۱۴۰۳/۰۷/۱۵ ساعت ۲:۳۷ ق.ظ توسط انیس

شاید خودم دلم خواست که بیدار بمونم. نمیدونم. مسواک زدم. اما نه با دقت. چای دیر خوردم. دوتا شیرینی که از تولد دختر مونده بود. کرم زدم به دستام. به صورتم. زیر درخت سدر نشستم. کمی رو تاب. هوا خنک شده شبها. دو تا گربه و یه سگ ناز کردم. برگشتم دستام رو شستم. قرص کبد خوردم. بقیه ی سریال ترکی عم.ر رو دیدم. از هر چی که سرم رو گرم کنه استقبال می‌کنم...امروز دزموند گفت تو چرا از اتاقت بیرون نمیای. شب یعنی همین چند دقیقه پیش کع رفتم بیرون حس کردم باری از رو سرم یا دوشم یا ذهنم برداشته شد. اما با این وجود زود برگشتم به اتاقم. حتی سبزی خوردن یک هفته توی یخچال مونده رو تو اتاق خوابم تمیز کردم. زیر تاب یاد بیست مهر سال 93 افتادم. فکر کردم عجب کثافتی بود.سرم رو بلند کردم و از هدای بزرگ خواستم من رو ببخشه.

امروز به چیزی در خودم واقف شدم. آشنا. چیزی که از قبل شنیده بودم اما بش دقت نکرده بودم. ذهن من از بدو بیدار شدن صبحم روی خاطرات بد اتفاقات منفی آدمهای سمی تمرکز می کنه. عجبیه.

از صبح تا وقتی می خوابم هی در حال مرور کردن اتفاقات تلخ و منفیه. چقدر باید رو خودم کار کنم...عجیبه که هرگز به این نکته تا این حد واقف نبودم.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها