چرا دیگر دلم عشق و هم آغوشی نمی خواهد؟
عن تویش.
یک دانیاسور بی احساس شده ام...
اگر این کتاب تمام شد می نشینم پای مجموعه و رمانم...
کاش پنجاه سال پیش دنیا آمده بودم و ان مرد ارمنی ریش دار با چشمان درشت را بوسه باران می کردم...
به همین مسخره گی.
چند شب پیش در یکی از شبکه های آن ور آب دیدمش. داشت درباره ی حوادث اخیر حرف می زد. خیلی چیزهای یاد م می آید روزی که به من کلی مجله داد..روزی که با لبخند و فاصله میان دندانها خندید و سیگارش را پرت کرد و گفت به این کاف خلها محل نده راهت را برو
می بینم که راهش را رفت و به جایی رسید که فکرش را نمی کردم
زنش هم مثل من چاق و خپل شده..پسرهایش بزرگ...
بچه هایم پرسیدند مامان چرا همچین نگاه می کنی به این یارو...گفتم هیچی...پدرشان برگشت نگاهم کرد سیگارم را پرت کردم و گفتم راهتان را بروید و به این کاف چیزها کاری نداشته باشید...
وقتی ازدواج کردم۴۷ کیلو بودم. حااا ۸۵ کیلوام.
سی و چند کیلو اضافه وزن.
به قول شخصیت زن در این رمانم با هر غصه یک مشت چربی روی دلم نشست...
آخ گفتی زن. گفتی
فردا خواهرش می آید...آیا روح و روانم به فنا خواهد رفت؟
نمیدانم ...اما یک چیزی
این اگر آمد راحت میشوم...دیگر بهانه ندارد...
تمام تابستان کتاب میخوانم و مینویسم...و خانه ی کسی نمیروم که کسی نباید
گرچه من جز خانه ی پدر آن هم ماهی یک بار با حداکثر دوبار نمیروم
شبها هم مجبورم خانه ی خواهرم بروم بخوابم وگرنه آن را هم نمی فتم
آیا این مرد را دوست دارم؟
طبیعیست که هر چند وقت یکبار این سئوال سراغم بیاید.
چند روز پیش شخصی قدیمی را دیدم...عجیب بود این شخص.
رفته بودم شهر پدر به هنگام دیدن شورت زنانه دیدمش!
ف.اک ...چه صحنه ای!
چرا این اتفاقات برایم می افتد ترجیح میدادم موقع سجده در مسجد یا کمک به یک فقیر ببینمش اما عدل یک شورت قرمز توری در دست دیدمش.
بعد بگو چرا سلام کردی بهش؟
یکهو از دهنم پرید
سلام.
توی بازار سقف پلیتی ته ته خیابان په.ل.وی.
یک جای پرت که مرده هم تویش خاک نمی کنند...
من رفته بودم برای دختر یک بلوز لش پیدا کنم. خانم که انجار ک.ی.ر درآورده. همه اش لباس پسرانه. بهش گفتم لش میخرم اما سیاه نه.
بعد ته ته ته بازار..یک مرد چاق شکم دار و طاس با سر و موی سفید و ریش سفید ایستاده بود..
اولش شک کردم بعد از روی تن صدا شناختمش...
بعد یادم آمد...او من را ول کرد...اصلا دوستم داشت...نداشت...خودم دوستش داشتم یا نداشتم..؟
اما نمیدانم چه مرگم شد که دلم خواست بغلش کنم.
انگار کل گذشته و جوانی بر باد رفته ام را میان آغوش او باز می یافتم...
دلم میخواست بگویم بیا به بیست سالکی برگردیم حمید نوری
بیا.
سلام که کردم عینکش که ذیکر شیشه مستطیلی نبود را جابه جا کرد...کمی نگاهم کرد و چند ثانیه در چشمهام زل زد....من گریه ام گرفت.......این دیگر عشق شدید نیود...یک جور روی پله نشستن و منتظر استاد کاریکاتور ماندن و ساندویچ فلافل خوردن بود فقط و نگاه به مورچه ها....یک ...چیز معصوم کوتاه....
یادم است بهش گفته بودم که میخواهم با مردی که الان شوهرم است ازدواج کنم...گفته بود نکن...نکن...نکن...
زیر دست شوهر نرو...درس بهوان....کتاب بخوان....فیلم ببین...کتاب لخوان....بتویس..سفر برو...
وقتی این را میگفت من از شیشه پپسی میخوردم...
گفتم مرد خوبی است...معصوم...ساده...
گفت به خدا به دردس نمیخوری..نگفت به ذردت نمی خورد...
خب دیدمش شورت قرمز به دست...
شورت را جذاشت روی بقیه ی شورتها...یک جوری تیستاد که کپه ی شورت پشت سرش زا نبینم...
گفت کجایی..گفتم همین اطراف...بعد گفت جلال گفت با کی ازدواج کردی...گفتم بیست و دو سال پیش را می گویی..
خواعرم بود..مخندید بم که پیرزن و پیر مرد رو ..عین فیلمهای ایتالیایی...خر شدم ...حس جوانی بم دست داد...
گفتم چرا نرفتی از این شهر...
گفتم جایی ندارم...زندان افتادم که یادم بود...
چقدر زیبا بود آن موقع...چه خوش تیپ...چه جذاب...
گفت یک دختر دارد فقط...زنش دوازذه سال ازخودش کوچکتر است.
گفت قبل از این با زنی ازدواج کرده از شهری دیکر و طلاق ...
گفت یک آپارتمان دارد یک پراید...
از گوشی پسر و دخترم و مرد را نشانش دادم.
نگفتم مترجمونویسنده شده ام...
شمارع را سیو کردم....
دوستش ندارم....اصلا...برای این حرفها پیرم....اما انگار وقتی دیدمش دیگر این مرد را هم دوست ندارم...
بین ما مهر هست و عشرت...
بین حمید نوری و من خوشی بود...عشق نبود..اما ذوستی و همفکری ...
الان دلم میخواعد بعش بگویم حمید بیا جوان شویم.
مرد معصومانه برایم تبلیغ میکند. همه اش ده نفر دارد .
سه نفر لایکش میکنند ودو نفر کامنت و مصمم است و خوشحال.
گناه دارد...
شب خندیدیم ....بعد از مدتها.
موهایم چرب است.
حال حمام ندارم.
چند روز پوستم خوب شدن بود خالا سیگار تیره اش کرده...
خوب بود اگر می دویدم...
اگر راه میرفتم ...واقعا زنی که روری ۸ کیلومتر می دوید من بودم؟
آه چه دور و باور نکردنی.
زبانم تاول زده.
گاهی دلم برای دخترم میسوزد.
چون دخترم برایش آبمیوه طبیعی اینجا چیز خفنی است. اما بهتر است فکر کنم این مزیت است و کاش میتوانستم با خدا کمی بهتر شوم.
خب در قلبم وجود دارد و حواسش به من است اما نماز ...
روزه...
نه.
خسته میشوم.
باید یاد بگیرم کمتر بابت رنجی که دیگران به من رساندند غصه بخورم. ببخشمشان چون نبخشیدنشان آزارم میدهد.
بدانم که خوب میدانم همه غمگین افسرده و لهاند.
همین.
خدا میداند چه خواهد شد اما به خدا من برای تمام دنیا خوبی می خواهم.
منظورم این است که خدا نکند مجبور شوم واقعا نبخشم و واقعا متنفر باشم.
چه چیزهایی یادم میماند!
تولد آن یارو...
تولد پسر عمویم....روزی که عبدالرضا به من گفت پشکل.
چه چیزهایی یاد می ماند!
روزهایی که با مرد ...مردی که باهاش زندگی میکنم...می خندیدیم...
من مسخره بازی در می آپردم و او غش می کرد از خنده....
عجیب است.
روز تولد زن یارو...اما روز تولد پسرم...دخترم و حتی خودم و دوستان نزدیک یادم میرود...
دلم برا ی خانم نویسنده میسوزد. کلا این قابلیت را دارم در برابر کسانی که به من بدی کردند احساس گناه کنم.
به زور جلوی خودم را گرفته ام نروم بگویم دوستت دارم بمان.
یک پست غمگین نوشته. احساس شکست میکند و من قضاوتش کردم. آدمها وقتی غمکینند تلخ میشوند.
با من تلخ و بد بود چون با خودش تلخ و بد است.
خدایا دلش را شاد کن. گناه دارد.
همه را ببخش.
مرا هم ببخش.
تو رو خدا.
چن وقت دیگه اینستام رو برمی دارم. مطمئنم. فقط منتظرم این کتاب آخر دربیاد بعدش درش رو میبندم. من نمیتونم. حوصله ندارم. گور بابای نشر. من باید پنهانو باشم. قایم باشم. باید در خفا و به دور از همه کار کنم. باید تنها باشم. باید دور باشم. باید دور باشم دور باشم کهبتونم کار کنم.وراجی ..تعارف بیخودی...نمی تونم..بلد ینستم و خسته ام می کنه.
اصلا وقتم گرفته می شه.
واتساپ...ایسنتا..همه ی اینا وقت رو می خوره.
و بعد رمانم..رمانم ر...آخ روح من که در رمانم هست رو تمام می کنم.
دیروز برام کرم اورده بود. نقدی. سه تا. گفت می خواستمخوشحالت کنم. شب وقتی بش گفتم ممنون وقعا خوشحال شدم( شدم؟!) گریه کرد. زد زیر گریه. گفت فکر می کنم هیچ وقت نمی تونم شادت کنم. هیچ وقت نمی تونم خوشبختت کنم. گریه کرد. زار زار. منم گریه ام گرفته بود. اما اشکم نمی تومد. منجمد عین یه یه کوه یخ دست کشیدم رو صورتش. گفتم تو مرد خوبی هستی. ببخشید اذیتت می کنم. گفت نه من اذیتت کردم که یانطوری شدی. تو کوچول بود..معشوم..هنوز کوچولویی...تو مظلوم بودی و زار زار گریه کرد. دلم می سوزه براش..اذیت می شم..تو روحم درد می دوه...گریه می دوه...تمام وجود اشک می ریزه..اما یه قطره اشک از چشمم نمیاد. تفسیر روانشناسی اش می شه از شدت اضظراب و استرس روحت خودش رو بی حس می کنه که بتونی دووم بیاری.
اما تفسیر خودم اینه دیوث شدن. بله به همین راحتی. دیوث شدم و کاریش نمی تونم بکنم جز اینکه برای مَردم..این مردی که یک زمانی من رو زیر مشت و لگد می گرفت..همین مرد عینکی ریشو لاغر که یه کار خوب داره و تو بهترین دانشگهها درس خونده و بالترین رتبه های رشته شا رو داشته درست مثل پدر دهاتیش من رو میزد...این مرد رو از خدا بخوام که روحش رو آروم کنه و تو اون دنیا ببرتش بهشت. چون یه آدم بدبختیه. چون بد ینست..ضعیفه.
ضعف هم دست خودش نیست. پدرش اینطور بارش اورده. مادرش.
ولی دلش تمیزه. خره. خریت داره. احمقه اما بدخواه نیست.
هااااای مرد...مرد...گوش دبه
من برام کافی هستی. نمی خوام به خدا دوستم داشته باشی....فقط بهم بد نکن...جای تموم ضربه های زندگیم درد می کنه مرد.
بفهم این رو
نمی خوانم برام بمیری. می خوام بذاری نمیرم تا وقتی بمیرم.
ولاگ...وبلاگ...وبلاگ..
تو بر من شاهد باش که دیگر از حال بد روانی وروحی و نفسانیم با خواهرانم حرف نخواهم زد.
خیلی تصمیمها گرفتم. خیلی.
خیلی های را عملی کردم. وقتی ازشان ناراحتم می گویم. درباره ی ازدواج دخترم و پسرشان راحت گفتم نه و خیلی چیزهای دیگر.
اما این یکی را هنوز نتوانستم هضم کنم. البته فقط داشتم توضیح می دادم که چرا ممکن است گوشی را برندارم و چرا ممکن است اگر آنها گوشی را برندارند من ناراحت شوم و ...چرا ممکن است خیلی حرف بزنم و چرا ممکن است اصلا حرف نزمم..چرا مکن است خیلی شاد به نظر برسم و چرا ممکن است بخواهم بمیرم.
اینها را داشتم می گفتم و اضافه کردم که یک قرص به روزهایم اضافه شد.
تمام مدت ساکت بود پشت تلفن و عجیب اینکه نه آنکه همیشه باهاش مشکل دارم. نه.
اویی که فکر می کن شبیه من است. چطور جرات دارد در برابر حرفهای من ساکت باشد؟ ها؟ چطور جرات دارد و به خودش اجازه می دهد وقتی من از عمیقترین لایه های وجودم دارم با اوحر ف می زنم سکوت کند؟
و او دباره ی جاری و مادر شوهر و شوهر می گوید و من راه به راه تایید.
خب معلوم است این اسمش مهر طلبی است و جدیدا یاد گرفته ام بهش برینم.
بله.
بهتر است این مبحث قرص خوردنی که مرا و دیگران را معذب می کند را ببندم و دیگر با هیچ کس مطلقا هیچ کس حرف نزنم در اینب باره دارم پول می دهم با مشاورم حرف بزنم. حرفهایم راببرم پیش او. گرچه پیش او هم نمی توانم بزنم و راستش پیش خدا هم نمی توانم ببرم. حوصله ی خدا را ندارم. ازش خوشم نمی آید.
خیلی بی حوصله ام.
در واقع حالم خوب است ها اما توان اینکه همدلی کنم و همدردی را ندارم و نمی توانم دیگران را برای بی محلی به خودم ببخشم. در واقع نمی خواهم این بار ببخشم و نمی خواهم فراموش کنم و می خواهم هر وقت از من نظری خواستند یا درباره ی چیزی که دوست ندارم حرف بزنند سکوت کنم. بگذار از زهری که بار گذاشته اند و پخته اند کمی بچشند. نترس زندگی به این روباط تخمی بند نیست. می گذرد و می میریم.
روحمان را هم خدا می خواهد بگاید بفرماید.
به انتشاراتی که گفته بودن قسمت ادبیات عرب رو بگیرم گفتم نه. وقت ندارم. حوصله و اینا خیلی جوونن و بیتجربه. حوصله ندارم برم برای مترجمهای دیگه رو بزنم و قربون صدقه اشون برم و به زور راضی اشون کنم که بیان با اینا کار کنن و یه چیز دیگه من نمیتونم خودم رو مجبور کنم تو یه قالب خاص فرو برم و تو چهارچوب فعالیت کنم. فعالیت من باید دلبخواهی باشه وگرنه فکر می کنم به دام اتفادم و گیر افتادم و تو تله افتادم و حس خفگی بم دست می ده. وقاعا خفگی. واسه همینه نمی تونم روی راه و روش ثابتی بمونم.
اینا مهم نیست. در واقع خیلی هم مهمه چون خودمه . منه. منِ من.
بعدش هم فکر میکنم به سنی رسیدم که نخوام کسی رو از خودم راضی نگه دارم. میتونم به عنوان مترجم باشون کار کنم . اونم از سر دوستی ن ودلبخواهی و نه اجبار. می تونم نظر بدم. مشورت بدم. و اینکارها را برای انسانیت و برای خدا می تونم انجام بدم اما اینکه بشینم متنهای مزرخف رو بررسی کنم و بگم این خوبه این بده و تازه برم با تمترجمهای از کون فثل افتاده لاس بزنم که قبول کنن ببیان. نه. همین امشب یکی اشون جوابم ور نداد و تو دلم به این فکر کردم برای کی؟ برای چی؟
برای پنج در صد پول. عن توش. کی به پولش نیاز داره. برای احساس مفید بودن. همین الانشم هم از نصف بشریت برای دنیا مفیدترم.
پس چی؟
هیچی. مرض.
خلاصه گفتم نه. داره کم کم از خودم خوشم میاد.
اما بعد/
یه چیز دیگه.
ببین.
به این فکر کردم وقتی رو تخت بیمارستان هشت ساعت توکومابودم، وقتی از بابا کتک می خوردم. از مامان..وقتی اون عن اذیتم کرد وقتی خواهرام ولم کردن وقتی پسرم رو می زاییدم وقتی در تنهایی به دخترم شیرمی دادم وقتی بیست سالم بود و برای یه لقمه نون دستم پیش بقال و چقال دراز بود وقتی خونه رو دزد زد..وقتی مادرم منفورترین دشمنم بود...وقتی پدرم بام بد بود..وقتی شوهرم بام بد بود..وقتی شوهرم من رو تا حد مرگ می زد..بله شوهرم..همین شوهرم..که طاهرا می میرم براش و اسمش توی تموم کتباهام هست..وقتی پسرم همین پسرم داد می زد ازت متفنرم..وقتی دخترم وسط حرفام بلند می شه می ره
خودم چی؟
من کجای این دنیا و شلوغ بازیام..من یه آدم رنج دیه و خسته و کوفته و زحمت کشم. این مردهای جوون تهرانی شعار بده ی مزرخف هیچی از روزگار گرم و سر د نچشیده کجای این موقاع بودن...بودن؟ پیداشون شد؟ اگر من تو کارم موفق نمی شدم هیچ کدوم از اینا حاضر بود یه نگاه از گوشه چشم بهم بندازه.
خوب من موفقم..من خوبم که اینا جدبم می شن..اونا به من نیاز دارن..چرا من ترس داشته باشم از گفتن نه..از ناراحت شدنشون..اینا کجای زندگی منن؟ هیچ جا.
در هیچ کدوم از این موقع کنارم نبودن
اصلا چرا جای دور بریم. همین یه ماه پیش. وقتی از سقف طناب باریکی آویزون کردم....وقتی ناشر بدترین حرفهای جنسی رو به من می زد..وقتی ع.ف گه خوری می کرد...آیا هیچ کدوم از این آدمها کنارم وبدن؟ پشتم بودن؟ بهشون تکیه می شد بکنم؟ دست دوستی سمتم دراز بود؟
هیچ کس
مطلقا هیچ کس.
خدا
و بنده هایی که خدا برای من مسخر کرده بود. یکی اش همین مرد. شوهرم.
هر چی باشه وقتی ریدم بهش کنارم موند. وقتی بدترین کراهایی که یه زن می تونه در حق شوهرش بکنه روکردم پیشم موند. ترکم نکرد. منم موندم. من موندم. وقتی همکارش..وقتی دوستش..وقتی اون زن.وقتی اون دختر..
خب.
پس یر به یر.
سر به سر: همسر.
نمی تونم الکی دیگران رو از خودم راضی کنم.
فایده نداره. چه اهمیت داره که فلان مرتیکه ی کتابفروش با من بد شه. نشر درپیتشون حتی یک کتاب نداده بعد می خوان تو یه ماه شش کتاب دربیارن. جمع کنید بابا. متوهمها. چقدر شعاری به دنیا نگاه می کنن. جای سفت نشاشیدی برادر من.
خندهم میگیره.
حالا خواهرام اذیت دارن، حسادت و رقابت دارن، ( خودمم نسبت به اونا طبعا) اما وقتی چیزی از من پخش میشه در دنیای مجازی همین خانم زبان دراز دعواکن پشتم میایسته و میره جواب میده به بدخواهام.


میخندم در سکوت.
ارت.ش سای.بری دارم🌝🌝
سال 87 اولین وبلاگم در بلاگفا ثبت شد. اسمم زلفا بود. بعدش وبلاگهای دیگر. اردیبهشت وبلاگم کمی معروف شد و چند ماه بعد خوانده شد و سالها بعد درخشید.
وبلاگ داشتن جزلاینفک زندگی من بود و هست.برای وبلاگ داشتن نیاز به خود قدیمم دارم. خود سابقم.
خود 87 و بعدش ...خود تا اردیبهشت 92...
بعذش دیگر خودم نبودم. زنی بودم که مینوشت که از طرف یک نفر خوانده شود فقط.
آن یک نفر هم یا نمیخواند یا اگر میخواند چیزی نمیگفت.
حالا ....
میدانم که وبلاگ را برای خودم و چند دوست نزدیک مینویسم.
خوشحالم که ماندید.
خوشحالی مرد برایم صادقانه است.
این کتاب هم دارد درمیآید. امروز از انتشارات خانمه زنگ زد و کلی تعریف کرد. از ترجمه، ادبیات، رعایت لحن. ..میگفت دمت گرم و فلان.
خب دارم میبینم که کارم پارتیام شد. واسطهم. وگرنه که فکرش را میکرد که نشری به این مهمی کتابهایم را بگیرد.
دارم برای پسرم سیبزمینی سرخ میکنم و انگشت شستم از جای چاقو زخمی است.
شهرزاد؟
شهرزاد کوچولوی غمگین.
یعنی تو موفق شدهای عزیزم؟
خوشحالم که معادلاتم را به هم ریختی. کاری کردی که بتوانم به خیر مطلق به نیکی خالص ایمان بیاورم.
هیچ وقت آنطور که حقت است از تو نگفتم.
تو انسان نیک من، مرد صبور ،بزرگوار و اصیل منی.
چیز دیگری نمیخواهم.
من با افتخار تمام زیر سایه ی توام.
تویی که اینجا را نمی خوانی. عزیزم.
تمام عشق، محبت،دوستی،ایمان،اعتقاد و ارادتم را به سمت و سوی تو برمیگردانم مرد من.
همسرم.
عشق اول و آخر تکیهگاه وحامی و دوست من.
یک خبرگزاری خارجی درباره ترجمه ام نوشته. خوبم. و خوشم.
و الحمدلله.
اما بعد..
خدایا تو که من رو از اون مرتیکه فیلسوف مآب و اون ناشر عوضی و علی.ف کثیف نجات دادی.
افسردگیم رو کم کردی و به من توانایی لذت بردن از چیزهای ساده رو باز برگرداندی...سیگار رو هم کم کن.
یه کاری کن کم شه و بعد قطع شه.
خوابم میاد.
ذوق دارم مرد رمان خانم دکتر رو شروع کنه و در موردش حرف بزنیم.
نمیدونم چرا انتشارات احمق هیچی برام تبلیغ نمیکنه. اینهمه براشون عکس میفرستم و نوشته...
یالا ولش کن...
مهم نیست...خودم برا خودم تبلیغ میکنم و راضی ام.
دلم میخواد .....
کاش الان تو بغل یه گربه سفید خواب بودم. من رو میخوابوند اما نمی لیسید و بدتر نمی خورد.
الان خل شدم. ب شوهرم میگم چرا دکتر اسمتو میاره.
میگم نمیخوام تحلیل کنم.
ادای ریش پروفسوری رو درمیارم.
و با صدای پبرمردونه میگم شاید دلش میخواد جای من باشه.
اخم میکنه.
و میگم شاشم میاد میگه برو بشاش...
میگم تا بیام ب دکتر فک کن.
الف . م.ط رفته عراق. گفت بیا با هم بریم لب دجله.فرات...بریم خونه فامیلات.
گفتم حوصله فامیل عراقیمون رو ندارم. گفت ولی لهجه ات شبیه اوناس.
گفتم ها...
ب عربی گفت یوما فدوه شگد حلوه...
تو دلم عفطه کردم و گفتم لک انچب منیوچ.
خدا ببخشتم.
اما با یه مشت قرمساق ک.ی.ر ب دست همکار شدم.
دکتر ک با من حرف می زند...دکتر ترجمه نه دکتر راستکی. دکتر زبان.
میگه آقای فلانی اُ آقای فلانی....
خیلی اسم شوهرم رو میاره. نمیدونم چرا.
مثلا دیروز وقتی پروژه ی سنگین ترجمه ی شعر کلاسیک عرب رو به فارسی تمام کردم گفت
وقتی آقای فلانی می بینتت. چشاش برق میزنه.
گفتم خو؟!
گفت فکر میکنی خوشگلتر و زنتر از تو نیست؟
گفتم نه من همچین فکری هیچ وخ نکردم.
گفت ببین اون تو رو دوس داره. تو به دلشی....
یعنی وژدانا ..بینی بین الله ...بغد از بیس و دو سال زندگی تخمی و شخمی یعنی خودم نمیدونم اینو دکتر جون؟!
دهنم وا موند...گفتم خب حالا کی نتیجه کار رو بم می دی
می خندید میگفت تو پیری.
گفتم شما جوانی دکتر.
همسن ننهمه...نمیدونم کلا دمبال چیه...یعنی میخواد بام بلاسه؟؟!!
اینهمه دانشجو داره ...جوون..باهوش...عنگل گهگل...من چرا آخه؟!
نمیدونم ...خلاصه. تهش ب خودم گفتم بلاک کن بچه. طفلی ...تو گناه داری....چرا باید یه ریش گهی تو اعصابت برینه...
حاشا و کلا.