فکر کردم زود خوابم ببرد و نبرد. متأسفانه ساعت نزدیک ۵ صبح است و بنده بیخوابم.
نان پنیر هندوانه خوردم و راضیام.
دز در تخت خروپف میکند. کارم را تمام کردم. خدا کند قبولش کنند و پول خوبی هم بدهند.
زاک بیدار است. گفتم به من قرص میگرن بدهد نداد. داشت کتاب میخواند.
فردا ناهار چه بپزم؟ درد عمهم؟ ها؛شاید.