رفتم بوتاکس نوبت هم گرفتم و تونبتم رسید تا رسید کنسلش کردم....ترسیم عوض شم
یادم رفت چه میخواستم بنویسم.
آها! گمان میبرم که دربارهی خواب بود. بله. دیروز بود که فکر میکردم خوابیدن برایم لذتبخش است و دل کندن از آن سخت. ظهرها که میخواهم بلند شوم خواب را موجودی مهربان و دلپذیر تجسم میکنم که مرا در آغوش خود پناه داده. سر بر شانهاش میسایم و دیگر دلم نمیخواهد از آغوش امن بیرون بخزم. بیدار میشوم و توی ذوقم میخورد: آه! چه کسالتی! خانه و زندگی.
آدم تنبلی هستم. شدهام. دزموند چیزی نمیگوید. میبیندم که مشغول خواندن راضیست. اما اجاق گاز را شاید به یک ماه یا بیشتر کشیده که تمیز نکرده باشم. سیاه شده و شرمآور.
هر روز تصمیم میگیرم: فردا، فردا...و دربارهاش میخوانم: نامش بیعرضگی و تنبلی و شلختگی نیست عزیز جان. نامش تلاش است برای رهایی از حال بد. هیولای افسردگیای که بلعیدت یا بلعیده بودتت تو را به این راحتی بر ساحل پیاده نمیکند و آه که همین لحظه پر از سیاهی و نیستی شدم از نقل این سخنان لاطائل...چه فایده اگر بگویم من سیاه و کسل و دل مردهام؟
نمیدانم.
دربارهی خواب.
گفتم ساحل امن؟ نه نیست. گاه چه خوابها که مرا زیر و رو نمیکند ته و انتهای تمام خوابها به این ختم میشود: ناکامی!
نرسیدن! کافی نبودن! به اندازهی کافی خوب نبودن! نرسیدن به خواسته و آرزو. احساس ناکامی و هی تلاش و هی تلاش و هی تلاش و نرسیدن.
این است خواب. چکیدهی همهی خوابهایم.
اما میخواهم آگاه شوم درونشان و مدیریتشان کنم. به گمانم میتوانم.