۱۴۰۳/۰۲/۰۹ ساعت ۳:۴۲ ق.ظ توسط انیس

دیگر توی هیچکدام از عکس‌هایش نوری نیست در چشمهایش.

با موهای مشکی کوتاه سشوار خورده نگاهش به دور دستها است. به چیزی نگاه نمی‌کند. زخم قلبش توی چشمانش پیداست.

از خودش میپرسد چه شد که رفت؟ چه شد که برگشت؟ چه شد که وقتی برگشت کامل برنگشت؟ ...چه شد...

نگاهش خسته است و تنش سلامت نیست‌. لباس می‌خرد پشت سر هم. لباسهای که جایی برای پوشیدنشان ندارد. کجا مگر می رود؟ پیش کی می رود؟ پیش یک مادر و خواهر حسود. او هم مثل من در محیط زندگی دوستی ندارد. من البته وبلاگ و اینستا برایم دوستان خوبی جور کرد.

مادر میگوید بهش بگو برگردد به شوهرش. شوهری که طلاقش داده و زن گرفته و حالا برگشته.

با یک دستبند یا انگشتر سعی میکند جبران کند. مرد میرود توی خانه اش که دیگر خانه اش نیست دراز می‌کشد و می‌گوید من لیاقت این زندگی را نداشتم و همانطور خبیث و سیاه و سمی قلب بی گارد و باز خواهرم خوش قلبه را تسخیر میکند. امیدوارم روزی پشیمان نشوم از نوشتن خوش قلبه که احتمالا خواهم شد

خوش قلب نمی‌رود مشاوره. حاضر نیست دارو بخورد. حاضر نیست دخترش را بفرستد مشاوره.دلم میگیرد اما چه کاری می‌توانم بکنم جز اینکه میدانم دقیق در روحش چه می گذرد. روحش پر از غم و غصه و زخم و درد است. از جنس غم من است. می‌شناسمش.

زخمهایی یادگار بچگی. زخمهایی یادگار جوانی. زخمهایی مملو از درد ...

دلم میسوزد. اما چه کاری از دستم برمی آید؟ چرا باید قبول کند که زن دوم بشود حالا که ۱۷ سال زن اول بوده و طلاق داده شده که بشود زن دوم؟ معشوقه حوزه‌ای هست و همین کافی است که بدانید چه ک...تپنده ی دارد. زنک چادری است اما تا سوراخ ک...و...ش را عمل کرده. تازه با آن همه عمل عن خواهرم هم نمیشود. اما تا بخواهید ج...دگی حتی از تن صدا پیداست. عن مهوع و شوهر خواهرم خرمگس تشنه ی عن بود که روی مراد دلش نشست. و به خواهرم گفته بود زنک که مردی که توی زندگی راحت است نگاهش به بیرون نیست. نه عزیزم تو پر چادرت را بلند کردی و آنجای سیاهت را نشان آن کرکس کثیف مرده خور دادی. جالب است شوهر قبلی را هم از زن اولش دزدیده و بعد از ده سال زیرخوابی ازش جدا شده که دانش را برای مردک ندیده ی به مردی خود نامطمئن پهن کند. روزهایی که با خواهرم مشکل داشت داد می زد که من زن می‌خوام. و زنیت چیست؟ از نظر مفلوک او؟ چادری بودن و مذهبی بودن و از زیر چادر و به اسم خدا و حسین و اربعین لنگ باز کردن. با هم نمیدانم کدام ستون اربعین قرار می‌گذاشتند.

جن...ده ترین ...ج ده ها مذهبی ها هستند‌. از روی تجربه میگویم. این خواهرم و آن هووی مادر دزموند ..قمی بود و از گنجشک رو می‌گرفت اما همان موقع از آنجایش پرده برمی داشت و آمد نشست روی دل بدبخت مادر دزموند که درست است در این نقطه برایش ناراحتم اما بس که با من عفریته و سلیطه و آکله بود حقش است.

بعدها باز از معشوقه ی قرآن به دست و تسبیح بسته شده به پ...تان می‌نویسم. پس.تان. فکر کن خواهرم را تهدید کره به جهاز فاطمه زهرا. د آخر حرومی فاطمه زهرا جهازش می‌گویند نمیدانم چه بوده اگر بوده. توی ج...ده ی حوزه وی مرد ندیده تشنه ی ک...ر چه غنی هستی نکبت...

اصلا زن اول و دوم چه معنایی دارد واقعا؟ ما در کدام عصر و زمان هستیم؟ مردک یک زمانی عن خور خواهرم بود حالا خوش خوشانش شده که دوتا زن سرش دعوا دارند.

نمی‌دانم چرا خواهرم تا حالا نه فحش درست داده و نه زدنش.

من حتی معشوق جان جانی ام را روبزوی پایگاه بسیج زدم و بسیجی‌ها را به جانش انداختم که مثلا مزاحمم شده. دماغش عین ک...ر شیطان کج شد.

نمیتوانم بگویم راهش نده. نمیتوانم بگویم دوستش نداشته باش. نمیتوانم بگویم ازش متنفر باش یا نباش...

اما دو بچه این وسط له شدند و از بین رفتند. دو بچه که باهوش زیبا بامزه باهوش پر از شادی و زندگی بودند.

دو بچه ی عصبی ترس زده شده اند.

آیا قرار بوده این شود سرنوشت؟ بله با آن تربیت و سابقه ی خانوادگی امان با آن پایی که پدر گرفته بود ازش و مترها روی زمین می کشیدش...و سرش دنگ دنگ دنگ روی زمین پر از کلوخ می‌خورد و تن خونی خواهرم...

چه روحی می ماند مگر؟ جز چاه پر زخم کمبود محبت و عشق و نفرت از خودم و خشک غیرقابل کنترلی که ریشه اش این است چرا آن بلاها سرم آمد و من کاری نکردم؟

چاه عمیق تنهایی و وحشتی که مرد زشت سیاه ..چسوس کوزی ک...نشور بیاید و تویش بریند.

حوصله ندارم.

کاش عکس‌هایش را نمی دیدم.

به نظر من خواهر بدجنسه فرستاده یواشکی برایم که بگوید. ببین چقدر لباس می‌خرد.

خب بخرد. خوش قلب لباس بخر..بدجنس ک..ن سوریه.

چیکارت کنیم که داری پسر کودنت را فقط برای اینکه از پسر من بهتر باشد می‌فرستی پرستاری. از پسرش متنفرم. مثل مادر و پدرش حسود است. میگوید کاش دخترم اش عروسش بشود. گمشو بابا. چون مثلا دزموند مهندس است و پسر دزموند مع.ل.م شده و خودش که فرهنگی است پسرش پ.رستار شده. میدانید اکثر معلمها و فرهنگی ها عقده ای و گداصفتند.

تقریبا ده نفر از فامیل نزدیکم معلمند و همه اشان در مورد هم می گویند عقده ای و گداصفت. من هم به همه اشان میگویم.

جز پسرم که بعداً نمی‌گذارم بماند توی آموزش پرورش گدا.

اگر خوش قلب لباس می‌خرد سعی دارد ناخودآگاه روی زخمها و دردهایش را بپوشاند.

گور بابای طلا و جواهر و خانه و ماشین.

مادر ندیده با هر جمله هزار بار میگوید که خوش قلب ثروتمند است. حال به هم زن. مهمه. چشمشان به چند صد تومانی است که حاصل زحمتذ۲۰ سال خدمت در آموزش و پرورشش است.

یک خانه ی دویست میلیونی و یک خانه ی صد و پنجاه میلیونی و یک ماشین میشود ثروت هنگفت برای خانواده ی گدای ندیده ام.

بعد همین خانواده شش میلیون و پانصد گوشت خریده اند. حرامزاده ها تاجرند یعنی.

هیچ وقت بلد نبودند زندگی کنند و مادام چشمشان به دخترهایشان بود که پسرهای ک..ن گشادشان را تامین کنند.

مرده اند که دخترها حقوق دارند یا خانه دارند و شوهر کار میکند بیرون و پسرهای بی عرضه اشان گدایلنی که گیر زنهای زالو صفت افتاده اند.

من روی برادرهایم ریده ام. جز وقتی که هنگام جا به جا شدن کمکم کرد ند وگرنه همه اشان چشمشان به حقوق معمولی دزموند است. که برایش جان میکند.

حالا درست است که خواهر بدجنسه هم زمانی حقوقش را داده بود به پدر فقط چون بیست تومان برای خودش برده که برود مشهد پدره فلاسک چای داغ پرت کرده طرفش. الاغ.

پدرم قبلا یک الاغ به تمام معنا و وحشی و گراز بود. حالا شده مسجد برو که خدا ببخشدش. من سعی میکنم نبخشمش.

عن توی تربیتشلن و هر چه که هست.

وقتی نتیجه اش بشود این.

من هم جرئت ندارم بگویم دیروز دزموند برایم یک رژگونه ی صورتی کمرنگ ملیح خرید. روی سرم را بوسید و گفت تو عصبانی هستی که حق داری فحش می دهی که بد است اما درونت آدم کوچولویی است که اذیت شده. برای همین من برایت رژگونه ی مایع صورتی کمرنگ خریده ام.

صبح دیدم روی میز آرایش یک‌کنتور گذاشته.

کونتور.

زنها هم بهش گفته اند چقدر خوب که اینها را بلدی. بمیرید از حسودی. خدا نکند این مرد اندازه ی سر سوزن به من برسد که خواهرهایم مادرم زنهای دورو برم و حتی بعضی از دوستانم ک...ن شعله ور نشوند. من نمی‌گویم ها. بالاخره می بینند.

بله نوکرم است و عزیز دل هم هست.

بله. لابد چیزی دارم که دوستم دارد. لطف خدا است و خوبی خودش و من هم متواضعم ولی خود کم بین نیستم. و همین زنها را دیوانه میکند. باورشان نمیشود در این کشور پر از دروغ و ریای و کثافت مردی هست که خدا سر راهم قرار داده که نجاتم دهد و قبلش البته خودم خودم را نجات داده ام با آو دهش در زندگی ام و من خودم را حقیر نمیکنم برایش. کاری که دوست دارند در من ببینند. که بله اگر بهش می رسد عوضش او را به کرده.

همه ی زنهای دورو برم تقریبا با من بدند. دشمنند.

عجیب است. هر وقت افتاده ام دنبال دوستی دشمنی یافتم.

مردها هم حسودند اما زنها. واویلا.

همه اش با خودشان می گویند این مگه چه دارد که مرد به آن خوبی که احتمالا قدرش را هم نمی داند دوستش دارد و بهش می رسد. کاش ما جایش بودیم.آن وقت قدر زندجی خود می دانستیم.

بمیرید و بیایید ک..نم‌ را ببوسید.

واقعا بیایید زیر ک...نم بایستید و ببوسید و بعد برایش سجده کنید.

به تخمم که همچین فکری دارید. دیگر بچه نیستم که مدارا کنم.

خیلی خوشحالم که در سن کم ازدواج کردم و بچه در شدم و خانه دارم. خانه داری تا حالا به این صراحت نگفته ام

من زن خانه ام

برای خانه داری آفریده شده ام حتی اگر دکتر هم بودم.

واقعا خانه دری عالی است. می‌خوابی خوشی یک غذا می خوری و بعد شوهر تازه باید بیاید منت کشی که قبول کنی چیزی برایت بخرد

استقلال مالی به تخمم. وقتی مردی بخواهدت خرجت میکند.

خواهرعایم همه شاغلند و همه شکست خورده. نه توی زندگی شغلی خوشحالند و نه توی خانه داری زنند.

حسادتم را هم می کنند که بیا و ببین. من تازه ساعت ۲ یا ۵ عصر بیدار میشوم. همان موقع دزموند از سرکار آمده می گویم براین چای یا قهوه بیاورد. بعد تلفن می‌گیرم دستم و پول تلفن می‌دهم یک عالمه. چرت و پرت و غیبت و دورویی.

عاشق دورویی کردنم. جدیدا صفت بلرزم شده و بهش می نازم.

بعد یک غذا می پزم و کلی منت. میپرسم خوب بود؟ حرئت دارند مگر بگویند بد است؟

قهر میکنم و بیا و ببین.

بعد کنی کتاب و سریال و ور رفتن با موبایل و خزیدن در قالب زن هنرمند درک نشده از اطراف. البته در ظاهر در باطن عالی ام.

بله با آن پدر روانی قصاب و مادر روانی تر که دستشان توی کو...نمان بود از بس که مرا می زدند باید هم افسرده باشم.

با افتخار تمام قرص میخورم که زندگی دزموند و بچه ها و اول از همه خودم را خراب نکنم.

بعد مشاوره هم می روم.

لباس آنلاین میخرم.

زیورآلات و گاهی به خودم میرسم. زیر ابرویی. رنگ مویی.

برایم گاهی چیزی می فرستد دزموند. ابایی ندارم که در جواب ویدیو بنویسم:

سخیف زرد و سبک

چیزی نمی گوید.

اما گاهی می‌روم سرش را بغل میکنم و میگویم وقتی آن کار را کردی دور سرت من بگردم عزیزم، نگاهت خیلی معصومانه بود.عاشق نگاه و چشمان عزیز پاکش هستم. خیلی دوستش دارم و همه ی دردهایش توی سرم.

هی سرچ میکنم لباسشویی پتو شور، جاروبرقی م.وی گر.به جمع ....کن.

به مردها اکثرا البته نه همه محل سگ‌ نمیدهم چون کمبودی ندارم.

میگویم اکثرا نه همه. چندتایشان انسان خوبی هستند و دوست من یا دوست من و دزموند هستند. البته زهر چشم گرفته ام و جرئت ندارند پرت و پلا بگویند. حالا در ذهن...شان با یاد من چه می کنند به تخم پسرم زاک.

به هر حال ظاهراً که خوبند و من خدا نیستم که با یاطنشان کار داشته باشم.

خلاصه که حرئت ندارم بگویم بز که خواهرعایم ندوند و بز نخرند.

حتی از مدل شاشیدنم تقلید می‌کنند. گاهی می‌گویم خب لابد بهترم و تاثیرگذار و گاهی ناراحت میشوم که حق هم دارم.

انگار هویتم را می خواهند و خلاقیتم را می خواهند از من بدزدند.

یعنی در ریزترین چیزهای زندگی از من تقلید می‌کنند و اگر موفقیتم را ببینند در ظاهر تبریک می گویند اما حسادت را در تن و لحن صدا و نگاهشان و مکث‌های حرفهایشان حس میکنم.

مخصوصاً بدجنسه .

حالا لیستی بعد از حسادتهایش می‌نویسم شاید هم ننویسم حیف است که انرژی بد و منفی و سیاهش را جذب کنم.

خلاصه که امشب مادر می‌گفت به خدا من خسودتت نیستم و ناراحت نیستم که مبلهایت خوب است.

حالا مبل خوب ما چی است؟

سال ۹۸ یک صندوق شرکت کرده بودم فکر کنم نه یا ده میلیون رفتم تو خرج خریدم و نه رنگش را پوست دازم نه مدلش را. یک جور زرشکی تخمی.

فقط میخواستم داشته باشم چون مبلهای قدیمی داغان بود.

بله.

آن روز برادرم به دزموند کفت می بینم که دستی به سمند کشیدی و باطری نو...

فردایش باطری به خدا خوابید.

مادرم گفت انیس لاغر شدی و اندامی...

حالا اندامی چی؟

۸۷ یا بیشتر کیلو.

فقط چون کمربند ماکسی بسته بودم. اندامی شده بودم. ک

رفته بود خانه به خوش قلبه گفته

من ماکسی کمربند دار میخواهم

هر کاری دزموند برایم میکند می میرند.

حسلدتها از نزدیکترین ها است.

مثلا یک بار با پدرم رفتیم بیرون. با ماشینی که دزموند قسطش را داده بود.

بیشترین قسط را.

بعد می‌خواستیم از یک‌نهر کوچک رد شویم. دزموند چند شاخه و چوب روی زمین گل آلود گذاشت که رد شوم

پدره برگشت گفت پدرم ها ...که مگر انیس کیه که اینکارها را می‌کنی.

انیس کیه؟

انیس همانی است که شما را کشته و ماتحت همه را تنور کرده.

بعد صدایش را شنیدم که به مادرم می گفت

عین حیوان می ماند یا حلویمان است یا عقبمان

متاسفانه از بچگی ذات کثیفتان را شناختم و ازتان فاصله گرفتم حالا مکر و حیله ی خواهر بدجنسه را ببین که میگوید همه اش تقصیر دزموند است که تو دوری از ما

من از خدامه که دور باشم.

وقتی پیشتان بودم حلوا خلوایم کردید ؟

خدا خواست و دور شدم.

قربان بروم دزموند که عین مردهای قدیمی می رود بازار و برایم رنگ مو و پیراهن و گوشواره زینتی و حتی طلا میخرد.

من هم از خدا خواسته بیرون نمیروم برای خرید زیاد

حالا که پا ندارم. اما خیلی دوست دارم از زنهایی باشم که همیشه چشم به دست شوهرند.

چند وقت پیش برایم یک دمپایی حمام پلاستیکی خرید آبی نفتی غش کردن برایش و دستش را بوسیدم.

حالا زود فکر میکنند خم شدم و ذلیل شدم نوکر طور ، منیزطور ، کلفت طور . نه خیرم. خودم دوست داشتم ببوسم.

البته چند دقیقه بعد دعوایم شد باهاش و بعدش باز گفتم به خاطر دمپایی باهات آشتی میکنم.

آدم میتواند ملکه باشد و دست شاه خود را برای یک دمپایی ببوسد

خیلی نگران ذلیل شدن و خفت من نباشند ذلیلها و خفت بارها.

مشخصات
انیس گفت: به من دشوار است، ولی چاره نیست.
شب سی و یکم.
پیوندها