چقدر عف گم است توی زندگی ام. کجای زندگی من هستی موجود دو پا،؟؟
؟
....
واقعن هیچ جا.
شام خورده. احت . و آسوده ب زندگی فکر میکنم....
مشکلاتش هم خوب است وقتی خوب پیش میرود.
چقدر عف گم است توی زندگی ام. کجای زندگی من هستی موجود دو پا،؟؟
؟
....
واقعن هیچ جا.
شام خورده. احت . و آسوده ب زندگی فکر میکنم....
مشکلاتش هم خوب است وقتی خوب پیش میرود.
آخر میم تو فامیل شوهرم هستی در دایرکت چرا به من پیام میدی . خب جز تینکه ب تو جواب ندهم چه کنم؟
بوی اسپری خوب میدهم و احتمالن کم کم باید آرایش کنم.
بعد از مدتها موهایم را رنگ کردم. راستش فقط تیره شد. کمی قرمزی مورد علاقهم هم درش بود. رنگ خرما.
موهای خودم ریتونی دودی تیره است اما دوست موهایم قرمزتر میشد...حالا شتید با شستن روشنتر شد.
شمع طلایی رنگ خریدم و گل از باغچه چیدم و باقلا پلو ماهی میخواعم برای شام درست کنم.
مشاوره رفتم و مشاور گفت احساس عذاب وجدانم در برابر رنگ صورتی بیخود است و دلیلش این است که میخواهم ثابت کنم جدی و با ارزشم.
گفت رنگ به تو ارزش نمیدهد. تو به آن ارزش میدهی اما دریغ که خودم تمام اینها را میدانم اما در عمل والد سختگیر درونم به من خرده میگیرد که سبکسرم و ادای بچه ها را در می آورم.
امروز پارچه های آشپزخانه را صورتی بنفس زرد و خاکستری خریدم.
جرات کردم بگویم رنگ سیاه مرا می ترساند و حالا شاید موهایم را سشوار کردم و چند عمس از سفره برای دل خودم یا یکی دودوست بسیار نزدیک گرفتم.
خانمدکتر مصری هم برایم نوشت نوشت سال خوبی داشته باشی و زنک خلیجی نوشت دعای سر سفره قشنک است...بعد ب ع.ف فکر میکنم و به این حس می رسم که فوقش مینپشت چه جالب یا کمی هم چرت مثلا تو در همه چیز ماهری....
اما حسها را با من زیست نمیکرد.
پس گور باباش.
این مرد، شوهر من، مرد خانواده است.
برایم لالایی خواند و اسم بچههایمان و سگ و گربه ها را هم آورد.
انگار پدر همه ی ما است.
برایم ماتیک خریده. تیره. کمی به بنفشی بزند انگار. رنگ موی فندقی تیره گفتم فردا از همین شماره طبیعی و دودی بخرد که یکرنگ خوب دربیاورم.
در بغلش اعتراف کردم رنگ صورتی را دوست دارم. بیشتر از قرمز.
خجالت نکشیدم از اینکه عاشق رنگهای کمرنگ خیلی لطیف هستم.
گفت از بس معصومی. از بس دختر کوچولوی من هستی.
حرفهای خوبی زد.
من گفتم خوب میشوم. کتاب میخوانم و لو هم خواهد خواند و با هم درباره اش حرف میزنیم. فیلم می بینیم. من توی خانه دلمنهای کوتاه تور توری رنگ رنگی می پوشم و موهایم را هر ماه یک رنگ میکنم و آرایش میکنم. روزهای قرمز، صورتی کمرنگ....لاک صورتی..گلمیخرم مصنوعی حتی و درختچه و در رهای کابینت را مثل قبل خودم رنگ میکنم.
بعد در مورد پسرکان حرف زدیم که انگار سرما خورده.
باید بخوابم دیگر.
کتاب استاد قصه ی کوتاه نویسی ام. ا خواندم. قصه ها بد نیست کافکای اما نثر؟ افتضاح.
بعدها باز مقاله مینویسم و می دهم سایت🙋🤝🙏
داشتم توی اینستا میگشتم، چشمم افتاد به پسربچهای که هالهای مودار صورت و تنش را پر کرده بودند.
ته دلم خالی شد؟. واقعا از قیافه چه میخواهم؟
چقدر زیاده خواه و طماع است این انسانی که منم.
الحمدلله بر زبانم جاری شد.
ع.ف
دارد «نیروز» میشود و اگر تو از من نمی پرسیدی دوست داری مثل خرس با تو بخوابم یا عین گرگ حالا ما با هم دوست بودیم.
میتوانستم به تو پیام دهم:
نیروز مبارک علیک یا صدیقی.
میتوانستم عکس سفره برایت بگذارم یا در مورد حلاج و آن جمله ی مشهورش حرف بزنیم: متی ننورز.
اما تو گفتی میخواهی تو را مثل گرگ....یا خرس....ب..ک...ن..م؟
میشد دیگر با تو ادامه داد؟
مثلا خب مثل گرگ. که چی ؟ زوزه هم کشیدیم اندرون کوه و صحرا.
مثل خرس به هم چسبیدیم و تا خاطره ی ادبیات را از من درست کردی....
خب؟!
دوستی میماند تهش؟ ۱۱سال از من کوچکتری. من میتوانستم برای تو خواهر بزرگتر باشم یا دوست اما تو حلاج را دوست داشتی و ک.ی.ر.ت را.
ويقول أحمد بن فاتك:٧ «كنا مع الحلَّاج، وكان يوم النيروز، فسمعنا صوت البوق، فقال الحلَّاج: أي شيءٍ هذا؟ فقلت: يوم النيروز، فتأوَّه وقال: متى نُنَورَز؟ فقلت: متى تعني؟ قال: يوم أُصلب!
این یک سؤال بنيادين است: آيا وقتهايي بظده كه حال من در آنها خوب بوده؟
روانشناس وجودم هوار میکند: بیشک.بیشک.
خود من شک دارم
نه...نه...ادا بوده و روی غمم را پوشانده بودم.
خیاطم میگوید عکس پروفایلت خودت هستی؟
میگویم بله....می پرسد کی ؟ میگویم پریشب..میگوید پس برای همین آقای فلانی دل از تو نمی کند...با آن چشمهایت.
آه! مردم عزیز. بیایید یکبار برای همیشه به عکس پروفایل هم دقت نکنیم و حسادت نورزیم و به لبخندهایی که دیگران از جمله در پنهان داشتن باطن پرلهیب خویش در آنها خبرهاند خیره نشویم.
عزیزم.
خانم خیاط همین من و مجرد.
تو شوهر نداری و افسرده ای
من شوهر دارم و افسرده ام
من خیال میکنم و درک میکنم تو چرا غمگینی
تو خیال میکنی و درک نمی کنی که چرا غمگینم.
من بادرک نیستم خیلی در واقع هستم. کتابها کمکم کردند اما تو که هنر خیاطی ات عالی است باور کن قیچی توی دستت ممکن است از آنجای مردان و از جمله شوهرم شریفتر باشد.
اما از سایه بگویم.سایه.
از مرد میپرسم...از مردی که پای تختم است:
من هیچ وقت شاد بوده ام.
از زمانهایی میگوید که در آشپزخانه با هم کار میکردیم با ویرایش.
میگویم پس چرا در پس تمام اینها سایه ی غول پیکر غم بود؟
غمی که دست در تارهای قلبم می کند و پنجه ی خونینش را ...پنجه ای که خودم فقط می دیدم را به صورتم می مالاند؟
مرد میگوید اینها برای تلاش فوق العاده ی تو بود برای پنهان داشتن غمت. اینطور بود و اینطور است که دچار شک میشوی حتی به وقتهایی که نمیتوانم خاطره ای از میان آنها برگزینم اما میدانم در آنها می خندیدیم.
میخندم و از او میخواهم برایم برود یک ماتیک بخرد. و یک تیوپ رنگ.
دلم بغل میخواهد مثل بغل پرستو.
پرستو را تهران دیدم. افسرده بود. خودکشی کرده بود. خیلی درشت بود. وقتی بغلم کرد بغلش گرم و پر بود. مثل پری مرا از زمین بلند کرد و به خودش چسباند و بعد پیام داد فلانی تو چقدر گناه داری و چقدر کوچولو بودی و در فرودگاه به من زنگ زد و زار زد.
خیلی گریه میکرد من مبهوت پشت تلفن.
با خودم فکر میکردم شاید او هم آدم مریضی است..مثل خودم. شاید تکه های از وجود خود را درون من دیده و شناخته و حس کرده که اینگونه می گرید و زار می زن و هق هق میکند برایم.
اما حسی به من میگفت آغوشش امن است.
پرستو . ...تو دیگر مرا نمیخواهی چون من به تو آدرس ندادم و دور شدم. چون خواندنت مریضم می کرد عزیزم.
اما تو گرمترین، امنترین و مهربانترین آغوش دنیا. ا به من برای لحظاتی دادی و من در بغل تو آرام گرفتم.
یادم است گفتی تو نیاز به حمایت داری. مراقبت. تو اما خودت حامی و مراقب خودت بودی از مردترین مردها مردانه رفتار میکردی در جامعه ای که زنها را می بلعد و مردها را قی می کند چه برسد به حال زنهایی که مردهای خودشانند و با این .جود دوست عزیز قطع رابطه شده ام خودت را هی می کشتی و قرص می بلعید
من عزیز جان، گول هیکل درشت و اندام تنومندت را نخوردم. تو هم مثل من تباه بودی.
آه عزیزم.
امروز به عشق نیاز داشتم.
به دستی گرم که دستانم را در میان خود بفشارد. دستان مرد به بود به لرزه افتادم. سرمایشان به تنم نشست و من از اعماق لرزیدم.
صدایی نجوا میکرد
این خود عشق است و دستها سرد بود عزیزم. سرد بودند. گرمم نمیکردند.
امروز فهمیدم که نیاز من به عشق نیاز به بوسه و همخوابی و بغل نیست ...فهمیدم میخواهم کسی با دستانی گرم پای تخت...دستی که به علت زدن رگها آویزان و دردناک است را در خود پناه دهد.
امشب از دیشب بهترم.
پروسهی جدید درمان و اینکه بپذیری بیماری و نیاز به درمان داری از دور فقط قشنگ و شعار و زیباست. در عمل پوستکن است و پدردراور.
باید سمزدایی شوی . یک هفتهای تمام. مثل کسی که در ترک است بدندرد داری و یکهو میریزی به هم.
روانپزشکم میگوید باید با خانوادهام صحبت کند. باشه، مشکلی نیست فقط ترجیح میدهم نباشم در آن جلسه.
دیشب چت روانپزشک را با شوهر خواندم. دیشب نه، امروز و دیروز نوشته خانم شما یکی دو مشکل ندارد و باید صبور بود.
حملههای زنافکن افسردگی، استرس، اضطراب و پنیکهایی که نمیگذارد دستت را تکان دهی.
امروز بهترم. خوب موقتی است اما همینکه امیدوارم آلپرازولام لعنتی که سبب تشنجم میشد و سیگار را که فقط به آن وابسته ام و این اواخر حتی لذتی از آن نمیبردم خوب است.
رویم نمیشود در صورت بچهها نگاه کنم. بار احساس گناه و عذاب وجدان روی شانههایم سنگینی میکند.
فکر اینکه تو مقصری در همه چیز.
اما شاید این جرقههای نوید بخش درمان یا شفایافتن باشد که برای اولین بار به این فکر کردم خب اوکی، شوهر من مراقبم است اما آیا تو هیچ نقصی نداری و هیچ نقشی در این حال بد من ایفا نکردهای؟
بیا و یک بار با خودت منصف باش زن . همیشه انگشت اتهامت رو به سینه ات است.
خودت را بابت حال بدت، بابت بار بودن روی دوش شوهرت، بابت خیلی چیزها ملامت کردی، تنبیه کردی و خودزنی کردی اما چرا این کرد یک بار احساس نیاز نکرده به مشاور مراجعه کند؟. درست است که دوست دارد در نقش مراقب و حامی من در زندگی ام وجود داشته باشد اما واقعا آقا برو به مشاور بگو اصلا زن من روانی، زن من دیوانه، زن من شیدا و مجنون و ...من چه کنم در قبال او؟
چرا بار اینکه تو با من چطور برخورد کنی هم بر دوش خودم است؟
منظورم این است من بار بیماری، بار احساس گناه و عذاب وجدان را بر دوش دارم، بار حال بدم را...
بعد تو برای روانپزشکم مینویسی از این حجم نفرت، خشم، عصبانیت و میل به خودکشی در من متعجبی. بابا شاید اصلا من به تو آسیب زدهام که حتما همینطور است. برو و بگو حالم را خوب کنید، بهتر کنید، بگرد ببین عیبت کجاست که نمیتوانم باهات حرف بزنم و خودم را عوضش میزنم. باید پیراهنم را جر بدهم که تو بروی قالیها را بدهی قالیشویی و نخواهی که خودم آنها را بشورم.
برو ببین چرا در همه چیز من هستی.
برو ...اینقدر نترس از مواجهه با ضعفت، ترست،از مواجهه با مرد نبودنت که توی سرم یک عمر است داری میزنیش.
روزی ۸تا قرص میخورم. و دیگر کمتر حس زشتی دارم. بینیاز به آرایشم فعلا. بی نیاز به تمجید و تعریف و تشویق دیگران.
اما روانپزشکم آنروز گفت من یک زن زیبا می بینم روبرویم. تو خودت را مگر چطور می بینی؟
بگویم من در تخم ..در پوسته ی خودم جمع شده ام گوشه ی پذیرایی و پدرم کمربندی که سه روز در آب و نمک خوابانده را به تنم می کوبد و خون می ریزد به دیوار و سرم داد می زند
تو زشتی، تو سیاهی، تو زشترین بچهدهایم، تو زشترین دخترهایم هستی؟ بگویم من همانم. جمع شده در خود، ترسیده..احساس گناه و عذاب وجدان با خون از من سره میکند و نمیدانم چرا پدرم روانی است و مادرم به من می گوید حشری چون موقع شستن ظرفها زیر ناخنم را با مسواک وایتکسی تمیز کرده ام که خودش بغداد گیر ندهد پریودی و نجس و غذا خوردن از دستت حرام؟
خب مگر آن رابطه چه. است دوستان؟ آن مرد فرق وسط با موهای چرب و ریش پروفسوری جز زبانی که به من به واسطه اش میگفت زیبا و خوب ...به اندازه ی کافی خوب چه داشت برای من؟
آن موقع که شوهرم شارژر لپ تاپ را توی صورتم می کوبید او می گفت مرا با خود به کوه خواهد برد..کوهیبا نسیمی چاقی به دور از شلاقها و آهها و دردها و به دور از آنها...
مگر مثلا زیبا بود؟ خوشتیپ؟ پولدا؟ بله میشد با او حرف بزنم. از کتاب، فیلم...نوشتن.... از افکارم که جز وبلاگ جایی برای گرفتنشان نداشتم و او از همین دریچه ی وبلاگ به زندگی من رخنه کرد.
حالا هم گذشته. ۹ سال است که همه چیز تمام شده. من تا شفا یافتن راه دوری دارم و باید صبور باشم.
روانپزشک گفت
مشاور گفت
چیزی که در تو بارز است سعی و تلاش است. هر کسی جای تو بود یا می مرد یا پای اجاق گاز اشک می ریخت و میگفت همه اش تقصیر مادرم..پدرم...گفت اینکه پذیرفتی مشکل داری و باید دارو بخوری...خودش کلی است.
من؟
تسلیمم. میخواهم خوب شوم و امروز ساعت ۶ بیدار شدم.
و حال آنان که میگویند غروب دلگیر است را فهمیدم. چون آنان. طلوع را دیده تند و من با هر غروب طلوع میکردم. با هر غروب زنده میشدم که تمام شب بابت بی حال بودن و نخوابیدن فقط به بیرون را بزنم و حجم پر از نفرت، خشم، ترس، استرس،اضطراب و میل لایتناهی ام به مرگ را در خودم دفن کنم.
این نویسنده چهار صفحه درباره ی سبیل، موهای دماغ، دکمه های پیرعن، موعای روی بند انگشت شخصیت مرد حرف زده.
چه خبرته بابا....انگار مردها گونه ای وانتگونن که از یه سیاره به زمین پرت شدن.
یعنی این زنهای عرب خلیج خیلی تو فشارن.
ده صفخه وصفش میکنم دلش کیخواد زبانش را میان لبهاش بلغزاند بعد چک بوک تو صفحه ی بعد مرد یادش افتاده خانواده داره و ترکش کرده...وجدانا اینا زو چاپ میکنید
زن عورت خل متوهم کم داریم؟ آقا یکیش من اصلا.
زنه میگفت لاغر شو.
من میگفتم چشم ....شما خواهر بزرگ منی شنیدن حرفت واجب و داشتم لوبیا چیتی بدون جوشلندن کنسروی میخوردم ..با برنج چند روز ملنده بیزون
بوی موی سوخته اناقم را پر کرده. درست تست که این بو از بوی کون سوخته بهتر است اما واقعا دخترم اسن چ کاری بود کردی
به اینستا وارد میشوم. به جوّش. میدانم آدمش نیستم. تحملش میکنم که زمان برداشتنش فرابرسد.
چند وقت دیگر...شش ماه یا یک سال دیگر شاید. وقتی که دیگر اسمم نیاز به معرفی و تبلیغ از طرف خودم حداقل نیازی نداشته باشد.
م توی کامنتها همچنان چرت میبافد.
دیدم سیتا دایرکت داده.
به زنی که از من بزرگتر است و دوستم دارد و از طریق اینستا به واتساپم راه پیدا کرده-محترم و عاقل است_ نصیحتم میکند که صبح با یک استکان آب گرم شروع کنم.
و توی غذام سبوس بریزم. من بوس را ترجیح میدهم: هار هار هار.
خندیدهستم.
خلاصه نمیدانم چرا الان دخترم آمد چندبار فندک را روشن خانوش کرد بعد موهایش آتش گرفت.
دیذم روبروی آینه یک چیز یک هو زوشن شد. موهایش بود باید می زدم توی سرش .
پرسبدم موهات اتش گرفت ؟ با خنده گفت اره....سکوت کردم اصلا جای شوخی نداشت.
مرده شور این شلنس.لمشب شوهر توب پذیرایی خوابیده
نگفتم بیا. چه بسیار شبها که مر او را در تخت تنها رها کردم.
تزجمه کردم
کتابها را برای دوستان پست میکنم و از خودم میپرسم چرا اصرار داشتم خودم را خیلی بدتر یا بهتر است بنویسم بدحالتر از آنچه واقعا بودم نشان دهم؟! شاید خشم. بود. یا ترس. شاید اضظراب و استرس شدید بود.
بههرحال ناشر خارجی را از همهجا بلاک کردم و دیگر با او کار نخواهم کرد. با یکی از همکاران صحبت کردم که به اندازهی همان مرد فاسد نیست اما میشود گفت هوسباز باز و رقاص است. از تجربهی بسیار بدش با ناشر گفت و دروغهای شاخدار که خانم دکتری که کتابش را برای من فرستاده برای او هم فرستاده. دروغ میگفت عین چی. کتاب را ماهها پیش برای من فرستاده بود اما راستش سلیقهم نبود. کتاب دربارهی ایران بود و هزار و یک و شب و شخصیت زنانهی قصهگوی معروف هزار و یک شب. هیچ علاقهای نداشتم. کمی گیجم میکرد و حوصلهسربر بود. عوضش کتاب جدیدتر خانم دکتر را با ذوق بیشتر ترجمه میکنم.
میخواهم در کنار رواندرمانی اینبار به دارودرمانی پس از سالها روی بیاورم. هم مشاور و هم دکتر را خانم انتخاب کردم. نمیتوانم بگویم روانپزشک را صد در صد خودم انتخاب کردهم که خانم باشد شاید دست سرنوشت بود یا هرچه.
فردا اولین جلسهی آنلاینم خواهد بود و کمی مضطربم. هنوز از بلاهایی که داروهای در فاصلهی 84 تا 86 بر سرم آوردند میترسم. هنوز خاطرهی تلخشان با من است و باید تمام اینها را بگویم.
زندگی بازی نیست اگر میخواهم پیش بروم و زنده بمانم باید بجنگم و یکی از مبارزهها همین مبارزه با بیماری است.
دوست دارم کتابی که در دست دارم را زودتر تحویل تیم زنانهای که همراهشان مشغول به کارم تحویل دهم و به کتاب خانم دکتر بپردازم. بعد کتاب آن آقا و بعدتر رمان خودم.
اینها کارهایی بود که ناگزیر از انجامشان شدم و شاید صلاح و مصلحتی در آنها بود و ان صلاح و مصلحت برای من آگاهی بود.
اما دربارهی ع.ف.
برای اولینبار با او رک و راست صحبت کردم: ع.ف من برای تو ترجمه نخواهم کرد و اگر به ایران آمدی به دیدنت نخواهم آمد. اینها را به شوهر هم گفتم. گفتم اگر میشد تو را همراه خودم ببرم نمیترسیدم اما چون ع.ف احتمالا نخواهد پذیرفت پس بهتر است که نروم کلا.
سالهاست که از مردها و دروغها و طمعهایشان فاصله گرفتهم و میترسم.
دیگر حوصله و حال و وقتی برای بازی خوردن و دادن ندارم.
باید کار کنم و قبل از کار کردن باید سعی کنم زنده بمانم. فردا با خانم دکتر روانپزشک دربارهی سیگار صحبت خواهم کرد.
اما چه باری...چه باری از روی دوشم برداشته بود که دار و دستهی ناشر خارجی ..آن دار و دستهی فاسد بیمار را از خود دور کردم.
چه سبکترم.
کمی ترس دارم که احتمالا طبیعی است. خیلی اهل مواجهه نیستم و همین میترساندم. خیلی اهل نه گفتن نیستم و همین مرا ترساند.
بههرحال اتفاقی که افتاد این است که سعی میکنم در تعطیلات کتاب آن گروه زنانه را به پایان برسم و تقریبا مطمئنم 70 در صد خوانندگان زن از آن لذت خواهند برد.
دیگر اینکه هر وقت کتابی میدهم عین بچهها ذوق دیدن جلدش را دارم. جز کتاب اول از هیچ کدام از جلدها راضی نبودم.
میدانم مردان زیادی به من حسادت میورزند و حتی زنها.
از اینکه شوهر کنار من است و یاریام میدهد و رودررویم نیست به خشم میآیند.
وقتی تیرشان به سنگ میخورد برای لاسیدن عصبانی میشوند و به من تهمت و افترا میبندند که حالا نیک میدانم تمام اینها از سر چیست: دور نگاه داشتن خود.
بعد از سالها دیدن دو نظر تایید نشده در قسمت نطرهای این وبلاگ برایم حس نوستالژی داشت.
دیشب مجلهای از طریق یکی از مردهای مسن نویسندهی تقریبا نامعروف از من مقاله گرفت به همراه یک قطعه عکس و گفتند این مجلهی شهرستانی را بعد از چاپ برایم خواهند فرستاد. این اولین بار است که مجلهای از من مقاله چاپ خواهد کرد. مجلههای الکترونیکی بود و یک روزنامه از قبل. که مصاحبه بود.
اما مجلهای کاغذی. کمی به قول این رمانی در دست ترجمه: درخشان است.
کاش توان دوش گرفتن و نماز خواندن داشتم و خوردن غذا هم.
دلم برای زندگی و لذت از آن تنگ شده.
امیدوارم روزی بیاد که واقعا ترجمهها کمتر بشه، رمان و مجموعههام رو بدم و بشینم مثل قدیم فقط بخونم.
و وبلاگ بنویسم.
راستی هدیهم به شما خوانندهها مجموعهای از پستهای وبلاگ خواهد انتخاب رو میذارم به عهدهتون اینکه بیاید بگید
کدوم پست، چه سالی، چه جملهای ، چه حادثهای توذهنتون از وبلاگهای قدیم تا همین وبلاگ در ذهنتون مونده که در قالب جستارنویسی یا خاطره نویسی در کتابی حدود صد و پنجاه تا دویست صفحه در نشری معتبر یا نشری در خارج با اسم یکی از وبلاگهای قبلی دربیاد .
و اسم نویسنده همون اسم معروف در وبلاگ خواهد بود. نه اسمی که دارم بااهاش ترجمه میکنم یا ممکنه پای رمانم درآد.
اگه حرفی، خاطرهای، سالی، پستی،جملهای، صحنهای ماجرایی تو ذهنتون پررنگه از اون دوران بهم بگید که ازش استفاده کنیم. ممکنه نظر شما با نام مستعار یا درج حروف اول اسمتون به عنوان خوانندهی عزیز کار گرفته بشه.
کامنتها برای این پست باز میمونن ..نگران نباشید تایید نمیشن و هویت شما محفوظ میمونه.
به همین زودی همه چیز تغییر کرد.
گور بابای ع.ف و همه چیزش. معلوم است که نمیروم ببینمش. حوصله ی مردها را ندارم.چه حرفی ممکن است با او داشته باشم؟ واقعا هیچ. همیشه به هر کتابی که ترجمه میکنم حسادت میکند و اسمش را ادبیات نوجوانان یا عاشقانه های احساساتی میگذارد.
فکر میکند خودش نویسندهی مهم و بزرگی است در حالیکه ۷۰ صفحه دربارهی یک بعثی نوشته که شکنجهگر بوده و بعدها آلت تناسلیس را از دست میدهد.
چقدر از او متنفرم. به او گفتم سگ و ناراحت شد و بعد به اسم شوخیهای بد میکند.
غلط کرده. او یک آدم فاسد که بردهی نیازهای جنسی اش است همین.
فکر میکند مثلا به او وابسته ام. نمیداند حالم خوب نبود همین.
بداند...نداند..مهم نیست.
تصور میکنم روبرویش نشسته ام و هیچ حرفی برای زدن ندارم و خمیازه ام گرفته.
صد سال.
بعد همین الانش در اتاقم نشسته ام و فکر میکنم دوستی دارم که آمده با من حرف بزند و مراقبت کند از من. یک زن. همان موقع در خیال حوصله ام سر میرود چه برسد به واقعیت. تصور شنیدن حرفهای یک انسان یا تحمل شنیدن صدایش.
نه ممنون.
تنهایی خیلی بهتر است.
درست داشتن دوست زن خیلی خوب است اما از دور. خیلی از دور. در این سن و در اینجای عمر چه حرفی دارم بزنم خب بله خانواده ام بدند. من خوبی و بدی دارم و خدا هست و خوب است. همین.
ضمنا برای وجود سلامتی خود و بچه ها و پدرشان شاکرم.
اینها را حتما باید به کسی گفت؟
دست شفابخش چه کسی قرار است روحم را پالایش دهد؟ هیچ.
پس می ماند چه حرفی؟
خیالها را قصه کن.
قصه ها را بنویس.
ترجمه ها را تحویل بده.
برای خودت با ع.ف و امثالهم دردسر درست نکن.
با هیچ کس خیلی روراست نباش.
مادرت را الکی تایید کن سعی کن در ظاهر احترام پدر نگاه داری.
و چراغها را خاموش کن و منتظر فرا رسیدن تاریکی بمان.
همین.
عطر زدن.
شانه کردن مو. روشن کردن بخور. گذاشتن موسیقی بی کلام. باز در تخت دراز کشیدن و به هیچ چیز فکر نکردن.
چقدر دنیا و مردها و زنهایش به من نامربوطند.
بیدار شدن. شروع مسواک همان از توی تخت. رفتن به دستشویی و به مسولک ادادمه دادن. در خمام مردها دوش گرفتن. از شامپوی مردها استفاده کردن. از افترشیو مردها به سرو گردن زدن.
لخت دویدن تا اتاق خواب.درخواست چای از دختر. خوذدن چای و نبات وبت سرگیجهی ناشی از قرص جنگیدن.
چشم درد ونیازمند به اشک مصنوعی.
صدای فاخته و گنجشک. صدای تاب بازی دختر. زندگی در رمان آواز مرغ مقلد.
لباسکبوی پیاز عرق گند وسیر میدهد ودهانم متستراح است.
سوهرم کنارم با دهان باز خروپف میکند جرات نزدیک شدن ندارم.
چند وقت دیکر ماه رمضان کوفتی کی آید و جای کون و دهان شوهرم عوض میشود....همیشه دهانش بوی گه مبدهد
من هیچ وقت مرد نداشته ام که بلند م کند...بچرخاندم....بندازتم رو دوشش و خشن وبه زور وادارم کند باهاش بخوابم.
همیشه وسط کردن بوی سیر دهان مردک یا آروغش گه انپاخته به روحم.
من هم گفتم باشه برایت دارم جرثومه ی مردانگی.
زیربغلش موی گند و پشم....اونحایش لانه ی کلاغ شیطان...هر وقت باهاش میخوابیدم خارش و عفونت...خدا رو شکر از دسرک...یرش راحت شدم.
بوی گندش.
دیگر طردش کردم و من از او گولاختر شده ام.
تنم پر از چربی.پهلوهایم گرد است و او را یاد ک.و.ن.م می اندازد . خیلی عشق میکند با ماکسی بلند تنگ ..نگاهش روی سینه و ک.ون.م سنگینی میکند اما آن دفعه که دستش را دایره وار گرداند روی پشتم دستش را پیچاندم وزدم توی گوشش وکوبیدمش به دیواردیگر جرات گه خوری ندارد....ترجیح میدهم عنم را بخورد تا اینکه دست کثیف همیشع در دماغ یا دهان یا لای کونش به میان پایم بخورد.
مرگ بر مردلن کثیف.....دلم مرد هیکلی که قدرت بلند کردنم را پاشته باشد میخواهد و مردی که ژورش ب من بچربد ودر عین خشونت بداند زنم، حس ومهر و عطوفت پارم.فقط سوراخ نبستم.
ان روز دروغکی ب ع.ف گفتم دلم بوسه میخواهد. صدای بوس پشت تلفنش مثل گوز خر یود. دو کفل خر تصور کن با گاز بسیار که بلرزد و باد بدهد بیزون این شبیه بوسه اش بود بعد صدایش همراع با اه خفه ای گفت فقط بوس
نه احتمالا ک.ی.ر خرکی ات را هم مبهواهم. نترس ع.ف شوهرم هیلی لاغر است اما تمام وزنش در طول و قطر آنحایش است. من یک ذره کمبود ندارم ...تو این زمینه. چه ها که نچشیدم زیر آن چیز شیرین و لذتبخش و کثیف.
من دقیقا دلم میخواعد حس کنم زنم. همین. مردم انسان هست بسیار. اما مرد نیست خیلی.
همین
یک روز می نویسم که چقدر خوشحالم آن جن.ده.ی حلبی آباد چطور با پول برادر خسیس ولاشی و خبیث و سیاه و زشتم رفت دماغ عمل کرد، گونه کاشت ابرو تتو کرد و نگذاشت بکندش و احتمال پرده ی تز قبل پاره شده اش را هم دوخت و برادرم جر خورد. ته دلم خیلی خوشحالم از حقش هم کمتر تست.
بعد مینویسم چرا.
سوسبس، پیاز، ماست موسیر..اگه راحت بودم اتاق بیرون میخوابیدم که مجبور نباشم مواظب در رفتن چسهایم از زبر پتو باشم. گرچه اکثر اوقات شوهرم خودش را به ان راه می زند. مسولک هم نزده ام و چند وقتیذکه کپیتن بلک میشم مزه ی دهانم شده عین عن.
حالا صبح اگه مسواک بزنم و حمام هم بروم احتمالا حال خوبی خواهد بود.
گرچه عصر یا ظهر که بیدار میشوم بابد مواظب باشم که صدای گوزها را پسرم ا ز اتاقم نشنود.
یا دخترم که معمولا با صدایشان از خواب میپرد.میشود یعنی به خود رسید یک وقتی؟
بوتاکسی....ژل لبی...زاویه صورت...چون عنو یا هر چی؟
میگم چاقی قاتل زیبایی است. در لباس پوشیدن قبول دارم. خوشبحال خواهرم با رژیم روزه ی متقطع۴۷ کیلو شد. باربی .
من برایش در عین خوشحالی به تخمم هم هست و امیدوارم از لاغری کمی مریض شود.
اما آن یکی عجوزه که بر نوک قله ی حسادت کی درخشد و از هم تقلید میکند هی به زبا ندبی زبانی میگوید باید کمبخورد دیکر و ورزش و راه رفتن مطمئنم یواشکی رژیم خواهر گرفت ریدم سر دوتاشان یکی لاغر مردنی شده صورت دارز آن یکی ثورت گرد وخنگ طور و سطحی و بازاری و تقلیذکار صد در صد از من....اینها صمیمی ترینعای منند.
لج کردهام که مو رنگ نکنم. فمنیست نیستم. یعنی به خاطر فمنیست بودن نیست یک جور لج است و به انتظار واقعیت نشستن انگار.
دلم میخواهد ببینم چه شکلی ام واقعا. بدون فیلتر.
میم آمده توی صفحه ی اینستایم. می نویسد کدامین سمت میگویم بلند سمت کونم. یا اندرون کونم و بلند میخندم.
سعی میکند خودش را متفکر نشان بدهد. کامنت طولانی میکذارد.
چند روز پیش دیدم پروفایلش سبیلو ایت و مو بلند و درویش طور...دماغش را با فتوشاپ باریک کرده بود..من چون خودم عاشق فتوشاپ و ادیت کردن عکسم میدانم که چخ نیازی واردارش کرده اما من میم را توی خانه امان دیده ام قدکوتاه عقده ای و عاشق مح.مود دو.لت آبادی و ...
میدانم آنقدر مریض است و روحش رشد نکرده و ظرفیت معنوی اش پایین که دوستم ندارد....
یعنی علاقه ندارد به من. من غقط وسیله ای هستم که به واسطه اش تایید بگیرد از من. و احساس کند مهم است و چیز بارش است.
آخر مگر میشود مردی را حتی باهاش راحت بود که آنقدر خسیس است که سیب بدزدد و همیشه در میهمانیهای خانوادگی منتظر است تو یعنی شوهر تو، پول میز را بدهد؟ مگر میشود مردی را دویت داشت یا حتی احترام گذاشت که تا میبیندت می زند زیر آواز ...ش.هرام ناظری؟ کسی به او کفته شبیه بابای گ.ل شیفته فراهانی است و این سبیل پرورش میدهد.
اما آن بار دخترم میگفت دهانش بوی یبوست یک ماهه ی میمون شاخدار میدهد.
خب من که هر وقت میخواهم استفراغم بگیرد می نشینم کف حمام . و به دندانها و بوی دهانش فمر میکنم
تصور میکنم زبانم را میان سوراخ دندانش می چرخانم.
بعد عق....استفراغ و تمام.
اگر بداند ته دلم اینطور به او فکر میکنم باز هم در پی تظاهر در پیجم خواهد بود؟
دلم چلو کباب خواست.
شاید چون یکبار پول چلوکباب را شوهرم داد....
و او از سر میز فرار کرد. کرمک بی نوای کون یک حیوان بیمار.
بیچاره.
چهارتا قرص.
دلم دود کردن میخواد. هر چی. گ.ل. ..ت.ر...ک...ح...ش...ی....هر چی.
دلم دود شدن میخواد.
و نوشیدن.
اون قرمز. یا اون سفید وایتکسی که تو بطری آب معدنی بود. اما آخرین بار که مچ شوهر رو گرفتم و اون مچم رو گرفت و قهر کرد رفت اصفهان و نوشیدم و دودیدم ( دود کردم) بعد از اون افتضاح دیگه نمیخوام.
قشنگ گند زدم به همه چی. رو قرآنی که رو زانو برای آرامش میخوندم و به بیشترش اعتقاد نداشتم بالا اوردم و بعد رفتم شستمش خاکش کرذم و صدقه دادم و بدتر اینکه وسط قالی ریدم.
آه.
واقعا ریدم. رفته بودم لخت مادرزاد زیر چادر نماز نماز بخونمدکه موقع سجده دیدم ترشحاتی هست از من....و بعد رو عنم نشستم رو به قبله زار زدم.
بعدش انداختم گردن کرونا. شوهرم شست.
رفتم دوش کرفتم و روی مدفوع پارچه انداختم و رو به آینه فقط بلند می خندیدم. ترس طلاق و جدایی نبود. واقعا ترس و دلتنگی نبود. عن بود. واقعا عن. دلسوزی اول برای خود و دوم برای مرد.
عاطفه مهجوریان. چه اسم قشنگی داری تو زن مو بلوند ناهن سیاه اصفهانی.
نمیدانم با تو خوابید یا نه. یعنی در واقع کمی تصورت کردم زیرش. خوب وات ذ فاک. هزار بار زیرش رفته ام و رویش و اینها....اما به خودم میگفتم چطور دلش آمد و بعد به خودم میگفتم خانم عنو تو چطور دلت آمد.
البته که فقط یک شک بود از من بدبین شکاک. اما او یقین داشت که من برای کسی نوشته ام حبیبی.
فقط مانده بودم برایش توضیح دهم....یعنی چطور توضیح دهم که همان موقع که می نوشتم حبیبی داشتم توی دلم میگفتم گه خوردی تو عنم هم نیستی چه برسد به حبیبی.
ترس داشتم فقط.
چطور برایش توصیح میدادم که ترس ترک شدن داشتم. تنها ماندن. دوست داشته نشدن و زن نبودن.
ناشر خارجی یک مادر غ.هب.ه و یک پر چ.و.ن.ی است....هی به من دستور میدهد کتاب برای این و آن بفرست. گه بخور بابا.
من انتخاب میکنم برای که بفرستم گه ...کتاب خودم است و دوست دارم برای دوستهایم بفرستم. این را بفهم:
دوستهای من.
دوستهایم.
نه آنها که تو میگویی .کتاب من. دوستهای من.
آدم کثیفی است.
خیلی.
همهاش میخواهد با من ....گه بگبردش که حتی حس بدگویی کردن پشت سرش را ندارم.
خدا ذلیلتان نکند اما من که ذلیل شدهام. دلیلش؟ گدایی مستمر سیگار از شوهر.
و نارضایتی پسر.
و گدایی قرص خواب.
چند روز است ترجمه نکردهام.
چون وبلاگ نوشتم؟ گمان نکنم.
اما حالا باورم نمیشود من آدم چند شب پیشم که ع.ف برایم مهم بود.
مطمئن بودم از تاثیرات آلپرازولام است.
حالا به نظرم بیخود کسلکننده بچهسال و مهمل میآید.
خب، مثلا ببینمش؟
هیچ.
شوهرم، شوهر بدبختم به عموی دختره جواب رد داد و من هم رد دادم.
هار هار هار
گاهی دلم میخواهد انتقام بگیرم اما به خدای احد واحد حوصله ندارم.
یعنی از این حرفها میزنم به خود که عنت بگیرد بهترین انتقام انتقام نگرفتن است.
چرا خداوند انسان را شاشمند آفرید؟