

مسئله این است که همیشه ناراضی است و طلبکار و حسادت می‌کند به رابطه‌ی من با آن یکی که گاهی بیرون می‌رفتیم ، کتاب می‌خواندیم یا فیلم می‌دیدیم.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۲۳ ب.ظ توسط انیس

نمی‌دانم گربه‌ها غذا دارند یا نه.

امشب آرزو کردم صبح بیدار شوم و ببینم گربه‌ها مرده باشند و سگ‌ها

خسته‌ام از رسیدگی بهشان.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۲۲ ب.ظ توسط انیس | 

رنگ ناخن‌هایم بد نیست. صورتی کدر شاین‌دار.

دلم می‌خواهد بروم اسفند دود کنم و به باغبان زنگ بزنم.

امشب شاید حمام رفتم.‌کسلم گرچه. کاش دزموند بیاید موهایم را بشوید.

یا نه.

من کمرش را.

خیلی وقت است خوشبختانه خواهر و برادر شده‌ایم. با نگاهی که هیچ نشانه‌ای از شهوت ندارد به هم می‌نگریم. شاید البته من از طرف خودم حرف می‌زنم. صرف تصور اینکه دزموند به من میل جنسی دارد حالم را بد می‌کند.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۱۸ ب.ظ توسط انیس | 

شاید بهتر باشد یک استامینوفن بخورم. کتابی دیگر آغاز کنم؟

سبزی‌های گندیده را انداختم دور. کاش چوب خیس نبود و آتشی روشن می‌کردم.

دزموند گفت بهتر است مشاورت را عوض کنی.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۱۶ ب.ظ توسط انیس | 

دزموند باید اش را ببرد پیانو. چای خورده‌ام. باز کتاب بخوانم؟ باید یک زمانی از راه برسد.

باید یک زمانی از راه برسد که به پا خیزم و خانه را تمیز کنم. باید سبکش کنم که بتواند نفس بکشد.

عشق...صدای بال خیست را می‌شنوم.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۱۴ ب.ظ توسط انیس | 

پنجره باز بود، سه لنگه‌ی آن، حیاط و باغچه رو به تپه ...باران می‌زد.‌ به صدای باران گوش می‌دادم و در یک تدی قهوه‌ای رنگ خوابم برد.‌خوابم برد...ساعت یازده بود. قبلش کتابی را تمام کرده بودم. تا ساعت چهار شاید...باران بند آمده بود...

در آغوش باران خوایم برده بود. باران؟ پدرم شده بود.‌پدر.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۱۸ ق.ظ توسط انیس | 

تو را شناختم آریَ و بهترین بودی

بحق که ماده ترین ماده ی زمین بودی

نشستن تو به قدر هزار خوابیدن

زنانه بود و تو زن نه! که زن ترین بودی

همین نه دوش و پریدوش و پیش از آن،که تو خوب

همیشه نازک و همواره نازنین بودی

تو خوش تر از همه بودی، همیشه و هرگز

نه در ترازوی سنجش به آن و این بودی

عجب که مثل زنان تمام،بی پروا

و مثل باکره ای پاک،شرمگین بودی

"نبودم این همه گستاخ پیش از این" - گفتی-

"ولی تو رهزن پرهیز در کمین بودی"

تنت به یاری عشق آمد و گریزت داد

ز تنگه ای که در آن ناگزیر دین بودی

تو را گرفت به خود بازوان خالی من

به حلقه ای تو درخشان ترین نگین بودی

چنان که با تو درآمیختم یقین دارم

که با من از نفس اولین عجین بودی

منبع: منزوی،حسین،1385،تیغ و ترمه و تغزل،تهران،آفرینش

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۸ ق.ظ توسط انیس | 

همه چیز در خانه‌ام حرام می‌سود، سبزی،میوه و عشق.

۱۴۰۲/۰۸/۲۹ ساعت ۵:۸ ق.ظ توسط انیس | 

با صدای باران بیدار شدم. دلم خواست دقایقی در بغل کسی باشم.

من روستایی ام. پنجره‌ی باز و باران.

۱۴۰۲/۰۸/۲۶ ساعت ۳:۱۷ ق.ظ توسط انیس | 

با اش حرف زدیم. دلم سوخت. گفت مامان ما چه خانواده‌ی داغونی هستیم. هیچ‌کداممان دوستی نداریم.

۱۴۰۲/۰۸/۲۵ ساعت ۱:۵۷ ق.ظ توسط انیس | 

عدم استقلال مالی بدترین گهیه که باید قبل از مرگ تو زندگی بخوری.

باید ندترهداما اگه خوردی بد خوردی.

۱۴۰۲/۰۸/۱۵ ساعت ۳:۵۰ ق.ظ توسط انیس | 

دزموند خواب است. با چراغ روشن و دهانی باز و خروپفی معقول.

پدرش زنگ‌ زد که بگوید زن نقی مرده و اینکه مادر خود دزموند روی چوب زیربغل راه می‌رود.

آیا راست است؟ گفتم برود ببیند.

شاید آخر هفته. من هم احتمالاً باید بروم. حتی در این سن و با این اوضاع کراهت و‌ ترس دارم از رفتن.

خنجر گذشته هنوز گاهی می‌چرهد در زخم.

برچسب ها :

با خنجر

،

با تو

۱۴۰۲/۰۸/۱۵ ساعت ۳:۴۶ ق.ظ توسط انیس | 

کسی عطر ماگنولیای تاریک درون‌ات را درنیافت

۱۴۰۲/۰۸/۱۵ ساعت ۳:۴۱ ق.ظ توسط انیس | 

اَش(فعلآ این اسمش است تا اسم دیگری برایش بیابم، این اسم را خودش دوست دارد) گفت:"وای مامان باز داری وبلاگ می‌نویسی؟" چنان خوشحال شد که تعجب کردم. هیچ فکر نمی‌کردم این‌همه خوشش بیاید. خب نمی‌خواند اما می‌گوید وبلاگ‌نویسی عین نام‌خانوادگی‌ات به تو چسبیده.

خب ... چه بگویم؟ من هم دوست دارم فقط مشکل وقت است. کارم مهم‌تر است و البته حالم هم...حالم باید خوب باشد که بنویسم.

پ.ن:

اما واقعاً برای بعضی چیزها، برای عوض شدن بعضی چیزها در خودم خیلی خوشحالم.

خیلی.

برچسب ها :

بال‌های روئیده

۱۴۰۲/۰۸/۱۵ ساعت ۳:۳۵ ق.ظ توسط انیس

خوبی درج پست‌های قدیم، اين است که خودت را مرور می‌کنی و عجیب این‌که حسرت هم نمی‌خوری، توی آن دوران اگر آن نبودی خب بهتر بود، حالا این را می‌دانی، اما همان هم باید می‌بود و می‌شد، نتیجه‌اش، حداقل نتیجه‌اش این است که اکنون نفسی مطمئن داری. نمی‌دانم می‌توانم این کار را ادامه بدهم یا نه، خب وقت و حوصله‌ی بسیار می‌طلبد با این حال دوستش دارم خودم و احساس می‌کنم شاید خوانندگانم هم دوستش بدارند.

امشب اَش گفت، در واقع در کلاس داستان‌نویسی‌اش از او خواسته‌اند که با پدر یا مادر خود مصاحبه کند و از روی مصاحبه داستانی بنویسد.

من پست‌های سال 89 را درج می‌کردم و او از من سئوال می‌پرسید.

جالب این‌که از من پرسید بهترین دوره‌ی زندگی‌ات کی بوده؟ بلافاصله گفتم حالا. پرسید بدترینش؟ جالب و زیبا این بود که علاقه‌ای به پاسخ دادن به این سئوال نداشتم. ولی برای خالی نبودن عریضه گفتم راهنمایی. گفت بدترین اخلاقت؟ گفتم اعتماد به دیگران. پرسید بهترین؟ گفتم خودت بگو گفت انرژی، انگیزه و زندگی.

خوشحال شدم.

امروز هم دوستی گفت تو خیلی زنی و پر از زندگی. حال خوبی بود، ممنونم ازش.

برچسب ها :

بال‌های روئیده

۱۴۰۲/۰۸/۱۰ ساعت ۹:۱۴ ب.ظ توسط انیس | 

دیروز از نشر زنگ زد.قبلش گفته بودم کتاب‌ها را تا شش ماه بعد جای دیگر می‌دهم. این را که شنید زنگ زد و چقدر نرم و خوش اخلاق و چاپلوس.زندگی همین را می‌خواهد.تهدید، ترعیب و غرور مدام.متاسفم.

برچسب ها :

بال‌های روئیده

۱۴۰۲/۰۸/۱۰ ساعت ۸:۴۴ ب.ظ توسط انیس | 

فکر نمیکنم بتونم ادامه بدم.ذهنم تلیت شده تلیت.

برچسب ها :

طناب لیز

۱۴۰۲/۰۸/۱۰ ساعت ۸:۴۳ ب.ظ توسط انیس | 

مثلا تو یک کاری داری.یا نه،کاری را می‌خواهی انجام بدی و فکر می‌کنی اگه انجام بدی خوشی.بعد می‌بینی نه،می‌بینی نه! اون کار همون کاره.تو عوض شدی.توی دیوث.

برچسب ها :

طناب لیز

،

مکعب سیمانی

۱۴۰۲/۰۸/۱۰ ساعت ۸:۴۱ ب.ظ توسط انیس | 

به درد زندگی نمی‌خورم...تلخم تلخ.

برچسب ها :

طناب لیز

،

مکعب سیمانی

۱۴۰۲/۰۸/۱۰ ساعت ۸:۴۱ ب.ظ توسط انیس | 

اعتراف می‌کنم آدم مریضی هستم.

پ.ن: می‌دانید که عنوان‌ها پر از کنایه و طعنه است؟

بسیار عالی.

سلامت باشید.

برچسب ها :

مکعب سیمانی

۱۴۰۲/۰۸/۰۹ ساعت ۱:۴۹ ق.ظ توسط انیس

فردا ساعت ۷ عصر مشاوره دارم

یادم بندازید

حالا باید بروم لیست اختلافات من و سال را ردیف کنم و دلیل اینکه با سال رابطه جنسی عشقی ندارم

و دلیل اینکه صحنه های جنسی را می برم تو فیلمها را جلو

و دلیل اینکه حرفهای احساساتی عاطفی حوصله ام رو سر می‌برد و

...

اینها را بنویسم

درست است که یارو نچسب است اما سال می‌گوید برو

چون اگر نروی یک روز حالت بد میشود و من نمیتوانم کمکت کنم

آره .

۱۴۰۲/۰۸/۰۹ ساعت ۱:۴۶ ق.ظ توسط انیس

مترجمی به من دایرکت داد.

مترجم انگلیسی

فرانسوی

گفت می‌خواهد برایم کتاب بفرستد

آدرس خواست و ...

ذوق کردم.

نوشتم حالا باید تعارف کنم و بگویم نه و فلان....

اما راستش آنقدر ذوق دارم که سر از پا نمی‌شناسم و بی صبرانه منتظرم که هدیه ی ارزشمند و عزیزتان برسد...

خواستم سند کنم یک لحظه به خودم گفتم

هاب...هاب...ببینم ...

به سال گفتم ببین چی نوشتم

گفت زیباست و انسانی اما خیلی صمیمی است

چون آقای مترجم ...

نمی‌دانم‌ ...

درستش کردم

اینطوری

سلام

بسیار لطف می‌کنید و آدرس و شماره....

ضمنا

امروز عصر با کسی به اسم عُمر از عراق صحبت میکردم

کتاب عربی‌ها را او آورده کلی با من از موسیقی الفارسیة صحبت کرد

معتاد به شجریان ، هایده و مهستی...

من برایش مختاباد فرستادم

مدام می‌گفت الله الله...

بعد به من گفت شما تاج سر مایلید

خواستم بگویم نوکرتم

سال گفت دست بردار

می‌خواهی خودم جان تایپ کنم اصلا؟

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها