فردا خواهرش می آید...آیا روح و روانم به فنا خواهد رفت؟
نمیدانم ...اما یک چیزی
این اگر آمد راحت میشوم...دیگر بهانه ندارد...
تمام تابستان کتاب میخوانم و مینویسم...و خانه ی کسی نمیروم که کسی نباید
گرچه من جز خانه ی پدر آن هم ماهی یک بار با حداکثر دوبار نمیروم
شبها هم مجبورم خانه ی خواهرم بروم بخوابم وگرنه آن را هم نمی فتم