۱۴۰۳/۰۲/۱۱ ساعت ۳:۴۴ ق.ظ توسط انیس

دلم میخواهد چاپلوسی شوهرم را بکنم و هی اطوار بریزم که برایم کافه دهه پنجاه میلادی درست کند.

با آن رومیزی های چهارخانه.

قرار نیست کسی حتی تویش بگوزد اما من میتوانم تویش چای بخورم و دلم را به جزئیات و ریزه کاری های زندگی خانه داری کنم.

البته که از طرف و.ز.ارت جایی پیام آمد برایم. یک غرفه هست که اگر ایرانی‌های همیشه گدا و نوکرپرور و چاپلوس ذلیل اینهمه ابرو بر نبودند همه چیز خوب پیش می‌رفت.

فکر کن دارند از طرف یک کشور و وزیر می آیند و میگویند آقا چندتا از کالاها را به ما بدهید که برای خودتان بفروشیم و پولش توی جیب کثیف خودتان برود اینها می‌گویند نه بهشان بگو بیایند از ما بخرند.

یعنی بروند از خودشان بخرند که برایشان بفروشند و پول بریزند توی ماتحت گه ایشان.

بعد می‌گویند خیلی دلشان بخواهند...فکر میکنند ملت محتاج انها هستند؟ با فروش یک قوطی رب کل دم و دستگاه تان را می‌فروشند و میخرند.

به خدا یارو خارجیه از من پرسید فلان کالا چقدر قیمت دارد به پول کشورم

بگویم از نیم ریال کشورش هم کمتر است؟ چیزی که اینجا سیصد و خرده ای است؟

پیچاذندم و نگفتم.

بعد اینها از روی انسانیت می‌خواهد. کاری به خاطر زحمات من بکنند. عنهای ندید بدید و متکبر ایرانی دارند آبرو بری میکنند.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها