وقتم را با خواندن داستانهای عبرت آموز و آموزنده میگذرانم.
اینطوری:
شب خواستگاری صی.غ.ه.ام کرد و ع.ف.تم را از دست دادم.
در کنار او و به اصرار او جام ش.راب را برداشتم و نوشیدم
هوش از سرم رفت و بعد به گل و حشیش معتاد شدم.
بعد در خفا اشک ریختم و او گفت دیگر مرا نخواهد چون نمیتواند از عهده ی خرج یک ز.ن مع.تاد برآید
راهنمایی کنید
رفتم نظر بخوانم نداشت.
حیف زمان ما خیلی نظر مینوشتند.