۱۴۰۲/۰۹/۱۸ ساعت ۳:۵۱ ب.ظ توسط انیس | 

روبروی زمین سبز. سوگی با تن زخم و زیلی و مریض خودش را روی چمنها می‌غلتاند. خوش است و راضی با تمام مریضی‌اش.

هوگو خوابیده روی نهال‌های شب‌بو حوصله ندارم بلندش کنم و دورش کنم.

خودم که خواب پشت خواب.

وارد راهرویی شدم و آدمهایی در آسانسوری اتوبوس‌مانند ایستاده بودند. مترجم آلمانی که برایم پیام می‌فرستد گاهی میانشان بود. دست بلند کردم که از زیر بار نگاهشان که معذب شده بودم زیرش رها شوم. اما مخاطب دست بلندکردنم کسی نبود. شاید مثلا برای دزموند بوده.

در فضایی بودم که مهناز آرایشگرم هم بود. با پروانه آرایشگرم

کیانا خدیجه‌ی سابق را می‌گویم. هر روز به خودش می‌رسید که برود به روستایی که همین اطراف است. مهناز می‌گفت قرار دارد با کسی در آنجا.

من آن‌جا مشق می‌نوشتم. باران زد. زیر باران خیس شده بودم و تن. تند

مشق می‌نوشتم. دزموند رفته بود تنها مانده بودم. از دختر هوایی انگار دبیرستانی پرسیدم

کفشم را دزدیده آمد اینجا کسی کفشها را می پزدد؟ جوابم را ندادند اما زیر باران کفشم گم شده بود و کفشهای دیگر بودند دوست داشتم ببرمشان اما مال من نبودند و شاید بعد صاحبشان برمیگشت و می‌گفت این کفشهای مرا برده

یک کلاه سبز پیدا کردم. مدل پیرمردی و قشنگ. دلم خواستش

اما زیر باران مانده بودم...

و

دزموند رفته بود

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها