هی دارم دیرتر بیدار میشوم. فهمیدم برادر دز مشکوک به سرطان است.
دز از من پنهان کرده بود. گوشیاش را خواندم و فهمیدم.
چرا باید این موضوع را از من من پنهان کند؟ عجیب است.
قرمهسبزی پختم برای شام و باقلاقاتوق برای زاک.
من هم به اش و زاک مستقیم گفتم عمو سرطان گرفته. دز گله کرد که اگه میخوای بگی اینجوری نگو به خانوادهت. یه ممکنه بذار.
خلاصه که همینها.
دختره هم اعتراض کرد که چرا اینجوری به من گفتی.
اهمیتی نداره.