امشب از دیشب بهترم.
پروسهی جدید درمان و اینکه بپذیری بیماری و نیاز به درمان داری از دور فقط قشنگ و شعار و زیباست. در عمل پوستکن است و پدردراور.
باید سمزدایی شوی . یک هفتهای تمام. مثل کسی که در ترک است بدندرد داری و یکهو میریزی به هم.
روانپزشکم میگوید باید با خانوادهام صحبت کند. باشه، مشکلی نیست فقط ترجیح میدهم نباشم در آن جلسه.
دیشب چت روانپزشک را با شوهر خواندم. دیشب نه، امروز و دیروز نوشته خانم شما یکی دو مشکل ندارد و باید صبور بود.
حملههای زنافکن افسردگی، استرس، اضطراب و پنیکهایی که نمیگذارد دستت را تکان دهی.
امروز بهترم. خوب موقتی است اما همینکه امیدوارم آلپرازولام لعنتی که سبب تشنجم میشد و سیگار را که فقط به آن وابسته ام و این اواخر حتی لذتی از آن نمیبردم خوب است.
رویم نمیشود در صورت بچهها نگاه کنم. بار احساس گناه و عذاب وجدان روی شانههایم سنگینی میکند.
فکر اینکه تو مقصری در همه چیز.
اما شاید این جرقههای نوید بخش درمان یا شفایافتن باشد که برای اولین بار به این فکر کردم خب اوکی، شوهر من مراقبم است اما آیا تو هیچ نقصی نداری و هیچ نقشی در این حال بد من ایفا نکردهای؟
بیا و یک بار با خودت منصف باش زن . همیشه انگشت اتهامت رو به سینه ات است.
خودت را بابت حال بدت، بابت بار بودن روی دوش شوهرت، بابت خیلی چیزها ملامت کردی، تنبیه کردی و خودزنی کردی اما چرا این کرد یک بار احساس نیاز نکرده به مشاور مراجعه کند؟. درست است که دوست دارد در نقش مراقب و حامی من در زندگی ام وجود داشته باشد اما واقعا آقا برو به مشاور بگو اصلا زن من روانی، زن من دیوانه، زن من شیدا و مجنون و ...من چه کنم در قبال او؟
چرا بار اینکه تو با من چطور برخورد کنی هم بر دوش خودم است؟
منظورم این است من بار بیماری، بار احساس گناه و عذاب وجدان را بر دوش دارم، بار حال بدم را...
بعد تو برای روانپزشکم مینویسی از این حجم نفرت، خشم، عصبانیت و میل به خودکشی در من متعجبی. بابا شاید اصلا من به تو آسیب زدهام که حتما همینطور است. برو و بگو حالم را خوب کنید، بهتر کنید، بگرد ببین عیبت کجاست که نمیتوانم باهات حرف بزنم و خودم را عوضش میزنم. باید پیراهنم را جر بدهم که تو بروی قالیها را بدهی قالیشویی و نخواهی که خودم آنها را بشورم.
برو ببین چرا در همه چیز من هستی.
برو ...اینقدر نترس از مواجهه با ضعفت، ترست،از مواجهه با مرد نبودنت که توی سرم یک عمر است داری میزنیش.
روزی ۸تا قرص میخورم. و دیگر کمتر حس زشتی دارم. بینیاز به آرایشم فعلا. بی نیاز به تمجید و تعریف و تشویق دیگران.
اما روانپزشکم آنروز گفت من یک زن زیبا می بینم روبرویم. تو خودت را مگر چطور می بینی؟
بگویم من در تخم ..در پوسته ی خودم جمع شده ام گوشه ی پذیرایی و پدرم کمربندی که سه روز در آب و نمک خوابانده را به تنم می کوبد و خون می ریزد به دیوار و سرم داد می زند
تو زشتی، تو سیاهی، تو زشترین بچهدهایم، تو زشترین دخترهایم هستی؟ بگویم من همانم. جمع شده در خود، ترسیده..احساس گناه و عذاب وجدان با خون از من سره میکند و نمیدانم چرا پدرم روانی است و مادرم به من می گوید حشری چون موقع شستن ظرفها زیر ناخنم را با مسواک وایتکسی تمیز کرده ام که خودش بغداد گیر ندهد پریودی و نجس و غذا خوردن از دستت حرام؟
خب مگر آن رابطه چه. است دوستان؟ آن مرد فرق وسط با موهای چرب و ریش پروفسوری جز زبانی که به من به واسطه اش میگفت زیبا و خوب ...به اندازه ی کافی خوب چه داشت برای من؟
آن موقع که شوهرم شارژر لپ تاپ را توی صورتم می کوبید او می گفت مرا با خود به کوه خواهد برد..کوهیبا نسیمی چاقی به دور از شلاقها و آهها و دردها و به دور از آنها...
مگر مثلا زیبا بود؟ خوشتیپ؟ پولدا؟ بله میشد با او حرف بزنم. از کتاب، فیلم...نوشتن.... از افکارم که جز وبلاگ جایی برای گرفتنشان نداشتم و او از همین دریچه ی وبلاگ به زندگی من رخنه کرد.
حالا هم گذشته. ۹ سال است که همه چیز تمام شده. من تا شفا یافتن راه دوری دارم و باید صبور باشم.
روانپزشک گفت
مشاور گفت
چیزی که در تو بارز است سعی و تلاش است. هر کسی جای تو بود یا می مرد یا پای اجاق گاز اشک می ریخت و میگفت همه اش تقصیر مادرم..پدرم...گفت اینکه پذیرفتی مشکل داری و باید دارو بخوری...خودش کلی است.
من؟
تسلیمم. میخواهم خوب شوم و امروز ساعت ۶ بیدار شدم.
و حال آنان که میگویند غروب دلگیر است را فهمیدم. چون آنان. طلوع را دیده تند و من با هر غروب طلوع میکردم. با هر غروب زنده میشدم که تمام شب بابت بی حال بودن و نخوابیدن فقط به بیرون را بزنم و حجم پر از نفرت، خشم، ترس، استرس،اضطراب و میل لایتناهی ام به مرگ را در خودم دفن کنم.