خواب جنگ دیدم
باز جنگ شده بود و ما در یکی از پارکهای اسکان داده شدیم. دزموند گفت دیگر بر نمی گردیم. گفتم وسایلمان چه؟کنابهام؟ خشونت بود بکش بکش. لباسهایم را شستم توی پارک وبردنم ر بود آنجا. روناک سیگار می کشید گفتم به من هم بده و آخر سر به دشمن فحش میداد. ترسیده بودم از بیاحتیاطیاش.
من گفتم اینها عاشق دهه ۶۰ هستند. آره همه چی قراره برگرده مثل قبل.
خواب ترسناکی بود.
بیدار شدم و با ذره ذره ی وجودم قدر حالا را دونستم.