چه چیزهایی یادم میماند!
تولد آن یارو...
تولد پسر عمویم....روزی که عبدالرضا به من گفت پشکل.
چه چیزهایی یاد می ماند!
روزهایی که با مرد ...مردی که باهاش زندگی میکنم...می خندیدیم...
من مسخره بازی در می آپردم و او غش می کرد از خنده....
عجیب است.
روز تولد زن یارو...اما روز تولد پسرم...دخترم و حتی خودم و دوستان نزدیک یادم میرود...
دلم برا ی خانم نویسنده میسوزد. کلا این قابلیت را دارم در برابر کسانی که به من بدی کردند احساس گناه کنم.
به زور جلوی خودم را گرفته ام نروم بگویم دوستت دارم بمان.
یک پست غمگین نوشته. احساس شکست میکند و من قضاوتش کردم. آدمها وقتی غمکینند تلخ میشوند.
با من تلخ و بد بود چون با خودش تلخ و بد است.
خدایا دلش را شاد کن. گناه دارد.
همه را ببخش.
مرا هم ببخش.
تو رو خدا.