بالاخره او مرد. عموی پدرم. در یکی از روزهای اردیبهشت ۱۴۰۳.
مردی که حضور منفی و مثبتش چنان شدید بود که هنوز سایه ی پررنگ حضورش پشت سر جنازه اش ایستاده.
شبیه راسپوتین.
پررنگ منفی و جذاب
ظالم تا حد مرگ و ریاکار و وراج و جذاب.
جذب میکرد همه را به خودش و ظالم بود.
و جذاب.
نمیتوانم چشمان سبز خاکستری اش را یادم برود که ترسناک بودند یا انگشترهای عقیق درشت را که می گفتند جایشان روی گلوی مادرش مانده بود.
نمیتوانم و هیچگاه فکر نمیکردم اگر بمیرد اینطور باشم بی خیال و کنی هراسناک در اعماق.
مادرم زنگ زد انگار خبر زیبایی داشته باشد. همیشه همینطور است زورش می آید به تنهایی غصه بخورد
یا عزاداری کند
در هر ساعتی باشد از شبانه روز زنگ میزند و میگوید فلانی مرد.
روزی که ...اع.د.ام کردند هم ساعت ۲ شب به من زنگ زد
یاد برادرم افتادم که وقتی چاوز ریش کوبا یا کجا بود؟ آن یکی ...چه بود اسمش...یادم رفت
بله زنگ زد و گفت فلانی مرده
انگار من قرار است وارثش باشم
گور بابای خانواده ام