۱۴۰۰/۱۲/۲۸ ساعت ۸:۵۸ ب.ظ توسط انیس

ع.ف

دارد «نیروز» می‌شود و اگر تو از من نمی پرسیدی دوست داری مثل خرس با تو بخوابم یا عین گرگ حالا ما با هم دوست بودیم.

می‌توانستم به تو پیام دهم:

نیروز مبارک علیک یا صدیقی.

می‌توانستم عکس سفره برایت بگذارم یا در مورد حلاج و آن جمله ی مشهورش حرف بزنیم: متی ننورز.

اما تو گفتی میخواهی تو را مثل گرگ‌....یا خرس....ب..ک...ن..م؟

میشد دیگر با تو ادامه داد؟

مثلا خب مثل گرگ. که چی ؟ زوزه هم کشیدیم اندرون کوه و صحرا.

مثل خرس به هم چسبیدیم و تا خاطره ی ادبی‌ات را از من درست کردی....

خب؟!

دوستی می‌ماند تهش؟  ۱۱سال از من کوچکتری. من می‌توانستم برای تو خواهر بزرگتر باشم یا دوست اما تو حلاج را دوست داشتی و ک.ی.ر.ت را.

ويقول أحمد بن فاتك:٧ «كنا مع الحلَّاج، وكان يوم النيروز، فسمعنا صوت البوق، فقال الحلَّاج: أي شيءٍ هذا؟ فقلت: يوم النيروز، فتأوَّه وقال: متى نُنَورَز؟ فقلت: متى تعني؟ قال: يوم أُصلب!

 

 

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.