۱۴۰۰/۱۲/۲۶ ساعت ۴:۱۴ ق.ظ توسط انیس

به اینستا وارد می‌شوم. به جوّش. می‌دانم آدمش نیستم. تحملش می‌کنم که زمان برداشتنش فرابرسد.

چند وقت دیگر...شش ماه یا یک سال دیگر شاید. وقتی که دیگر اسمم نیاز به معرفی و تبلیغ از طرف خودم حداقل نیازی نداشته باشد.

م توی کامنتها همچنان چرت می‌بافد.

دیدم سی‌تا دایرکت داده.

به زنی که از من بزرگتر است و دوستم دارد و از طریق اینستا به واتساپم راه پیدا کرده-محترم و عاقل است_ نصیحتم می‌کند که صبح با یک استکان آب گرم شروع کنم.

و توی غذام سبوس بریزم. من بوس را ترجیح می‌دهم: هار هار هار.

خندیده‌ستم.

خلاصه نمی‌دانم چرا الان دخترم آمد چندبار فندک را روشن خانوش کرد بعد موهایش آتش گرفت.

دیذم روبروی آینه یک چیز یک هو زوشن شد. موهایش بود باید می زدم توی سرش .

پرسبدم موهات اتش گرفت ؟ با خنده گفت اره....سکوت کردم اصلا جای شوخی نداشت.

مرده شور این شلنس.لمشب شوهر توب پذیرایی خوابیده 

نگفتم بیا. چه بسیار شبها که مر او را در تخت تنها رها کردم.

تزجمه کردم

 

 

 

 

 

 

 

 

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.