۱۴۰۲/۰۹/۱۹ ساعت ۱۰:۲ ب.ظ توسط انیس

دوش گرفتم و موهایم را با شامپوی پرژک س.یر شستم و حالا آه کشیدم. یاد خواهر کوچکه افتادم. سربه‌سرم می‌گذاشت که به پرژک می‌گفتم پژواک.. نمی.چرخید روی زبانم.

امروز در وبلاگی خواندم خواهری با خواهرش دعوایش شده. نوشته بود شش سال از خواهرش بزرگتر است. من شانزده سال از او بزرگتر بودم و دوستش داشت.

معلوم است که او برای محافظت از خود در برابر آسیب‌هایی که دیده بود انتخاب کرد قطع رابطه کند اما دل است دیگر. تنگ می‌شود. از یکی‌اشان ده سال و از دیگری ۱۶سال بزرگتر بودم.

خواهری که وبلاگش را خواندم نوشته بود مادرش با او سرسنگین شده و نوشته بود در کودکی قهر کرده بودند سه سال طول کشیده برای آشتی پس حالا لابد بیشتر طول می‌کشد.

خواستم برایش بنویسم می‌فهممت. می‌دانم وقتی مردم می‌نویسند که خواهرید و برمی‌گردید تو چه حالی می‌شوی.

آنها قرار نیست برگردند. چون اینگونه تربیت شده‌اند. چون مادر و‌ پدرمان ما را با کینه و حس رقابت و نفرت به هم بزرگ کردند. مخصوصا مادر که همچنان همه را مسخره می.کند و دست می.اندازد. در خانه هر کس دیگری را بیشتر ریشخند می‌کرد جایزه می‌گرفت آن هم چه جایزه‌های خندیدن مادر. و چه خودمان را برابر نجات از ریشخند شدن زودتر از بقیه دست می‌انداهتیم. دردناک است. خود مادر هم قربانی است. خود پدر هم.

اما نتیجه چه؟ از شهریور ۹۸ تا به حال قهر کردند. ناانسانیتش به این است که با آن ده سال فاصله.ی سنی نزدیک بودم. ادبیات، کلاس داستانویسب، فیلم، شوخی خنده...و آن کوچکتره را دوست داشتم.

حتما اگر آنها وبلاگ داشتند که احتمالا دارند خواننده‌هایی دارند که برایشان دل می‌سوزانند از بد بودن من باهاشان.

نمی.دانم یک غشاوة هست روی دیده‌هایمان که درست نمی.دیدیم یا مقدار. زخمشان عمیق است.

هر وقت حس می‌کنم با همند و خوشند و گفته‌اند حتی اگر انیس مرد سر قبرش نمی.رویم پر از یأس، تلخی، احساس طرد شدن، مورد نفرت واقع شدن و مورد بی‌مهری و نامردی واقع شدن می‌کنم.

کامم تلخ شد، حیف.

اما می‌دانم که قرار نبوده توی مسیر هم بمانیم. هم‌مسیر باشیم و همراه...هم‌خون بودیم نه هم‌خانه.

درد دارد. انگار یک جایت را بریده باشند و هر چند وقت یک بار جایش بد درد بکند. گرچه همیشه یک درد همیشگی مزمن همراهت باشد.

حیف شد. می‌شد با هم رشد کنیم بزرگ‌تر شویم. به هم کمک کنیم.

می‌گویند من بدجنس و حسود بوده‌ام

دورو

دو به هم زن

دروغگو و...

می‌گویند من تهمت زدم بهشان

من یک چیز را فقط می‌دانم. قلبم درد می‌گیرد از یادشان و متاسفانه نتوانستم دوستشان نداشته باشم.

می دانم خدا برایم خواسته که دیگر در زندگی‌ام نباشند. اما سخت و کشنده است.

برچسب ها :

با دشنه با درد

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها