میدانم هیچ جا خبری نیست. می دانم. اگر زنش می شدم حالا داشتم برای زندگی ام با دزموند و بچه ها زار می زدم. می دانم پر از حسرت می شدم. حسرت و پشیمانی از دست دادن زندگی و از دست دادن خانواده ام. اما توی خواب هیچ کدام از این منطقها مارساز نیست. آنجا احساس مجرد است و عریان. هیچ لباسی ندارد. لباس منطق و عقل بر تنش زار می زند. آنجا منم و خودم و آنچه در اعماف ناآشنای وجودم همچنان مدفون است.