شاید این یک آزمایش و امتحان الهی باشد شاید هم یک واقعیت تلخ .مثلا یکهو از گربه و سگها بدم آمد. به خودم گفتم مردم چه سگهای شیرین زیبایی دارند و من صاحب این سگ زشت بوگندوی مریضم. اما هرجا میرفتم میآمد با فاصله مینشست.به خودم میگفتم که نه...ببین سهم او از دنیا تو هستی.
ببخشید خدایا.
که او را نخواستم.
بعد شب چشمم افتاد به یک ویدیو که یک فیزیکدان دربارهی نیستی پس از مرگ صحبت میکرد به نظرم آمد راست میگوید. خب حس پوچی هم دارد. اینکه یکهو اکلیل شوی بروی توی آسمان.اما نیست اینطور. حالا شاید آن جهنم و بهشت که میگویند نباشد اما اینطور نیست که هیچ ماوراءالطبیعهای نباشد.
یک چیزی هست بالاخره.
وگرنه آن اتفاق کثیف لجن که مثل زگیل روی قلب را آلوده میکند از چه رو قابل توجیه بود؟
حتما چیزی بود تویش....یا خوابها و احساسات و چیزی که ورای فیزیک است.
اگر بعد از مرگ برگردیم به یک میلیون سال قبل وقتی که هنوز نبودیم، «وقتی دنیا نیامده بودیم کجا بودیم؟» همانجا را میگفت فیزیکدان، خب پس تحمل کردنم چه فایده دارد؟ یعنی تحمل این سگ مریض را.ا
ما آیا من برای گرفتن ثواب با او خوبم؟ یا برای ترس از عذاب با او بد نمیشوم و رهایش نمیکنم؟ نه! چشمانش گناه دارد و خودش هم.
اما بیتاثیر نیست البته..از آهش ترسیدن مثلا.
بههرحال رهایش نمیکنم با وجود تمام عذابی که به من میدهد.
گرچه ذهنم الان پیش طیطوزه است که هزارتا گربه دارد و بدبخت است....بدبخت؟! چرا این را میگویم ؟ مگر در روحش هستم؟